close
تبلیغات در اینترنت
رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

دانلود اهنگ جدید

منوهای سایت

دسترسی اسان به مطالب


ابزارهای وبلاگ



آمارگیر خصوصی


موزیک پلیر

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد

خبرنامه

براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

آخرین نظرات کاربران

کاغذ دیواری
کاغذ دیواری درتاریخ 1396/01/29 گفته:
هومن سیدی عالیییییییییه فقط یه کم درگیر حاشیه شده
مصطفی
مصطفی درتاریخ 1395/11/14 گفته:
زیبا بود
مونا
مونا درتاریخ 1395/11/09 گفته:
سلام میلاد وبلاگ دریای غم مال توهه؟اگ اره بده ازت بخرم با یه قیمت توافقی
مونا
مونا درتاریخ 1395/11/09 گفته:
مزخرف بود سلام میلاد تو دریای غم چرا پست نمیزاری؟ مال تو هست یا برای احسان؟من وبو دوس داشتم قبلا برای خریدش نظر گذاشتم براش گفتش یادگاریه و اینا
مونا
مونا درتاریخ 1395/11/08 گفته:
سلام خوبی مسافرت بودم چخبر میلاد
مصطفی
مصطفی درتاریخ 1395/10/08 گفته:
قشنگ بود
پیمان
پیمان درتاریخ 1395/09/23 گفته:
سلام رمان های جالب م.مودب پور رو بگذارید ممنونم.
علی
علی درتاریخ 1395/09/15 گفته:
سلام قشنگهاگه میشه متنشو بزارید
toraj
toraj درتاریخ 1395/09/02 گفته:
خوب بود یعنی عالی بود ممنون از سایت خوبتون
ادم
ادم درتاریخ 1395/08/25 گفته:
واقعا که با این کاراتون و عضو بازی هاتون کسی دیگه به سایتتون نمیادحال ادمو بهم زدید با این کاراتون...اه اه

امکانات جانبی

----

سایت عاشقانه شهر عشق


قابل توجه بازديد کنندگان عزيز

 
تمام مطالب بر اساس قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد...

♥ سایت عاشقانه شهر عشق ♥














˜”*°•.˜”*°• لیست کانال ها و گروه های تلگرام  •°*”˜.•°*”˜


آخرین ارسال های انجمن

کمی طاقت داشته باشید...
عنوانپاسخبازدیدتوسط
2199admin
2274admin
0203admin
0178admin
0240admin
0250admin
1339admin
0337admin
0307admin
0238admin

رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

نام رمان : رمان خاطرخواه

به قلم : شیوا اسفندیاری

حجم رمان : ۶.۶۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۶۳ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳۲ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۹۶ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:
داستان درباره ی دختری به اسم خورشید هستش که در یک خانواده فقیر زندگی میکنه و بر خلاف میل خودش تو یک مهد کودک کار میکنه اما از همون اول با یکی از بچه ها و پدر و مادرش به مشکل بر میخوره و باعث میشه که…

 

 


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت pdf

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت apk 

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت java

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت jad

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

ببین می دونی ما دو جور منشی داریم تو دوست داری کدومش باشی…؟
یه نگاه به سرتا پای چندش اورِ و کیل مملکت انداختم و گفتم من منظورتون و متوجه نمیشم؟ میشه واضح تر بگین…بعد تو دلم گفتم اخه شکم گنده ی زشت…من از اینجا برم بیرون کلاه که سهله میلیارد میلیارد پولم اینجا بریزه دیگه اینورا پیدام نمیشه…
وکیل: منشی نوع اول : منشی خوبِ که میگه صبح بخیر رئیس… منشی نوع دوم منشیِ خیلی خوب میگه صبح شد رئیس!!!!
وکیل: حالا من نوع دوم و دوست دارم نظرت چیه؟
اول کمی نگاش کردم و سعی داشتم معنی جمله ای که گفت و درک کنم…کم کم چشمام از تعجب گرد شد…پا شدم و مجله ای که دستم بود و کوبیدم تو سرش و گفتم احمق آشغال همچین منشیایی وجود نداره…اینهمه دختر وزن معصوم دارن کار می کنن… تو پستی که میخوای همه رو واسه خودت از نوع دوم فرض کنی یا بسازی… و بعد از اتاقش و بعدم کلا اون واحد زدم بیرون…بیشعور نذاشت دو روز بگذره… بیچاره ما دخترا…بیچاره ما فقیرا…
عمرا اگه دیگه جایی برای منشی شدن می رفتم مگر اینکه طرف مقابلم زن باشه که جایی و پیدا نمی کردم…خیلی گشتم…نبود…
راه خونه و در پیش گرفتم… دیگه توان پیاده رفتن نداشتم..کف پام سوزن سوزن میشد از بس این چند روز پیاده رفت و آمد کردم… تو ایستگاه ایستادم تا اتوبوس بیاد…
همینه سوار شدم…اه به خشکی شانس خاک تو سر بی عرضت دختر…یه دونه جای خالی هم گرفتن… حالا سر پا وایسا هی از این سر اتوبوس برو اونور دوباره برگرد… این زنا هم که یکم مهربونتر واسنمیستن…چسبیدن به میله ول کن قضیه هم نمیشن…حالا من کجا رو بگیرم؟
کلافه پوفی کشیدم و میله های بالا یرم و گرفتم…
ایستگاه آخر که می خواستم پیاده شم احساس می کردم الان دستام از میله آویزون میمونه و من بدون دست میرم بیرون…پدرم درومد… منم که تعادل درست حسابی ندارم…کل اتوبوس میخ من بودن…
تند تند رفتم خونه و مستقیم رفتم شلنگ آب و باز کردم و همینجور گرفتم رو صندلای اسپرتم… بیشعور پسره امروز مسخرم می کرد که دمپایی پشیدم… می خواستم برم بزنم تو سرش و بگم ابله این دمپایی نیست…خو تو تابستون از همین چیزا میپوشن دیگه… آبو بستم و رفتم بالا…مستقیم بدون اینکه لباسم و در بیارم ولو شدم روز زمین و شالم و پرت کردم اونور…
مامان از اتاقش اومد بیرون و گفت: وا دختر چته؟ چرا ولو شدی؟
من: سلام…وای مامان هیچی نگو که دارم میمیرم…تو گرما بخار پز شدم… پدرم درومد…آی مامان دست و پاهام داره از جا در میاد…
مامان: حقته … تا تو باشی نری دنبال کار…
من: ای بابا مامان به خدا من شرمندتم با این ابراز محبتت… باز خدا رو شکر اندفعه به گورستان ختم نشد…

 

منبع: رمان سرا

 

نویسنده : | موضوع: دانلود رمان , رمان های عاشقانه ,
برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
تاریخ انتشار : جمعه 18 دي 1394 ساعت: 11:39
تعداد بازديد : 364
  • دانلود رمان عاشقانه | دانلود آهنگ احساسی | شهر عشق
  • مطالب مرتبط

    بخش نظرات این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    تبلیغات بنری