رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

رزرو تبلیغــات

تعرفه تبلیغات
شهر عشق | دانلود رمان عاشقانه |دانلود سریال عاشقانه

رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

نام رمان : رمان خاطرخواه

به قلم : شیوا اسفندیاری

حجم رمان : ۶.۶۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۶۳ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳۲ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۹۶ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:
داستان درباره ی دختری به اسم خورشید هستش که در یک خانواده فقیر زندگی میکنه و بر خلاف میل خودش تو یک مهد کودک کار میکنه اما از همون اول با یکی از بچه ها و پدر و مادرش به مشکل بر میخوره و باعث میشه که…

 

 


فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت pdf

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت apk 

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت java

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت jad

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

ببین می دونی ما دو جور منشی داریم تو دوست داری کدومش باشی…؟
یه نگاه به سرتا پای چندش اورِ و کیل مملکت انداختم و گفتم من منظورتون و متوجه نمیشم؟ میشه واضح تر بگین…بعد تو دلم گفتم اخه شکم گنده ی زشت…من از اینجا برم بیرون کلاه که سهله میلیارد میلیارد پولم اینجا بریزه دیگه اینورا پیدام نمیشه…
وکیل: منشی نوع اول : منشی خوبِ که میگه صبح بخیر رئیس… منشی نوع دوم منشیِ خیلی خوب میگه صبح شد رئیس!!!!
وکیل: حالا من نوع دوم و دوست دارم نظرت چیه؟
اول کمی نگاش کردم و سعی داشتم معنی جمله ای که گفت و درک کنم…کم کم چشمام از تعجب گرد شد…پا شدم و مجله ای که دستم بود و کوبیدم تو سرش و گفتم احمق آشغال همچین منشیایی وجود نداره…اینهمه دختر وزن معصوم دارن کار می کنن… تو پستی که میخوای همه رو واسه خودت از نوع دوم فرض کنی یا بسازی… و بعد از اتاقش و بعدم کلا اون واحد زدم بیرون…بیشعور نذاشت دو روز بگذره… بیچاره ما دخترا…بیچاره ما فقیرا…
عمرا اگه دیگه جایی برای منشی شدن می رفتم مگر اینکه طرف مقابلم زن باشه که جایی و پیدا نمی کردم…خیلی گشتم…نبود…
راه خونه و در پیش گرفتم… دیگه توان پیاده رفتن نداشتم..کف پام سوزن سوزن میشد از بس این چند روز پیاده رفت و آمد کردم… تو ایستگاه ایستادم تا اتوبوس بیاد…
همینه سوار شدم…اه به خشکی شانس خاک تو سر بی عرضت دختر…یه دونه جای خالی هم گرفتن… حالا سر پا وایسا هی از این سر اتوبوس برو اونور دوباره برگرد… این زنا هم که یکم مهربونتر واسنمیستن…چسبیدن به میله ول کن قضیه هم نمیشن…حالا من کجا رو بگیرم؟
کلافه پوفی کشیدم و میله های بالا یرم و گرفتم…
ایستگاه آخر که می خواستم پیاده شم احساس می کردم الان دستام از میله آویزون میمونه و من بدون دست میرم بیرون…پدرم درومد… منم که تعادل درست حسابی ندارم…کل اتوبوس میخ من بودن…
تند تند رفتم خونه و مستقیم رفتم شلنگ آب و باز کردم و همینجور گرفتم رو صندلای اسپرتم… بیشعور پسره امروز مسخرم می کرد که دمپایی پشیدم… می خواستم برم بزنم تو سرش و بگم ابله این دمپایی نیست…خو تو تابستون از همین چیزا میپوشن دیگه… آبو بستم و رفتم بالا…مستقیم بدون اینکه لباسم و در بیارم ولو شدم روز زمین و شالم و پرت کردم اونور…
مامان از اتاقش اومد بیرون و گفت: وا دختر چته؟ چرا ولو شدی؟
من: سلام…وای مامان هیچی نگو که دارم میمیرم…تو گرما بخار پز شدم… پدرم درومد…آی مامان دست و پاهام داره از جا در میاد…
مامان: حقته … تا تو باشی نری دنبال کار…
من: ای بابا مامان به خدا من شرمندتم با این ابراز محبتت… باز خدا رو شکر اندفعه به گورستان ختم نشد…

 

منبع: رمان سرا

 


تاریخ انتشار : جمعه 18 دي 1394 ساعت: 11:39 | نظرات()
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

نویسنده :

بازديد : 391

موضوع: دانلود رمان , رمان های عاشقانه ,

بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات بنری