close
تبلیغات در اینترنت
رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری
سایت عاشقانه شهرعشق
بزرگترین سایت عاشقانه

شهر عشق

با سلام به سایت عاشقانه شهر عشق خوش آمدید .لطفا انتقادات و پیشنهادات خود را در نظرات مطرح نمایید.
ثبت نام در سایت
اینستاگـــرامشهرعشق را در
اینستگـــرام
دنبـــال کنیـــد
وایبرشهرعشق را در
فـیـسـبـوک
دنبـــال کنیـــد
برترین کاربر ماه
  • Admin
  • Admin
  • Admin
  • Admin
  • Admin
  • Admin
تبلیغات
جای تبلیغات شما
آمارگیر خصوصی


دسترسی اسان به مطالب


تبلیغات متنی
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
دانلود رمان
قالب وبلاگ
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 380
  • کل نظرات : 105
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 502
  • افراد آنلاین : 20
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 2,818
  • آی پی امروز : 988
  • بازدید دیروز : 3,135
  • آی پی دیروز : 1262
  • بازدید هفتگی : 13,178
  • بازدید ماهانه : 29,634
  • بازدید سالانه : 589,941
  • بازدید کل : 605,644
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 18 آذر 1395
  • آی پی شما : 50.16.125.253
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
بیشتر چه مطالبی در سایت قرار بگیرد





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آخرین نظرات

  • علی میگه:
    سلام قشنگهاگه میشه متنشو بزارید
    در تاریخ 1395/09/15

  • toraj میگه:
    خوب بود یعنی عالی بود ممنون از سایت خوبتون
    در تاریخ 1395/09/02

  • ادم میگه:
    واقعا که با این کاراتون و عضو بازی هاتون کسی دیگه به سایتتون نمیادحال ادمو بهم زدید با این کاراتون...اه اه
    در تاریخ 1395/08/25

  • زهرا میگه:
    سلام یه سوال دارم میشه بپرسم قسمن دوم این رمان نوشته شده یا نه
    در تاریخ 1395/07/22

  • kimia میگه:
    تو دیه پ عمه مرحومم؟:/#کیمیا
    در تاریخ 1395/06/16
دیگرامکانات
سایت عاشقانه شهر عشق


قابل توجه بازديد کنندگان عزيز

 
تمام مطالب بر اساس قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد...

♥ سایت عاشقانه شهر عشق ♥














˜”*°•.˜”*°• لیست کانال ها و گروه های تلگرام  •°*”˜.•°*”˜


رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری
  • تعداد بازدید : 301
  • رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

    رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری

    نام رمان : رمان خاطرخواه

    به قلم : شیوا اسفندیاری

    حجم رمان : ۶.۶۴ مگابایت پی دی اف , ۱.۶۳ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۳۲ مگابایت نسخه ی جاوا , ۳۹۶ کیلو بایت نسخه ی epub

    خلاصه ی از داستان رمان:
    داستان درباره ی دختری به اسم خورشید هستش که در یک خانواده فقیر زندگی میکنه و بر خلاف میل خودش تو یک مهد کودک کار میکنه اما از همون اول با یکی از بچه ها و پدر و مادرش به مشکل بر میخوره و باعث میشه که…

     

     


    فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

    دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت pdf

    دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت apk 

    دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت java

    دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت jad

    دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت java (پرنیان)

    دانلود رمان خاطرخواه از شیوا اسفندیاری با فرمت epub

    صفحه ی اول رمان:

    ببین می دونی ما دو جور منشی داریم تو دوست داری کدومش باشی…؟
    یه نگاه به سرتا پای چندش اورِ و کیل مملکت انداختم و گفتم من منظورتون و متوجه نمیشم؟ میشه واضح تر بگین…بعد تو دلم گفتم اخه شکم گنده ی زشت…من از اینجا برم بیرون کلاه که سهله میلیارد میلیارد پولم اینجا بریزه دیگه اینورا پیدام نمیشه…
    وکیل: منشی نوع اول : منشی خوبِ که میگه صبح بخیر رئیس… منشی نوع دوم منشیِ خیلی خوب میگه صبح شد رئیس!!!!
    وکیل: حالا من نوع دوم و دوست دارم نظرت چیه؟
    اول کمی نگاش کردم و سعی داشتم معنی جمله ای که گفت و درک کنم…کم کم چشمام از تعجب گرد شد…پا شدم و مجله ای که دستم بود و کوبیدم تو سرش و گفتم احمق آشغال همچین منشیایی وجود نداره…اینهمه دختر وزن معصوم دارن کار می کنن… تو پستی که میخوای همه رو واسه خودت از نوع دوم فرض کنی یا بسازی… و بعد از اتاقش و بعدم کلا اون واحد زدم بیرون…بیشعور نذاشت دو روز بگذره… بیچاره ما دخترا…بیچاره ما فقیرا…
    عمرا اگه دیگه جایی برای منشی شدن می رفتم مگر اینکه طرف مقابلم زن باشه که جایی و پیدا نمی کردم…خیلی گشتم…نبود…
    راه خونه و در پیش گرفتم… دیگه توان پیاده رفتن نداشتم..کف پام سوزن سوزن میشد از بس این چند روز پیاده رفت و آمد کردم… تو ایستگاه ایستادم تا اتوبوس بیاد…
    همینه سوار شدم…اه به خشکی شانس خاک تو سر بی عرضت دختر…یه دونه جای خالی هم گرفتن… حالا سر پا وایسا هی از این سر اتوبوس برو اونور دوباره برگرد… این زنا هم که یکم مهربونتر واسنمیستن…چسبیدن به میله ول کن قضیه هم نمیشن…حالا من کجا رو بگیرم؟
    کلافه پوفی کشیدم و میله های بالا یرم و گرفتم…
    ایستگاه آخر که می خواستم پیاده شم احساس می کردم الان دستام از میله آویزون میمونه و من بدون دست میرم بیرون…پدرم درومد… منم که تعادل درست حسابی ندارم…کل اتوبوس میخ من بودن…
    تند تند رفتم خونه و مستقیم رفتم شلنگ آب و باز کردم و همینجور گرفتم رو صندلای اسپرتم… بیشعور پسره امروز مسخرم می کرد که دمپایی پشیدم… می خواستم برم بزنم تو سرش و بگم ابله این دمپایی نیست…خو تو تابستون از همین چیزا میپوشن دیگه… آبو بستم و رفتم بالا…مستقیم بدون اینکه لباسم و در بیارم ولو شدم روز زمین و شالم و پرت کردم اونور…
    مامان از اتاقش اومد بیرون و گفت: وا دختر چته؟ چرا ولو شدی؟
    من: سلام…وای مامان هیچی نگو که دارم میمیرم…تو گرما بخار پز شدم… پدرم درومد…آی مامان دست و پاهام داره از جا در میاد…
    مامان: حقته … تا تو باشی نری دنبال کار…
    من: ای بابا مامان به خدا من شرمندتم با این ابراز محبتت… باز خدا رو شکر اندفعه به گورستان ختم نشد…

     

    منبع: رمان سرا

     

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    شهر عشق

    دانلود رمان ,دانلود رمان عاشقانه

    کلمات کلیدی : رمان , دانلود رمان عاشقانه , چت روم , رمان عاشقانه , دانلود رمان , چت روم فارسي , شيراز چت , بابل چت , دانلود رمان جدید , مهسان چت , شهر عشق , عاشقانه , عشق , عکس عاشقانه , متن عاشقانه , اهنگ عاشقانه احساسی , love lovecity