close
تبلیغات در اینترنت
رمان قصه عشق من
سایت عاشقانه شهرعشق
بزرگترین سایت عاشقانه

شهر عشق

با سلام به سایت عاشقانه شهر عشق خوش آمدید .لطفا انتقادات و پیشنهادات خود را در نظرات مطرح نمایید.
ثبت نام در سایت
اینستاگـــرامشهرعشق را در
اینستگـــرام
دنبـــال کنیـــد
وایبرشهرعشق را در
فـیـسـبـوک
دنبـــال کنیـــد
برترین کاربر ماه
  • Admin
  • Admin
  • Admin
  • Admin
  • Admin
  • Admin
تبلیغات
جای تبلیغات شما
آمارگیر خصوصی


دسترسی اسان به مطالب


تبلیغات متنی
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
دانلود رمان
قالب وبلاگ
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 380
  • کل نظرات : 105
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 502
  • افراد آنلاین : 21
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 2,815
  • آی پی امروز : 988
  • بازدید دیروز : 3,135
  • آی پی دیروز : 1262
  • بازدید هفتگی : 13,175
  • بازدید ماهانه : 29,631
  • بازدید سالانه : 589,938
  • بازدید کل : 605,641
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 18 آذر 1395
  • آی پی شما : 50.16.125.253
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
بیشتر چه مطالبی در سایت قرار بگیرد





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آخرین نظرات

  • علی میگه:
    سلام قشنگهاگه میشه متنشو بزارید
    در تاریخ 1395/09/15

  • toraj میگه:
    خوب بود یعنی عالی بود ممنون از سایت خوبتون
    در تاریخ 1395/09/02

  • ادم میگه:
    واقعا که با این کاراتون و عضو بازی هاتون کسی دیگه به سایتتون نمیادحال ادمو بهم زدید با این کاراتون...اه اه
    در تاریخ 1395/08/25

  • زهرا میگه:
    سلام یه سوال دارم میشه بپرسم قسمن دوم این رمان نوشته شده یا نه
    در تاریخ 1395/07/22

  • kimia میگه:
    تو دیه پ عمه مرحومم؟:/#کیمیا
    در تاریخ 1395/06/16
دیگرامکانات
سایت عاشقانه شهر عشق


قابل توجه بازديد کنندگان عزيز

 
تمام مطالب بر اساس قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد...

♥ سایت عاشقانه شهر عشق ♥














˜”*°•.˜”*°• لیست کانال ها و گروه های تلگرام  •°*”˜.•°*”˜


رمان قصه عشق من
  • تعداد بازدید : 352
  •  

    رمان قصه عشق من 

     

     

     

    نویسنده:مریم حسینی

     

     

    قسمت دوم

     

    دیدار بعدی ما با ثریا خانم، بعد از عمل در بیمارستان بود، دوباره با دیدنش غمی سنگین بر دلم نشست. خدایا! این جسم نحیف و کوچک، همان ثریا خانم بود؟ این بیماری چطور می توانست به این سرعت با این زن زیبا چنین کند؟ حتی بعد از عمل هم بهبودی در وضع او دیده نشد. همه اطرافیان غم زده و افسرده بودند. با ورود ماد، ثریا خانم نگاه دردمندش را به من دوخت و از پسرش خواست تا کمک کند و او را بنشاند. وقتی با کمک فرهاد کمی به حالت نشسته د رآمد، دستهایش را به طرف من دراز کرد و اشک در چشمهایش نشست. به طرفش رفتم و در آغوشش گرفتم. و برای سلامتی اش دعا کردم.همانطور که مرا در آغوش گرفته بود گفت:
    - دخترم خیلی دوست داشتم تو عروسم بشی. از وقتی دیدمت به این نتیجه رسیدم که فقط تو لایق پسر کله شق منی! فقط تو می تونی مکمل اون باشی و راضیش کنی. من که هر چی اصرار کردم نخواست دل مادرش رو شاد کنه، حالا دیگه با این آرزو می میرم و حسرت ازدواج شما به دلم می مونه. میدونم که زیاد مهمون این دنیا نیستم. ولی بارت آرزوی خوشبختی و کامیابی می کنم. میدونم تو همسر هر کسی که بشی، اون مرد رو خوشبخت و سعادتمند میکنی. امیدوارم همسر آینده ات لیاقت تو، گل زیبا رو داشته باشه.
    همانطور که در آغوشم بود و حرف میزد ،بدنش می لرزید. من هم دست کمی از او نداشتم. به دشت می لرزیدم و اشک می ریختم. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم، خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و با هق هق از اتاق بیرون زدم. به حیاط بیمارستان رفتم و کنار شمشادهای باغچه بیمارستان با صدای بلند گریستم. دست هایم روی صورتم بود و اشک هایم سیل آسا روی صورتم جریان داشت. چرا باید این اتفاق برای ثریا خانم می افتاد؟ چقدر دست تقدیر بی رحم بود و فرهاد از آن هم بی رحم تر! کمی که بار دلم سبک شد، حضور کسی را پشت سرم حس کردم. با دستمالی اشکهایم را پاک کردم و به عقب برگشتم. فرهاد بود که با چشمهای به خون نشسته و متورم از گریه نگاهم میکرد. شرمزده سرم را به زیر انداختم.دلم میخواست با بی رحمی و بدون توجه به حضورش آنجا را ترک کنم. که مرا مخاطب قرار داد :
    - میشه چند لحظه وقت تون رو بگیرم؟ میخوام باهاتون صحبت کنم.
    سرجایم میخکوب شدم. یعنی با من چه کار داشت؟ سر به زیر انداختم و وانمود کردم گوش میدهم.
    - شیکبا خانوم! حرفهای چند لحظه پیش مادرم خیل یمنو منقلب کرد . میخواستم اگه اجازه بدین در مورد یه مساله مهم باهاتون صحبت کنم.
    حس همدردی در وجودم شعله ور شد . نمیدانم از تاثیر صدای بم و غمگینش بود یا حالت پریشان و ژولیده اش. ولی هب هر حال دوست نداشتم خودم را حتی لحظه ای جای آنها بگذارم. ادامه داد:
    - برای صحبت با شما از پدرتون اجازه گرفتم. بهتره روی اون نیمکت بشینیم . شاید حرفهای من یه کمی طولانی بشه و شما خسته بشید.
    گیج و منگ به طرف نیمکت به راه افتادم و روی آن نشستم. آرزویی که همیشه در سینه داشتم، حالا در اینجا و این شرایط محیا شده بود. با خودم گفتم: "چه روز غمگینی!" با فاصله کنارم نشست و بدون اینکه به طرفم برگردد و نگاهم کند به زمین چشم دوخت. دستهایش در هم قفل شد و با لحنی سرد و خالی از احساس ضربه را وارد کرد:
    - میخواستم از شما خواستگاری کنم!
    " خواستگاری...خواستگاری "! این کلمه درگوشم نوسان داشت و من یخ زده و مبهوت حتی مژه بر هم نمی زدم.ضربه اش کاری بود! ناگهان تکانی خوردم و با دهانی باز به سمتش برگشتم . با نگاهی مملو از درد و رنج به من خیره شد و ادامه داد:
    - میدونم...میدونم که تعجب کردین. شاید با خودتون میگید که چقدر گستاخ و فرصت طلبه! شایدم منو آدم خودخواه و بی منطقی بدونید، ولی باور کنین توی برزخی دست و پا میزنم که فقط خدا میدونه چه زجری میکشم. روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم. هزار جور فکر و خیال تلخ و آزار دهنده توی سرم می چرخه. شیکبا خانوم من شرایط بحرانی و سختی رو میگذرونم، ولی صادقانه از شما می خوام که اول حرف هام رو گوش کنین و بعد جواب بدین. شما کاملا مختارین که هر تصمیمی بگیرین و من از صمیم قلب شما رو درک میکنم و به تصمیم تون احترام میگذارم. در جریان هستید که مادرم توی دوران سلامتی اش خیلی مایل بود ما با هم ازدواج ... ازدواج کنیم.من برای مخالفتم با این وصلت دلایلی دارم که متاسفانه از گفتنش معذورم. نه اینکه خدای نکرده شما رو در حد خودم نمی بینم یا به شما ایرادی وارد باشه، نه اصلا اینطور نیست. دلایل من کاملا شخصیه . کلا با زندگی زناشویی مخالفم. دلم میخواست تا آخر عمر مجرد بمونم و تنها دلیل تغییر عقیده ام به انجام رسوندن آروزی مادرمه که تو بستر مرگ افتاده. نمیخوام آرزو به دل بمیره، به همین خاطر این تصمیم سریع رو گرفتم. شکیبا خانم...میدونید..راستش خواهس میکنم این مساله رو به حساب تکبر من نذارید من...میخوام که با شما ازدواج کنم بدون عقد هیچ قراردادی و ... صرفا فقط با یه صیغه محرمیت!
    این را گفت و نفسش را بیرون فرستاد. انگار بار سنگینی را از روی دوش بر زمین میگذاشت. قلبم با چنان سرعتی می زد که به نفس نفس افتاده بودم.ناباور و بهت زده ، ساکت نگاهش کردم. با شرمی خاص سرش را پایین انداخت و آهسته ادامه داد:
    - گفتم که، شما آزادین هر تصمیمی بگیرین .میتونین مخالفت کنین. با صدایی مرتعش و غم زده گفتم:
    - ادامه بدید.
    - تمام مراسمی رو که برای یه ازدواج لازمه، انجام میدیم. ولی تا وقتی که مادر زنده است مثل ... مثل دو تا غریبه تو خونه مون زندگی میکنیم، نه بیشتر! از این موضوع هم به جز مادرم، فقط خانواده هاون مطلع میشن. تا وقتی که پیش مادرم هستیم مثل یه زوج خوشبخت رفتار میکنیم ولی توی تمام لحظات دیگر تعهدی به هم نداریم. این شرط من برای ازدواجمونه. میدونم خیلی خودخواهانه و غیر منطقیه ولی من نه میخوام و نه میتونم که خوشبختی شما رو زایل کنم. نمیخوام شما با تحمل روحیات خشن من از زندگی بیزار بشید، همین!
    با صدایی لرزان گفتم:
    - یعنی شما تا این حد از بهبودی مادرتون ناامید شدین؟
    - متاسفانه دکتر مادرم گفته که اون زیاد زنده نمی مونه.
    - خدای من! خیلی متاسفم ولی شما...شما اصلا به این مساله فکر کردین که اگر بعد از ازدواج ما، مادرتون خدای نکرده زبونم لال فقط چند روز زنده موند ،اون وقت تکلیفمون چیه؟ یا اگه به امید خدا حالشون روز به روز بهتر شد و شفا گرفتن اون وقت چی؟ چه اتفاقی می افته؟ من چقدر میتونم بمونم؟ یه هفته، یه ماه، چقدر؟ مردم چه حرفهایی پشت سرمون می گن؟ آقا فرهاد آخه چطور ممکنه یه همچین اتفاقی بیافته؟ چطور به خودتون اجازه می دین یه همچین درخواستی از من بکنین؟!
    دستی به موهایش کشید و شرم زده سر به زیر انداخت. مدتی با خود کلنجار رفت. دلم میخواست بر سرش فریاد بکشم. چرا چشم هایش را بر روی تمام امتیازات من بیسته بود. و اینطور خودخواهانه تصمیم میگرفت؟ چقدر ظالم و بی رحم بود که احساسم را از عمق چشم هایش نمیخواند. آه بلندی کشید و زمزمه وار گفت:
    - حق با شماست. همه اینهایی که گفتید منطقی و درسته. نمیدونم چی بگم خانوم! دیگه فکرم کار نمیکنه.
    از غمی که در صدایش شناور بود دلم ریش ریش شد. کمی از موضعم کناره گرفتم و آرامتر گفتم:
    - به هر حال نمیتونم در مورد مساله به این مهمی سریع تصمیم بگیرم. باید فکر کنم و با پدر و مادرم هم مشورت کنم.
    - بله؛ بله حتما حق با شماست. فقط خواهش میکنم شرایط مادرم رو بیشتر در نظر بگیرین. ما وقت زیادی نداریم، اگه ممکنه زودتر تصمیم بگیرین و اطلاع بدین. این کارت منه، لازمتون میشه.
    سرم را تکان دادم و کارت را گرفتم. سست و بی حال تشکر کرد و بعد از خداحافظی دور شد. با یک دنیا فکر و خیال و سوال های بی پاسخ تنها ماندم.چه آرزوهای شیرینی در سر می پروراندم و حالا در چه برزخی گیر افتاده بودم. چه صریح از اینکه به من علاقه ای ندارد سخن گفت. احساس سرخوردگی میکردم. ولی ناگهان به یاد چهره رنج کشیده و آرزومند ثریا خانم افتادم و همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت. با خودم گفتم:"بذار به زندگیش وارد بشم . شاید تونستم با دلبری کردم و محبت زیاد اونو شیفته خودم کنم."حتی لحظه ای در کنار او بودن آرزویم بود. شاید این فرصت غنیمتی بود تا او را به خود علاقمند سازم. به هر حال دوستش داشتم و نمیتوانستم به خود دروغ بگویم. و احساسم را نادیده بگیرم.میتوانستم خیلی راحت با خواسته اش کنار بیایم و از اینکه نیتش خشنودی ماردش بود و شتابزده عمل کرده بود، او را درک کنم.من معنای حقیقی عشی را چشیده بودم و آن را چیزی بالاتر از هوا و هوس نفسانی می دیدم، پس حتی غریبه بودن و در کنار او زیستن را هم دوست داشتم. به خدا توکل کردم. و همه چیز را به او سپردم. به هر حال او گره گشای همه امور بندگانش بود. وقتی به خانه رسیدیم مردد بودم که چطور این مساله را با پدر و مادر در میان بگذارم.از واکنش آنها می ترسیدم. اگر اجازه نمیدادند کاری را که مطابق میل و احساسم بود انجام دهم، آن وقت چه؟!

     

    باید به چه کسی متوسل می شدم؟شاید هم مرا درک می کردند و یاری ام می دادند.بعد از لحظاتی دست دست کردنِ،با دنیایی از تشویش و دلهره،رو به پدر که در حال خواندن روزنامه بود گفتم:
    -بابا...می خوام مطلب مهمی رو با شما در میون بذارم.به مشورت و راهنمایی شما و مامان و البته نظر موافق تون خیلی احتیاج دارم!
    پدر با چهره ای متفکر روزنامه را کنار گذاشت و خیره نگاهم کرد.مادر هم با نگرانی به چشم هایم زل زده بود و کف دستش را مالش می داد.نفسم را با صدا بیرون فرستادم و با توکل به خدا،همه ی گفته های فرهاد را برایشان بازگو کردم .همه را موبه مو،بدون کوچک ترین کم و کاستی.من حرف می زدم و لحظه به لحظه بر بهت و حیرت آنها افزوده می شد.وقتی تمام ماجرا را شرح دادم هنوز آنها از شک بیرون نیامده بودند.سکوت محض بر همه جا حاکم بود.لحظات دلهره آور و پر تنشی بود.ناگهان پدر تکانی خورد با صدایی که رگه هایی از خشم و تعجب در آن شناور بود گفت:
    -اون چه طور به خودش اجازه داده این پیشنهادرو به تو بده؟بی چشم و رو!
    آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم:
    -ولی بابا...خواهش می کنم آروم باشین.ایرادی به اون وارد نیست.توی بد شرایطی گیر کرده.مگه خودتون امروز حرف های ثریا خانوم رو نشنیدین؟دل سنگم آب می شد به خدا!
    -ولی این دلیل نمی شه.انگار تو هم زیاد بی میل نیستی؟چرا داری دفاع می کنی دختر؟
    ناگهان صدای جیغ مانند مادر لرزه بر پرده ی گوشم انداخت:
    -این دیگه چه مدل زن گرفتنه؟مگه دختر منو غریب و بی کس و کار فرض کرده؟عجب رویی داره !آخه یعنی چی؟مردم چی میگن؟حیف از اون زن نازنین،آدم باور نمی کنه این پسر همون مادر باشه!این بدترین پیشنهاد عالمه...وای پناه بر خدا!جواب فامیل رو چی بدیم؟آخه این بچه به عواقب این کار فکر نکرده که چنین پیشنهاد شرم آوری رو داده؟
    این را گفت و با ناله های زیر لبی سرش را به مبل تکیه داد.سر به زیر انداختم و آرام جواب دادم:
    -مامان جان،به خودت مسلط باش.حالا که چیزی نشده.اتفاقا نقطه مشترک همه این مسائل ثریا خانومه.به خاطر رضای اونه که آقا فرهاد این پیشنهاد رو داده.اون به خاطر شادی مادری که یه پاش لب گوره این تصمیم رو گرفته...
    -کاش این شادی رو زودتر به مادرش تقدیم می کرد تا به این حال و روز نیافته.اون موقعی که این بنده خدا این آرزو رو تو سینه داشت.معلوم نیست چرا شازده ناز می کرد.اگه تموم شیراز رو می گشت مگه بهتر و خانوم تر و خوشگل تر از تو رو پیدا می کرد؟یکی نیست بگه آخه ناراحتی و مشکل تو چیه که می خوای این طوری زندگیتو شروع کنی پسر؟فقط نمی دونم چرا تو لفافه حرف می زنی!نکنه می خوای آینده ات رو به خاطر یه لحظه احساساسی شدن تباه کنی؟
    -مامان جان،من فقط سعی کردم اونو درک کنم.مگه این آقا فرهاد همون کسی نیست که همگی دست به دست هم داده بودین تا منو به عقدش دربیارین؟مگه مورد تایید همه تون نیست؟
    این بار پدر جواب داد:
    -چرا عزیزم،هنوزم مورد تایید ماست.ولی هر چیزی آداب خاص خودش رو داره.تو خیلی راحت با این مسئله برخورد کردی و این فقط یه حس رو در من تقویت می کنه;اینکه تو به غیر از حس همدردی و کمک برای رضای خدا،به فرهاد علاقه مند هم هستی و این خودش به تنهایی یه مساله ی قابل بحثه!
    حس داغ و رخوت انگیز توام با شرمی مطبوع در همه ی جای بدنم جاری شد. از شعور و درک بالای پدر خوشحال شدم.مامان با چشم های گشاد در مبل فرو رفت و پدر باز ادامه داد:
    -تو مصائب و مشکلاتی که سر که سر راهتی در نظر گرفتی دخترم؟ممکنه نتونی تحمل کنی.این مسائل در آینده ی تو تاثیر مستقیم داره.می دونی این یعنی چه؟
    -متاسفانه بله بابا.من همه چیز رو خوب درک کردم.ما فقط می خواییم یه صیغه ی محرمیت ساده بینمون جاری بشه.ما...ما مثل...مثل دو تا خواهر و برادرکنار هم زندگی می کنیم.شما هدف خیری که ما در نظر گرفتیم رو ندید گرفتین ها!
    مادر با دست خودش را باد زد و با خشونت گفت:
    وای پناه بر خدا!دختر جان از خر شیطون بیا پایین.من اجازه نمیدم این جوری با آینده ات بازی کنی،فهمیدی؟
    -آخه مامان...
    -آخه بی آخه،همین که گفتم.دیگه حرف هم نباشه!یه عمر با هزار زحمت و امید و آرزو دختر بزرگ نکردم که حالا این طوری بفرستم خونه ی بخت.اگه غیر منطقی می گم تو یه چیزی بگو مرد!
    -خانوم به خودت مسلط باش.شکیبا دختر عاقل و فهمیده ایه.مگه خودت نمی گفتی که چقدر از ازدواج بیزاره و از تصمیمی که ما براش گرفتیم ناراحته؟اون موقع هم دلایلی برای خودش داشت و حالا هم که راضیه دلایلی داره،مگه نه عزیزم؟
    -خب بله.من میگم اولا که رضای خدا رو در نظر گرفتم،در ضمن شرایط آقا فرهاد رو درک کردم و سعی کردم باهاش همدردی کنم.حالا هم که...خب یکمی بهش ...بهش علاقه مندم،می تونم با محبت کردن زیاد،دوام این زندگی رو بیشتر کنم.من می دونم که می تونم اونو به زندگی امیدوار و پایبند کنم.ضمن اینکه خود آقا فرهاد قول داده هر اتفاقی افتادهمه ی مسائل رو به گردن بگیره تا زندگی من به هم نخوره.منم شرط و شروط خاصی برای این قضیه دارم.تو آینده هم اگر تصمیم به ازدواج بگیرم حتما این جریان رو بی کم و کاست و با توجه به نیت خیری که داشتم،واسه همسر آیندم شرح میدم.اگه قرار باشه درک نکنه که اصلا ازدواج نمیکنم.خیالتون از هر جهت راحت باشه...ازهمه مهمتر این که ما وقت زیادی نداریم.دکترا از بهبود ثریا خانوم قطع امید کردن.گرفتن تصمیم از جانب من به لحظه های عمر ثریا خانوم پیوند خورده.خواهش میکنم اجازه بدین توانایی های خودم رو محک بزنم.من مطمئنم که از پسش بر میام.
    پدر آه بلندی کشید.
    -نمی دونم چی بگم.احساس از یه طرف میگه برای رضای خدا و خواسته ی دلت مخالفت نکنم و عقل از یه طرف یادآوری می کنه که پای آینده و زنندگیه تو در میونه.تا حالا هم کاری بدون مشورت با پدربزرگ انجام ندادم ولی حالا تو این مورد خاص نمیشه کاری کرد.این مسائل تو باور خودم هم نمی گنجه چه برسه به پدربزرگ!اگه پای علاقه تو در میون نبود هیچ وقت اجازه نمی دادم این اتفاق بیافته ولی حالا...نمیدونم!توکل به خدا.به هر حال تو دختر فهمیده ای هستیمنم کنارتم.نیت خیر تو حتما کمکت میکنه.
    مادر با ناراحتی و چشم های اشک آلود گفت:
    -چه جوری دلت میاد مرد؟آخه شکیبا حیف نیست؟این دیگه چه جور ازدواجیه؟من برای بچم آرزوها دارم.هر چند خیلی دلم برای اون زن بیچاره می سوزه ولی پای آینده ی دخترم در میونه.تو جدی جدی موافقی با یه ازدواج سوری و فرمالیته بره خونه ی مردی که هیچ علاقه ای بهش نداره؟پس آرزو هامون چی میشه؟هان؟
    پدر آرام برخواست و کنارش جای گرفت.با لحنی سرشار از محبت و عشق زمزمه کرد:
    -آروم باش خانومم.به خدا توکل کن.شاید حق با دخترمون باشه.شاید خدا خواست و ثریا خانوم شفا گرفت و اینا تا آخر عمر کنار هم زندگی کردن.نگران نباش من خودم دورادور مواظب همه چیز هستم.آخه چرا گریه می کنی و خون به دلم میکنی؟عزیزم ما باید...
    دیگر نشستن جایز نبود!آرام برخواستم و راهی اتاقم شدم.می دانستم که مادر تا مدت ها ناراحت و نگران خواهد باقی می ماند و با من هم سر سنگین خواهد بود.
    به اتاقم پناه بردم و در تاریکی شب به سقف زل زدم.مهم این بود که می توانستم هر روز در کنار او باشم و او را ببینم.البته شرایطی داشتم که باید برایش بازگو می کردم تا حق و شخصیت دو طرف محفوظ بماند.کیمیا منزل پدربزرگ مانده بود و از این جریان خبر نداشت.می دانستم از شنیدن این تصمیم شگفت زده خواهد شد..جایش خیلی خالی بود.دوست داشتم خانه بود و کلی درد ودل می کردیم. آنقدر در افکار ضد و نقیص غوطه ور بودم که نفهمیدم خواب چه زمانی مرا ربود.
    حدود ساعت نه صبح بود که از خواب برخاستم.باز به یاد ماجرای دیروز و خواستگاری عجیب فرهاد افتادم. باید با او تماس می گرفتم و از تصمیمم مطلعش می کردم.بعد از صرف صبحانه به طرف گوشی تلفن رفتم. تپش بی امان قلبم لرزش دستهایم را تشدید می کرد.پس از چند لحظه،صدایش با طنین دلنشینی در تلفن پیچید.
    -بله،بفرمایید... 
    دلم هری ریخت پایین!صدایم بی اراده آرام و لرزان شد:
    -آقا فرهاد؟
    -سلام شکیبا خانوم...حالتون چطوره؟
    ازاینکه صدایم را به این سرعت شناخته بود خوشحال و شگفت زده شدم.
    -سلام،ممنونم.شما خوبید؟مادر چطورن؟
    -به لطف شما،بد نیست.خانواده خوبن؟
    -متشکرم ،سلام دارن .ببخشید....مزاحم که نیستم.
    -اختیار دارید،مراحمید خانوم.من در خدمتم.
    لحظه ای سکوت برقرار شد.آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم:
    -می خواستم...می خواستم به عرضتون برسونم که من تصمیمم رو گرفتم.
    -بله،گوشم با شماست.
    -من برای اجرای نقشه تون و از همه مهم تر خوشحالی و رضایت دل مادرتون آماده ام و از عواقب کار هم ترسی ندارم.پدر و مادرم هم به خاطر مادرتون راضی شدن.
    -آه...واقعا از شما سپاسگزارم خانوم.خیلی خیلی متشکرم.
    -خواهش می کنم ولی من چند تا شرط هم دارم.
    -چه شرطی؟
    احساس کردم رگه هایی از ناراحتی در صدایش شناور شد.
    -ببینید آقا فرهاد،شما همه شرط و شروطتون رو گفتین و من گوش دادم. فکر کنم این حق طبیعی من باشه که روی یه مسائلی تاکید کنم.شما که اعتراضی ندارید؟
    -بله...بله حق با شماست.بفرمایید،می شنوم.
    یکی از شرط هام اینه که مدت صیغه محرمیت مون حداکثر باید شش ماه باشه و دوم اینکه من توی کنکور شرکت کردم و احتمال داره توی هر شهری قبول بشم.حتی اگه به امید خدا مادرتون شفا هم بگیرن من واسه ادامه تحصیل به اون شهر می رم. شما که مشکلی ندارین؟
    -نه،اشکالی نمی بینم. اتفاقا" این طوری بهترم هست.
    تمام شور و اتهابم به یکباره فروکش کرد.«بهترم هست»!این حرف چه معنی می داد؟یعنی اینکه هر چه دورتر باشم برایش بهتر و خوشایند تر خواهد بود؟
    چقدر سرد و خشن!اصلا" به آن چهره دلپذیر و رمانتیک نمی آمد که تا این حد بی رحم و سنگ دل باشد. وقتی متوجه سکوت ممتد من شدادامه داد:
    -البته سوء تفاهم نشه شکیبا خانوم،اگر گفتم با درس خوندنتون مشکلی ندارم به این خاطره که به من ربطی نداره. هدفم اینه که شما رو تو هر تصمیمی آزاد بذارم. به هرحال شما می تونید هر کاری دوست دارید انجام بدید.

    صبح زود بیدار شدم و بعد از کمی نرمش، صبحانه اندکی خوردم و آماده نشستم تا فاطمه بیاید. حدود ساعت هشت صبح بود که صدای زنگ بلند شد. در را گشودم با خوشحالی و هیجان مرا در اغوش کشید و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
    - واقعا نمی دونم واسه این فداکاری که کردی چی بهت بگم! به خدا نمی دونی از اینکه خواستی دل مامانم رو شاد کنی چقدر واسه ام عزیز شدی، ولی خدا شاهده خیلی با فرهاد بحث کردم. ازش خواستم این موضوع رو جدی بگیره چون ممکنه برای اینده تو مشکلی ایجاد بشه، ازش خواستم عقد موقت نداشته باشید و عقد دائم کنین ولی زیر بار ازدواج دائم نمی ره، خیلی هم روحیه اش رو باخته و عصبی شده. نمی شه دو کلام باهاش حرف زد.
    با آرامش جواب دادم:
    - ناراحت نباش عزیزم، من با علم به این مسئله پا پیش گذاشتم ، تو خودتو اذیت نکن.
    آهی کشید و گفت:
    - کی فکر می کرد مادر سالم و نازنینم صحیح و سالمم به این وضعیت دچار بشه؟ از هفته اینده جلسات شیمی درمانی شروع می شه. به خدا هیچ جوری نمی تونم درد و رنجش رو تحمل کنم...
    فاطمه به گریه افتاد. دوباره او را بغل کردم و دلداری اش دادم، دلم برایش سوخت. با همدردی از او خواستم صبر پیشه کند و به عنایت و لطف خداوند امید داشته باشد. هر دو غمگین و افسرده راهی خرید شدیم، آقا فرهاد پول قابل توجهی به فاطمه داده بود تا هر چه برای خرید عروسی لازم است بخریم. ابتدا به یک طلا فروشی رفتیم و دو حلقه زیبا خریدیم. هنگام خرید سرویس طلا هیچ ذوق و هیجانی در خوم احساس نمی کردم. سرویس ساده ای را انتخاب و خریداری کردیم و بعد به سراغ خرید لباس و کفش و اینه و شمعدان رفتیم. لباس عروس هم بسیار زیبا و درخور توجه بود. بالاخره کار خرید به پایان رسید و به خانه بازگشتیم.
    قرار بود همان روز فرهاد پیشنهاد خواستگاری از من را با مادرش در میان بگذارد. دوست داشتم ان جا بودم و عکس العمل ثریا خانم را بعد از شنیدم چنین پیشنهادی می دیدم!
    گاهی دچار بحران روحی می شدم و در فکر فرو می رفتم. و گاهی دوباره بی خیال همه چیز را به اینده و بازی سرنوشت واگذار می کردم. چاره ای نداشتم باید حقیقت را می پذیرفتم. او مرا نمی خواست. هر گونه تجزیه و تحلیل هم بی فایده بود. با تصمیم که گرفته بودم جز تسلیم و سکوت چاره دیگری نداشتم. فرهاد به تنهایی ترتیب همه وسایل پذیرایی و خنپه عقد و عکاس و چراغانی منزل و ارکستر و این قبیل وسایل تشریفاتی را داده بود تا بعد از امدن مادرش به منزل برای خواستگاری و بله برون آماده باشد. آن دو روز هم به سرعت چشم برهم زدن گذشت. پدر بزرگ بعد از شنیدن خبر خواستگاری نوه سالارخان از من، سر از پا نمی شناخت. دلم برایش می سوخت. واقعا چند ماه بعد که می شنید چه بلایی سر زندگی نوه اش آمده، چه حالی می شد؟ پدرم از اینکه او از قرارداد ما آگاهی نداشت خودش را گناهکار می دانست و سرزنش می کرد، ولی من به پدر تاکید کردم به هیچ عنوان نمی خواهم پدربزرگ چیز بداند.
    به هر حال روز خواستگاری هم از راه رسید. مادر به عمه نسرین هم خبر خواستگاری فرهاد را داد. عمه علاوه بر اینکه بسیار متعجب و حیرت زده شده بود خوشحال هم شد. باور نمی کردم که من به این زودی موافقت خود را اعلام کنم. مرتب ورتم را بوسه باران می کرد و می گفت:
    - الهی عمه به قربونت بره، باورم نمی شه که شیبا کوچولوی ما هم بالاخره عروس می شه!
    با حرف های عه لبخند روی لب هایم نشست ولی نگاهم به چهره اخم آلود و محزون مادر که می افتاد قلبم فشرده می شد. هنوز با من سرسنگین بود و کلامی صحبت نمی کرد. نمی دانم پدر با چه ترفندی او را راضی به پذیرفتن این مساله کرده بود.
    لباس مرتب و زیبایی پوشیدم، کمی به سر و وضعم رسیدم و به انتظار امدن میهمانان نشستم. وقتی زنگ به صدا درآمد ضربان قلبم دیوانه وار می کوبید. مهمان ها یکی یکی وارد شدند. اول سالار خان با خوشحالی وارد شد و پدربزرگم را محکم در اغوش کشید و احوالپرسی کرد. بعد همسرش و متعاقب او ثریا خانم با ان بدن نحیف به کمک همسرش وارد شد و بلافاصله با سرور و شادمانی مرا در اغوش کشید و بوسید. از پشت سر او، یکباره نگاهم بر روی قامت بلند فرهاد ثابت ماند. نگاهمان که در هم گره خورد قلبم فرو ریخت. حالتی در نگاهش بود که دلم را می لرزاند. از اغوش ثریا خانم بیرون آمدم و به او که با حالتی متاثر به این صحنه نگاه می کردم سلام کردم. زیباترین و غمگین تر از همیشه به این مراسم آمده بود. آهسته سلامم را پاسخ گفت. انتظار لبخندی کوچک بر روی لب های او ، آرزوی عبثی بود مثل دیگر آرزوهایم. از این همه اندوه و جذبه ی مردانه ای که در وجودش فوران می کرد قلبم فشرده شد. پشت سر او آقا مهدی و همسرش مریم خانم و فاطمه و فائزه هم وارد شدند. بعد از نشستن مهمان ها، برای ریختن چای به اشپزخانه رفتم. مادر حسابی درهم و آزرده خاطر بود.
    بعد از مدت کوتاهی با سینی چای به سالن برگشتم. آقا مهدی و پدرم حسابی بحث شان گل انداخته بود و در موردمسائل زراعی و کشاورزی صحبت می کردند. چای را به همه تعارف کردم. هنگام تعارف به فرهاد، نگاه گذرایی به چهره اش انداختم. بی هدف مات نگاهم کرد و چای برداشت و ارام زیر لب تشکر کرد. چشمهای درشت و شفافش لبریز از غمی عمیق به زیر افتاد. بعد از نشستن من، سالارخان رشته کلام را به دست گرفت و شروع به صحبت کرد.
    - به قول معروف بعد از تموم حرف ها به سراغ اصل مطلب بریم؛ ما همه اینجا جمع شدیم تا دست دو تا جوون پاک رو تو دست هم بذاریم و اونا رو با عشق و محبت به آشیونه مهرشون بفرستیم. این دو خانواده از قدیم با هم اشنایی دارند و از گذشته هم با هبرن و این خودش خیلی از مسائل رو حل می کنه.
    و وقتی ظر مساعد مرا از این خواستگاری فهمید با خنده گفت:
    - امیدوارم این عروس ما اونقدر پا قدمش خوش یمن و مبارک باشه که مادر شوهرش زودتر از بستر بیماری رها بشه.
    ثریا خانم با صدایی رنجور و ضعیف، معترضانه گفت:
    - آقا جون لطفا مریضی پیشرفته من رو به خوش قدمی و بدقمی عروس قشنگم ربط ندید تا بعدا تعبیر بدی نداشته باشد.
    واقها از ان همه شعور و دانایی ثریا خانم به وجد آمدم و خیلی افسوس خوردم که چنین زن پر فهم و کمالی به زودی از میان ما رخت سفر می بندد. فاطمه و فائزه با عشقی وافر به مادرشان نگاه کردند ولی در اعماق چهره شان ترس از دست دادن این موهبت الهی به خوبی مشهود بود. حرف های معمولی عقد و ازدواج به پایان رسید و من با تعیین یک جلد کلام الله مجید و چهارده سکه بهار آزادی موافقت کردم به عقد دام فرهاد درآیم. پدربزرگم که از چیزی خبر نداشت چندین بار سرش را نزدیک آورد و اعتراضش را از این مهریه کم اعلام کرد، ولی پدرم به هر طریقی بود او را قانع کرد. ثریا خانم با خوشحالی رو به پدر گفت:
    - سهراب خان، با اجازه شما، اگه امکان داره پسر دختر در مورد زندگی شون کمی صحبت کنند.
    دلم فرو ریخت و وقتی نگاهم به چهره برافروخته و ناراحت فرهاد افتاد دلشوره گرفتم.
    پدر اشنه هایش را بالا انداخت و گفت:
    - ایرادی نداره. می تون صحبت کنن. به هر حال مساله یه عمر زندگیه...دخترم، فرهاد خان رو به اتاقت راهنمایی کن.
    چشمی گفتم و از جا برخاستم. فرهاد هم با اکراه بلند شد. به در اتاق که رسیدم ایستادم و تعارف کردم. از من خواست جلوتر بروم ، روی لبه تخت نشستم، او هم صندلی میز تحریرم را جلو کشید و نشست. هنزو سگرمه هاش درهم بود. سرم را پایین انداختم و با انشگت هایم بازی کردم. سکوتش طولانی شد. کلافه شدم و سر به زیر گفتم:
    - به خاطر نقشه تون هم که شده حداقل کمی اخم هاتون رو باز کنید و طبیعی تر رفتار کنید. اگه واقعا خوشحالی مادرتون براتون مهمه حداقل یه لبخند ساختگی بزنید، بد نمی شه ها!
    با تلخی به من نگریست :
    - می دونید خانم می ترسم از رفتارم سو تعبیر بشه. من نمی خوام این میون علاقه ای به وجود بیاد. متوجه هستید که؟!
    احساس حقارت شدیدی در تمام وجودم حس کردم بارها به خود لعنت فرستادم که چرا قبول کردم. چطور می توانست خودخواهانه محبت مرا این گونه پاسخ می دهد؟ می دانستم از شدت عصبانیت صورتم قرمز شده با طعنه محسوسی گفتم:
    - فکر نمی کنید یه کم تند می رید آقا فرهاد؟ باورم نمی شه مرد محترم و تحصیل کرده ای مثل شما این قضاوت ناعادلانه رو داشته باشه! احساس نمی ککنید لیاقت محبتی که در حق شما انجام دادم بیشتر از این حرف ها باشه؟ من به خاطر رضایت دل مادر شما و رضا خدا قبول کردم که آینده و خوشبختی ام رو به بازی بگیرم. اگر باور این مسئله حتی به صورت سوری و نمایشی هم براتون سختهپس چرا این پیشنهاد رو دادید؟ حالا هم که اتفاقی نیافتاده تازه اول کاره، می تونیم بریم بیرون از اتاق و خیلی راحت به همه اعلام کنیم که به تفاهم نرسیدیم. چطوره؟
    احساس کردم از صدای بغض آلود و لرزانم که کمی عصبانیت و خشم هم چاشنی اش بود، بی نهایت تعجب کرده است.
    واخورده و مبهوت به من خیره شده بود و پلک هم نمی زد. لحظه ای بعد از بهت خارج شد و با حرارت گفت:
    - وای خدای من! نه نه خواهش می نم ناراحت نشید. من اعتراف می کنم بد صحبت کردم ولی قصدم توهین به شما نبود. بگذارید به پای فشار عصبی زیادی که تحمل می کنم. من می دونم شما در حق من و مادرمحبت کردید و ازتون هم به خاطر این بزرگواری همیشه ممنونم. ولی قبلا هم به شما گفتم این رفتارها کمی طبیعی اند. بازم می گم ببخشید.
    کمی احساس سبکی کردم. از حرف های تندی که به او زده بودم رضایت داشتم. احساس حقارتم را کاهش می داد. این بار با کمی ملایمت ادامه داد:
    - در ضمن ما قبلا تمام حرف های لازم رو زدیم فکر نمی کنم حرف دیگه برای گفتن باشه.
    در سکوت به حرف هایش گوش کردم و به گوشه ای خیره ماندم، بعد از جایم برخاستم و آماده بیرون رفتن شدم. او نیز پشت سر من از اتاق بیرون امد. به اجبار لبخندی زورکی روی لب هایمان نشاندیم و در این لحظه بود که زن آقا مهدی کِل کشید و همه را وادار به کف زدن کرد. کله قندی که خانواده او به همراه چادری سفید و انشگتری نشان آورده بودند شکسته شد. انها همه این برنامه ها را در یک شب خلاصه کرده بودند چون ثریا خانم حالش بدتر از ان بود که توان مهمانی رفتن و هیجان زیاد را داشته باشد. همگی از بیماری ثریا خانم پژمرده و نگران بودیم. بچه ها مظلومانه به مادر خود چشم می دوختند و او را که جز پوست و استخوانی بیش نبود، عزیز می داشتند. دوباره نگاهم روی او ثابت ماند، نمی دانستم این حالت غمزدگی و نگرانی ناشی از بیماری مادر بود یا از حضور در مجلسی که در مورد عقد و ازدواج و پایبندی زن و شوهر صحبت می شد! هر چه بود که او ظاهری گرفته و مغموم داشت و نارضایتی و اجبار در تمام حرکاتش به وضوح دیده می شد. از خودم لجم گرفته بود چرا من باید شیفته او می شدم. و به او دل می بستم. ولی او کوچک ترین توجهی به من نداشت؟ باید به این رفتارهای سرد او عادت می کردم، جای هیچ گله و شکایتی نبود، خودم این سرنوشت را برای خودم انتخاب کرده بودم. ثریا خانم کم کم حالش منقلب شد و به کمک دخترهایش به اتاق رفت تا استراحت کند. دقایقی بعد، وقتی کمی حالش جا امد همان طور که دراز کشیده بود مرا که در نزدیکش ایستاده بودم به کنارش فرا خاند. کنار تخت نشستم و به او چشم دختم. با رنگ و روی پریده و ماتش مشتاقانه نگاهم کرد و گفت
    - عزیزم ناراحت نمی شی اگه فرهاد رو صدا بزنم تا انگشتر نامزدی رو دستت کنه؟
    با شرمی خاص گفتم:
    - باید از پدر و مادرم اجازه بگیرم.
    ثریا خانم رو به مادر کرد و گفت:
    - شما اعتراضی ندارید؟
    مادر با خوش رویی جواب داد:
    - نه خیر چه اشکالی داره؟ شما خودتون صاحب اختیارید.
    - ممنونم. فاطمه جان، داداشی رو صدا بزن بیاد اینجا.
    بعد از چند لحظه فاطمه و فرهاد داخل شدند دوبار در یک لحظه نگاه هایمان درهم نشست ولی او فورا نگاهش را دزدید و به مادرش گفت:
    - بله مادر جان، کاری داشتید؟
    - آره پسرم. رسمه که تو این مراسم داماد باید حلقه اش را به دست عروس بکنه.
    فاطمه جعبه حلقه را به دست او داد و کنار رفت، فائزه هم چادر سفید را آورد و به دستش داد و گفت:
    - این رو هم باید روی سرش بیندازی.
    فرهاد نگاه خیره ای به فائزه کرد که حاکی از دلخوریش بود. با حرکت مادر از جایم برخاستم و روبروی او ایستادم. چادر را باز کرد و روی سرم انداخت، سپس با دستهای لرزان حلقه انگشتری را در انشگتم کرد. با تماس دستش که با احتیاط دست من را گرفته بود جریان مغناطیسی سراسر بدنم را لرزاند. انگار در یک لحظه همه خونی که در بدنم بود منجمد شد. نگاهم بی اراده بالا آمد و در چشم هایش قفل شد. چشم هایش با ان حالت افسون گر و رویایی مملو از شرم و اندوه و اندکی هم رنجش و اکراه بود. شاید هم حالتی رمانتیک داشت. ضربان قلبم رفت بالا و دستم را رها کرد و زمزمه وار زیر لب گفت:
    - چقدر سردی؟
    صدای هلهله و کف زدن حضار که بلند شد انگار من دیگر در این دنیا نبودم. روی ابرها، در مهی غلیظ، با حالتی رویایی و افسانه ای، در هاله ای از شرم و هیجان سرگردان بودم و به ناگاه دو چشم جذاب و محزون رو به رویم بود.....

    برای آخر هفته قرار عقد گذاشته شد و به درخواست پدر فقطاز فامیل های نزدیک دعوت به عمل آوردیم.همه از این عجله و غیر مترقبه بودن ازدواج من اظهار تعجب می کردند و ما مجبور بودیم علت این تعجیل راتوضیح بدهیم . تا روز عقد چندین بار دیگر با او برخورد کردم وهر بار همان طور سرد و خشن و غریبه تر از هر غریبه ای! سفره عقد دراتاق مهمان خانه انداخته شد. قرار بود برای مراسم صیغه به محضر برویم چون نمی خواستیم ثریا خانم از عقد موقت ما با خبر شود. فقط پدر من و پدر او به محضر آمدند. صبح جمعه فرهاد و فاطمه برای رفتن به آرایشگاه به دنبالم آمدند. از هنگام سوار شدن تا رسیدن به مقصد حتی کلامی صحبت نکرد,فقط هنگتم پیاده شدن رو به فاطمه گفت:
    _چه ساعتی باید بیام دنبالتون؟
    _فکر می کنم تا ظهر طول بکشه!
    اعتراض در صدایش بیداد می کرد:
    _چه خبره!مگه می خواد چیکار کنه؟!
    فاطمه نیز پشت چشم نازک کرد و گفت:
    _وا عروسه دیگه!هرچند که ماشالله خودشم خوشگله ولی هر کاری سلسله مراتبی داره داداش عزیز!
    نفس بلندی کشید و سر تکان داد. نگاه گذرایی به او کردم و فورا پیاده شدم و بدون خداحافظی به داخل سالن آرایش رفتم.فاطمه نیز به من پیوست و گفت:
    _متأسفم!نمی خواد اخلاقشو درست کنه.
    بدون اینکه جوابی به او بدهم از پله ها بالا رفتم و او نیز بدون صحبت به دنبالم آمد. نمی دانم چرا دچار دلهره و دل آشوبه شده بودم. به جز من دو عروس دیگر هم آنجا بودند. به عروس ها نگاه کردم,آنقدر شاد و سرمست بودند که قلبم فشرده شد.تا حالا عروسی به غمگینی و سرخوردگی خودم سراغ نداشتم!سهیلا خانم که صاحب آرایشگاه معروفی بود بعد از دیدن من گفت:
    _به به امروز باید خوشگلترین عروس سال رو داشته باشم!هنوز آرایش نکرده اینقدر خوشگله ,آرایش کنه چی میشه؟ خوش به حال داماد!
    با شرم گفتم:
    _فکر می کنم شما خیلی به من لطف دارید...
    _نه عزیزم ,من واقعیت رو میگم. حالا باید آقا داماد رو ببینم که به عروس خانم میاد یا نه!اگر به خواهرش رفته باشه که خوشگله.
    فاطمه خانم لبخندی به سهیلا خانم زد و به من خیره شد. به خوبی معنی نگاهش را درک می کردم, می خواستم به سهیلا خانم بگویم: ((آقا داماد اونقدر بی ذوق و خشکه که حتی نیم نگاهی هم به من نمی اندازه.))
    تمام ساعاتی که زیر دست آرایشگر بودم بغضی غریب گلویم را بسته بود. فاطمه به خوبی حالاتم را درک می کرد و گاهی با فشردن دستم قوت قلب می داد. خودم را به شدت بدبخت تصور می کردم و نا امید می شدم, ولی باز هم از اینکه می توانستم هر روز او را ببینم خوشحال بودم. این برایم غنیمتی بود.هرچند که او مرا نمی خواست.
    کار آرایشگر تا نزدیکی ظهر طول کشید. فاطمه هم آماده بود. فورا با فرهاد تماس گرفت که به دنبالمان بیاید. وقتی در آینه به خود نگریستم باورم نمی شد ! واقعا من بودم؟
    سهیلا خانم از من خواست تا به عنوان مدل از من خواست تا به عنوان مدل عکسی بگیرد و در آرایشگاه بزند. عکس را که انداخت فرهاد هم آمد. سهیلا خانم فورا چادری سر کرد و به طرف سالن بیرونی رفت. قبل از اینکه شنل مرا بدهد از فرهاد خواست تا بالا بیاید. وقتی فرهاد وارد سالن شد سهیلا خانم دست مرا گرفت و به نزد او برد و گفت:
    _هزار ماشاءالله چه دوماد برازنده ای!به هم دیگه میاین... آقا دوماد کار ما رو تأیید می کنی؟
    نگاهش سرشار از تحسین و هیجان زده خیره به من ثابت بود. لبخند شیرینی که روی لب هایش جا خوش کرده بود تار و پد بدنم را به لرزه انداخت. شرمزده سرم را به زیر انداختم و از فاطمه خواستم شنلم را روی دوشم بیاندازد. تا شانه هایم را بپوشاند. فرهاد به طرف سهیلا خانم رفت و خیلی رسمی گفت:
    _متشکرم خانم , هرچه زودتر حساب کنید خیلی عجله دارم.
    سهیلا خانم که از سردی رفتار او یکه خورده بود به اجبار خندید و گفت:
    _بله بله باید هم عجله داشته باشیدمنم بودم عجله داشتم , ولی قابلی نداره.
    او در حال چک و چانه زدن با سهیلا خانم بود و من در افکار خودم غوطه ور بودم.نمی دانم چرا فکر می کردم او با دیدنم برخوردی غیر از این داشته باشد!چرا انتظار بروز هیجان بیشتری را داشتم؟ من که همه چیز را از اول می دانستم. اما آن لبخند و نگاه ...
    در همین افکار بودم که فرهاد آرام گفت:
    _پایین منتظرتونم.
    و با عجله خارج شد. سهیلا خانم با تعجب گفت:
    _مگه فیلمبردار نمیاد فیلم بگیره و با هم از در سالن بیرون برید؟
    فاطمه مستأصل گفت:
    _نه نه فکر کنم تو راه اتفاقی برای فیلمبردار افتاده نتونسته به آرایشگاه برسه.
    _این طوری که خیلی حیف میشه . خب یه فیلمبردار دیگه!
    فورا خداحافظی کردم و همراه فاطمه بیرون آمدیم,ولی نگا های متعجب سهیلا خانم را پشت سرم حس می کردم.هنگام پایین آمدن فاطمه با غر غر گفت:
    _بهش گفتم فیلمبردار بیاره,می گه ازدواج موقت فیلمبردار می خواد چه کار؟با دوربین های خودمون فیلمبرداری می کنیم.به خدا نمی دونم چشه؟کی رو می خواست از تو بهتر و قشنگتر؟بی لیاقته دیگه!دیدی وقتی اومد تو چطور ناباورانه بهت نگاه کرد. من که دارم از دستش دیوانه می شویم.
    بی اختیار دو قطره اشک روی صورتم چکید ولی فورا پاکش کردم و به فاطمه گفتم :
    _مهم نیست فاطمه جان,من سعی می کنم آمادگی هر اتفاقی را داشته باشم. اونم درست میگه ازدواج موقت فیلمبرداری و عکاس نمی خواد.
    _نمی دانم جواب مامانمو چی می خواد بده.
    هنگام نشستن در اتومبیل,دوباره نگاهش روی چهره ام نشست ولی من فورا کلاه شنلم را پایین دادم و در جایم نشستم. گلهای طبیعی زیبا روی کاپوت ماشین با وزش باد به رقص آمده بودند و نگاه من به روی آنها ثابت بود.فاطمه سکوت را شکست و گفت:
    _چند تا عروس توی آرایشگاه بودن ولی شکیبا از همه شون خوشگل تر بود. همه از زیبایی شکیبا حیرون مونده بودن. حتی سهیلا خانم عکسی از شکیبا برداشت تا به دیوار آرایشگاهش بزنه.
    ناگهان اتومبیل با ترمز شدید و وحشتناکی متوقف شد که اگر مواظب نبودم سرم محکم به شیشه می خورد. با حیرت به او نگریستم که با عصبانیت فوق العاده رو به من گفت:
    _واسه چی گذاشتی ازت عکس بگیره؟
    با بی تفاوتی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
    _خب اون یه مدل می خواست منم ایرادی ندیدم. چطورمگه؟!
    _شما نمی دونید ممکنه از این عکس هزار تا استفاده نامعقول بشه؟
    فاطمه معترضانه گفت:
    _ای بابا اگه بخوای به این چیزا فکر کنی هیچ کس تو عروسیش عکس نمی اندازه.
    فرهاد با همان لحن عصبی زیر لب گفت:
    _اون فرق می کنه,عکس عروسی رو عکاس معتبر آماده می کنه ولی این عکس معلوم نیست برای ظاهر شدن به کدوم عکاسی و به دست چه کسی می افته!
    از اینکه تا این حد عصبی و متعصب شده بود,احساس خوشحالی می کردم.گفتم:
    _حالا واسه شما چه فرقی می کنه فرهاد خان؟
    اخم آلود فرمان اتومبیل را در دستش فشرد و گفت:
    _فرقی نمی کنه,اصلا مهم نیست فراموشش کن.
    لبخندم را پشت لب هایم پنهان کردم . تا رسیدن به محضر هر سه در سکوتی ازار دهنده به سر بردیم. با پاهایی لرزان از پله ها بالا رفتم. نمی دانستم چرا حرکات و رفتارهایش حتی نیش و کنایه هایش از علاقه ام به او نمی کاست و مهرش را از دلم بیرون نمی کرد.هرچه او با سنگدلی با من برخورد می کرد بیشتر شیفته و بی قرارش می شدم. به هر نحوی که بود می خواستم دل او را بدست آورم.
    در محضر,پدرهایمان منتظر ما نشسته بودند.پدرم هنگام ورود ما با چشم هایی در اشک نشسته,به چشم هایم خیره شد.بغض راه گلویم را بسته بود. بلافاصله صیغه محرمیت جاری شد,یک صیغه شش ماهه! همان جا فرهاد چهارده سکه مهریه ام را پرداخت کرد تا زیر دین نباشد. سوار اتومبیل گل زده او شدیم و به طرف خانه به راه افتادیم. کوچه را چراغانی کرده بودند و بر سردر حیاط نیز چراغ های رنگی خودنمایی می کرد. با تمسخر به همه اینها نگاه می کردم. احتیاجی به این همه چراغانی نبود,من چند ماه دیگه به منزل پدرم باز می گشتم!
    مقابل در ورودی با چهره عبوس پوریا مواجه شدم. با خودم فکر کردم اگر از ازدواج موقت ما باخبر شود چه عکس العملی نشان خواهد داد؟خنده ام گرفت. همان طور که کلاه شنلم را عقب تر می دادم به او سلام کردم,او نیز با نگاهی سرشار از تحسین مرا می نگریست و سلام گفت. با لبخند پرسیدم:
    _کی اومدی؟
    یکی دو ساعتی میشه.
    و در همان حال نگاه غضب آلودی به فرهاد انداخت.دوباره گفتم:
    _خوش اومدی.پیمان هم اومده؟
    _آره بالاست.
    در لحنش گله مندی موج می زد. پرسیدم:
    _چرا جلو در ایستادی ؟بیا تو.
    _نه همین جا خوبه.
    به طرف فرهائ برگشتم؛نگاه خیره اش را به پوریا دوخته و اخم هایش در هم بود.
    با ورود ما صدای هلهله و شادی در خانه طنین انداخت.بوی دود اسپند که خاله پروین راه انداخته بود در فضا پیچیده بود و نقل های ریز رنگی بر سر و صورتمان پاشیده می شد. در دل به این همه ذوق و خوشحالی می خندیدم و حسرت می خوردم. همه از زیبایی من تعریف و تمجید می کردند و ما ر ازوج مناسب هم می دانستند.ثریا خانم با شادمانی پول هایی را که به صورت پاپیون تزئین کرده بود به سر و روی ما می ریخت. اصلا رنگ به چهره نداشت و معلوم بود به اجبار روی پا ایستاده است. بچه های کوچک برای جمع کردن پول ها زیر دست و پای ما تقلا می کردند و او انگار با رسیدن به آرزویش, درد و بیماری را فراموش کرده و با روحیه ای مضاعف و به کمک دخترانش در جمع حاضر شده بود. ما را به اتاقی که در آن سفره عقد چیده شده بود راهنمایی کردند.بالای سفره مبلی دو نفره گذاشته بودند,هر دو در کنار هم نشستیم. از گرمای حضور او در کنارم احساس خوشایندی داشتم. پنجه هایش را در هم فرو کرده بود و به فرش زیر پایش چشم دوخته بود.فائزه با دوربین عکاسی از ما عکس می گرفت و کیمیا خواهرم با دوربین فیلمبرداری خودمان فیلمبرداری می کرد.ثریا خانم که متوجه دوربین کیمیا و غیبت فیلمبردار شد,به طرف فرهاد آمد و با لحنی گله مند و اخم آلود گفت:
    _پس فیلمبردار کجاست فرهاد؟چرا لحظه به این مهمی باید از دست بره؟
    فرهاد دستپاچه شد و با من و من جواب داد:
    _مامان جان چرا عصبانی می شوید؟تقصیر من نیست که, می دونید ... آخه یه اتفاق ناگوار افتاد.گروه فیلمبرداری چون یکمی تأخیر داشتن می اومدن به سمت آرایشگاه که متأسفانه توی مسیر تصادف بد و شدیدی می کنن. الان هم همه شون توی بیمارستان بستری ان. من تماس گرفتم که یه گروه دیگه برامون بفرستن که از شانس بداون گروه هم به یه مجلس دیگه دعوت شدن. مامان باور کنید من تلاشم رو کردم ولی موفق نشدم فیلمبردار دیگه ای رو پیدا کنم ... 
    از شدت تعجب چشم هایم گرد شده بودند.بنده خدا ثریا خانم هم باور کرد و با ناراحتی گفت:
    _ای بابا این دیگه چه بدشانسی بود!خیلی بد شد.آخه این جوری که نمیشه. وای خدا حالا چه کار کنم؟عروس قشنگم,خیلی شرمنده ات شدم.
    دست های سرد و نحیفش را در دست فشردم :
    _این حرف ها چیه؟ تو رو خدا خودتون رو ناراحت نکنین. کیمیا داره فیلمبرداری می کنه. همین کافیه دیگه.
    _ولی این راضیم نمی کنه.
    این را گفت و غرغر کنان بیرون رفت.فرهاد نفسش را با صدا بیرون فرستاد و در حالی که در مبل فرو می رفت آهسته گفت:
    _به خیر گذشت !خدا منو ببخشه.
    به زور خنده ام رو کنترل کردم و گفتم:
    _چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!
    نگاهم کرد و همان طور آرام جواب داد:
    (نمی دونم. این روز ها عقلم درست کار نمی کنه.
    دوباره دریای نگاهش طوفانی و غم آلود شد. صورتم را به جانبی دیگر چرخاندم تا چهره ناراحتش را نبینم. چند لحظه بعد نگاهم به سمت نگاه جذابش سر خورد. از فشاری که به انگشتش می آوردم تا به زور حلقه را دستش کنم خنده اش گرفته بود.خدای من!چقدر خنده هایش دلربا و جذاب بود خودم هم خنده ام گرفت. بالاخره حلقه را به زور در انگشتش جا دادم. صدای دست زدن حضار بلند شد و مجی از تقل و پولک و گل به سرمان سرازیر شد. لحظاتی بعد با صدای موزیک, جوان ها به سالن رفتند و مشغول شادی و پایکوبی شدند و لی بزرگتر ها هنوز در اتاق عقد حضور داشتند.ثریا خانم سرویس طلا را به دستم داد. پدرم ساعت زیبایی را به دست دامادش انداخت و مادرم زنجیر زیبایی به او هدیه داد. بعد از گرفتن چند عکس با پدر و مادرهایمان نوبت به فامیل رسید. پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و خاله ها و عمو ها و دایی ها نیز هریک هدیه ای تقدیم کردند و با ما عکس انداختند.بعد از خلوت شدن اتاق عقد , ثریا خانم از فائزه خواست چند عکس دو نفره از ما بگیرد که فرهاد به سرعت مخالفت خود را نشان داد و گفت: 
    _نه مادر بزارید برای بعد. الان مهمون ها منتظر ما هستند وقت این کارها نیست که.
    من نیز به خاطر جریحه دار نشدن غرورم فورا گفتم:
    _بله درسته احتیاجی نیست می تونیم بعدا این عکس ها رو بگیریم.
    ولی ثریا خانم به هیچ عنوان قانع نشد و دست برنداشت.
    _بعدی وجود نداره فقط یه بار سفره عقد چیده می شه. این لحظات زیبا رو از دست ندید بعدها پشیمون می شید ها!حالا اگه از وجود من خجالت می کشید از اتاق بیرون میرم ,شاید مزاحمم .
    فرهاد با محبت او ر اسر جایش نشاند و گفت:
    _این چه حرفیه مادر؟ شما هیچ وقت مزاحم نیستید.
    _پس چند تا عکس کنار سفره عقد بندازید تا یادگاری بمونه.
    _چشم.
    فاطمه و فائزه از این فرصت استفاده کرده و با دستور دادن به برای ژست گرفتن آماده عکس برداری شدند.
    ثریا خانم که احساس می کرد که اکراه ما به خاطر شرم و حیا است با زیرکی گفت:
    _اول یه عکس در حالی که پنجه هاتون در هم قفل شده و حلقه هاتون مشخصه بگیرین.
    فرهاد بسیار کلافه و ناآرام بود ,من هم به خاطر غرورم دستم را بالا نمی آوردم,ولی فاطمه با قیافه ای متعجب از پشت دوربین نگاه تندی به برادرش کرد و گفت:
    _پس منتظر چی هستین ؟دست های همدیگه رو بگیرین, می خوام عکس بندازم.
    فرهاد با طمأنینه و من با اکراه ,دست های یکدیگر را گرفتیم. از گرمای سوزان دستش دلم آتش گرفت. گویی از لا به لای انگشتانش هرم آتش برمی خواست,احساس می کردم تمام بدنم گر گرفته استاو نیز با دستمالی دانه های درشت عرق را که روی پیشانیش برق انداخته بود پاک می کرد. به دستور ثریا خانم عکس بعدی را باید در حالتی می گرفتیم که او پشت سر من ایستاده و دستش را دور کمرم حلقه می کرد. من هم باید سرم را روی سینه اش قرار می دادم. می دانستم این حرکات و دستورات مانند شکنجه ای برای اوست.فقط به خاطر خوشایند مادرش تحمل می کرد,ولی در دل من شور و غوغایی برپا بود؛به چهره درهم و عصبانی او اهمیت نمی دادم و در رویای خودم غرق بودم. صدای ضربان تند قلبش تاب و توان را از من می ربود. در کنار او بودن برایم بالاترین لذت ها بود. عشق او روح و جانم را دربر گرفته و در هستی ام ریشه دوانده بود ولی افسوس و صد افسوس که همواره بندهای اجباری را به دست و پاهایم می دیدم و دلم از این حقیقت که در نهایت متعلق به هم نیستیم. خراشیده می شد.
    فاطمه بیشتر تعلل می کرد تا ما بیشتر در آن حالت بمانیم.بعد از گرفتن این عکس,ناگهان نگاهش با نگاهم تلاقی کرد. فرهاد برای هزارم ثانیه حلقه دستش را تنگ کرد و بعد به یک باره دستش رها شد.نفسم بند آمده بود. در نگاهش حالتی می درخشید که از آن سر در نمی آوردم و از این همه کارهای عجیب و غریب او بهت زده ودم. احساس شرم سراپای وجودم را دربرگرفت.سر به زیر انداختم. ثریا خانم تیر خلاص را رها کرد و در حالی که بیرون می رفت رو به فاطمه گفت:
    _عزیزم چند تا عکس خصوصی دیگه هم ازشون بگیر و بیرون بیاید.!
    شوکه شدم . حالا قلب من بود که به سرعت می تپید. بی اختیار دوباره نگاهم در نگاهش نشست؛لرزش لب هایش کاملا محسوس بود. احساس کردم در حال انفجار است. انگار دیگر قادر به مهار احساساتش نبود. با رفتن مادرش,کتش را به دست گرفت و در حال بیرون رفتن با صدای لرزانی گفت:
    _فاطمه تو رو خدا تمومش کن.زود حاضر بشید و بیاید بیرون.
    فلطمه وا رفت ولی تا نگاهش ب هسمت من چرخید به شدت به خنده افتاد و گفت:
    _حسابی غافلگیرش کردیم!مثل شیر نری بود که تو قفس افتاده و نمی تونه تکون بخوره. کاشکی مامانم بیرون نرفته بود و این قسمت آخرش رو هم اجرا می کردیم.
    به زور لبخند می زدم و به لحظات خوشی که در کنار او گذرانده بودم فکر می کردم.
    وقتی به سالن رفتیم,همه به استقبالمان آمدند و تبریک گفتند.بعضی از دخترها با حسرت به من چشم دوخته بودند.شاید آرزوی همسری چنین مرد ایده آلی را داشتند! خاله ها از زبیایی ام تعریف و تمجید می کردند و قربان صدقه ام می رفتند ولی عمه نسرین ساکت بود و با حالت غم انگیزی به من خیره می شد و به فکر فرو می رفت.از رفتار مشکوکش ترسی به دلم راه پیدا کرد. با خودم گفتم نکند از موضوع با خبر شده, ولی لحظه ای بعد این فکر ها را از خود دور ساختم و سعی کردم لبخند بزنم. گاهی چنان در دریا ی تصوراتم غرق می شدم که همه چیز را فراموش می کردم و در خود فرو می رفتم. پوریا روی صندلی خالی کنارم نشست و با کنایه گفت:
    _به خدا عروس به این عبوسی نوبره!
    به طرفش چرخیدم و خندیدم . با حالتی صمیمانه گفت:
    _خب چطوری خانم خانما... خوش میگذره؟
    _ای به خوشی شما نمی رسه.
    پوز خندی زد و گفت :
    _آره من که دارم از خوشی غش می کنم! این شادوماد بی احساس هم که در نوعش بی نظیره.
    با تعجب به او نگریستم و گفتم:
    _کی گفته بی احساسه ؟هیچم اینطور نیست.
    _کی گفته؟!سگرمه هاتون می گن.گاهی چنان درهم می شید که آدم دلش به حالتون می سوزه.
    ناخودآگاه نگاهم به سوی فرهاد که آن طرف سالن نشسته بود پر کشید. متوجه شدم تمام حواسش به ماست. برای تحریک تعصب مردانه اش بیشتر با پوریا گرم گرفتم. نگاهش به ما بود ولی از آن فاصله نمی شد از حالتش سردرآورد.پ وریا دوباره با لحنی غمگین گفت:
    _حیف تو نبود که زن این آقای از خود متشکر شدی؟نگاش کن تو رو خدا.انگار به زور به مجلس عزا آوردنش نه عروسی.شکیبا خیلی دلم می خواد بدونم چی باعث شد به این سرعت به خواستگاریش جواب مثبت بدی؟
    وبعد بدون اینکه منتظر جواب من بماند ,با ناراحتی از کنارم برخاست و دور شد. نمی دانم چرا ناگهان دست و پایم شروع به لرزیدن کرد. فرهاد با تضرع و التماس از مادرش می خواست دست بردارد ولی او کوتاه نمی آمد.با لحنی التماس آمیز به مادرش می گفت:
    _آخه مادر من,تا حالا کی دیدی من از این کارها بکنم؟ چرا گیر دادی و ول نمی کنی ؟به خدا بد تر آبرو ریزی می شه.
    ولی ثریا خانم با اصرار گفت:
    _حالا فرق می کنه باید برقصی,دیگه این روزها برنمی گرده.
    جوان ها دور ما حلقه زدند و هورا کشیدند. روبه روی هم قرار گرفتیم و باز نگاهمان در چشم های یکدیگر نشست. می دانستم از درون آتشفشانی است آماده فوران.برای اینکه به غائله خاتمه بهم با حرکتی سریع,پایم را پیچاندم و فریادی کوتاه کشیدم:

    -آخ پام
    ناگهان همه به سمتم دویدند:
    -وای چی شد...صدمه دیدی؟کدوم قسمت درد می کنه؟!
    چهره ام را در هم کشیدم و گفتم:
    -مثل اینکه پام پیچ خورد،همون پایی که قبلا شکسته بود.
    با کمک کیمیا روی مبل نشستم.فرهاد که با این کار از شکنجه ای که می دید خلاص شده بود سرش را نزدیکم آورد و پرسید:
    -واقعا پات پیچ خورده؟
    از اینکه آنقدر طبیعی بازی کرده بودم خنده ام گرفت.
    -یک تشکر به من بدهکاری،فیلم بود!
    -واقعا نجاتم دادی.ممنون خانم.
    -خواهش می کنم قابلی نداشت.
    جشن عروسی را در تالاری شیک و زیبا برگزار کردیم و مراسم هم بسیار مجلل و باشکوه بود.برایم بسیار تعجب آور یود آنها که می دانستند ازدواج ما یک عقد موقت است پس چرا این همه تدارک دیده بودند؟باید این را می پرسیدم.اواخر شب بعد از این که با اتومبیل عروس به اتفاق جوان ها گشتی در شهر زدیم،راهی خانه ی جدید که زندگی ام در آن شکل می گرفت شدیم.منزل آقا هادی چند خیابان با خنه ی پدری ام فاصله داشت و زیاد دور نبود.خانه ای دو طبقه که ما باید در طبقه ی بالای آن زندگی می کردیم.آقا هادی بلافاصله گوسفندی جلوی پایمان قربانی کرد و دخترها همه ی لحظات را فیلمبرداری و ثبت کردند.همان جا جلوی در با همه خداحافظی کردیم.هنگام خداحافظی از پدر و نیز مادر که هنوز با من سر سنگین بود آنقدر اشک ریختم که فکر می کنم تمام عمرم آنقدر گریه نکرده بودم!فاطمه به زور مرا از آنها جدا کرد و در ماشین نشاند.ثریا خانوم با کمک فاطمه به کنار شیشه آمد و به من گفت:
    -اشکات رو پک کن عزیزم.ما رو ببخش باید مراسم عروسی بهتر از این برایت می گرفتیم ولی این مریضی من همه ی برنامه ها را خراب کرد.می دونیم تو لیاقت بیشتر از این ها رو داشتی ولی ما کوتاهی کردیم.
    با این حرف گریه ام شدت گرفت:
    -این چه حرفیه مامان؟خواهش می کنم دیگه این حرف رو نزنیدخیلی هم عالی بود.
    -نه عزیزم...
    بعد در حالی که به فرهاد چشم غره ای رفت گفت:
    -از این آقا برای قصورش در فیلم برداری خیلی دلخورم ولی به فائزه گفتم حسابی از همه چیز فیلم برداری کنه تا یادگاری بمونه،هر چند این کجا و آن کجا؟!
    فرهاد با خنده جواب داد:
    -شما حق دارید،گردن من از مو باریکتره.
    -بیخود نخند خیلی از دستت عصبانی ام.
    -من چاکرتم،ببخشید.
    -من نباید ببخشم شکیبا جون باید ببخشه.از اون معذرت خواهی کن.باید قدرش رو بدونی هر کی دیگه بود کله ات رو می کند.همسر خوب و شایسته ای نصیبت شده.
    -بله بله شما درست می گید.
    -حالا بهتره برید بگردید.برید شاهچراغ واسه خوشبختیتون دعا کنید،امیدوارم خوشبخت بشید.
    عمه نسرین که از ابتدای عروسی زیاد دور و بر من آفتابی نمی شد به کنار ماشین آمد و گفت:
    -بسه دیگه عمه .راه دور که نرفتی اینقدر داری آبغوره می گیری.
    بعد رو به فرهاد ادامه داد:
    -آقا دوماد،قدر این دختر خوشگل ما رو بدون.نفهمم اذیتش کردی!فکر نمی کنم تو هفت آسمون که بگردی لنگه اش رو بتونی پیدا کنی.
    در میان گریه خنده ام گرفت:
    -عمه جون،هیچ بقالی نمی گه ماست من ترشه!
    -ای پدر صلواتی عجول!
    منظورش را نفهمیدم یعنی چی عجول؟شاید از اینکه به آن سرعت به فرهاد جواب مثبت داده بودم مرا عجول خطاب می کرد!
    بعد از خداحافظی از همه،راه افتادیم.هر دو ساکت و مغموم فقط به جلو خیره شده بودیم.سکوت سنگین و ازاردهنده ای بینمان حکم فرما بود.دستمالی به سمتم گرفت و با لحنی آرام و شمرده گفت:
    -خواهش می کنم دیگه گریه نکن.فکر نکم حسابی خسته شدی.لازم نیست بریم شاهچراغ.ما که نمی خواهیم برای خوشبختیمون دعا کنیم.بریم خونه بهتره.
    به سکوتم ادامه دادم.چقدر بی احساس بود.حتی حاضر نبود برای شفای مادرش دعا کند.
    این بار لحنش کمی عصبانی به نظر می رسید:
    -پس چرا حرف نمی زنی؟این سکوت چه معنایی میده؟فکر نکنم لازم به یاداوری باشه.من که شما رو به اجبار به این برنامه دعوت نکردم.خودت مایل بودی پس دلخوری معنا نداره.خواهش میکنم با منطق بیشتری به این تئاتر غم انگیز ادامه بده.این طوری کمتر عذاب می کشم.
    از آن همه سنگدلی و قصاوتش قلبم یخ زد.می دانستم رنگم به شدت پریده است.فرهاد هر لحظه ضربات تحقیرآمیزش را برپیکر من فرود می آورد.از این که به خاطر علاقه ی وافرم به او پیشنهادش را پذیرفته بودم به خودم بب و بیراه می گفتم.شیشه را پایین دادم تا نسیم خنک کمی از آتش و کرمای درونم را کاهش دهد.نمی خواستم جلوی او از خودم عجز و ناتوانی نشان دهم ولی چشم هایم آبستن اشک های بسیار بود.چقدر در تنهایی هایم به این لحظه ها با او بودن فکر می کردم و در رویا فرو رفتم...
    با طنین ملایم صدایش دوباره از افکارم بیرون آمدم.
    من...من از این که تند صحبت کردم معذرت می خوام،از این که تو این لطف بزرگ رو در حق من و مادرم کردی همیشه قدردان تو هستم و اگر تندی و درشتی می کنم به حساب خصلتم بزار ولی با همه این الطافی که تو در حق ما کردی من از همون ابتدا شرایطم رو توضیح دادم.من نمی تونم زیاد این جا بمونم.من در تهران با شریکم در حال تاسیس یک شرکت کامپیوتری هستیم و مجبورم برای تامین قطعات دائم در سفر باشم.بعد از جا افتادن در تهران،شیراز رو هم برای همیشه ترک می کنم.نمی خوام بی خود فکر کنی می تونیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم.
    دوباره بعد از حرف های ملایم،تازیانه های بی رحمانه اش را بر پیکرم فرود آورد.باید
    چیزی می گفتم نمی توانستم این همه حقارت را تحمل کنم. با صدایی محکم و قاطع گفتم:
    -انگار خیلی به خودتون مطمئنید که این طوری حرف می زنید!مطمئن باشید من هم به زندگی طولانی با شما اصلا فکر نمی کنم!در ظمن این رو بدونید که روحیات یک زن خیلی ظریف تر از این هاست که بارها و بارها بخواید اونو بشکنید و به اون لطمه بزنید،بعد هم سعی کنید که ترمیمش کنید!شما یکبار شرایطون رو گفتید من هم قبول کردم.واسه چی نمی دونم!البته بیشتر دلیلش مادرتون بود...اگر به خاطر ایشون نبود هیچ وقت به این بازی احمقانه تن نمی دادم!
    مخوصا روی جمله ی آخرم تاکید کردم.
    نگاه متعجبش را روی صورتم خیره دیدم.انگار کمی حساب کار دستش آمده بود.فورا به طرف شیشه برگشتم تا ریزش اشک هایم را نبیند.مدتی در خیابان ها گشت زد و بعد به طرف خانه رفت.به خانه که رسیدیم فرهاد کمکم کرد تا از دو سه تا پله بالا بروم.در را که باز کردم صدای هلهله و فریاد بلند شد.اول کمی ترسیدم ولی چند لحظه بعد خنده ام گرفت.هنوز چند نفر آنجا حضور داشتند.ثریا خانم با لبخند نزدیکمان شد.
    -چرا اینقدر وحشت کردین؟رفتین شاهچراغ؟چقدر زود برگشتین!
    -آخه فکر کردیم دیگه همه خواب باشن،زود رفتیم و برگشتیم خیلی خسته بودیم.
    -امیدوارم به حق آقا شاهچراغ همه جوونا خوشبخت بشن،جوون های منم خوشبخت بشن!
    ساعت حدود دو و نیم بامداد بود.یکی از خواهرهای ثریا خانم و مادرش و سالارخان و مادربزرگ هم ماندگار شدند.بی علت به دلشوره افتادم.نمی دانستم در آینده چه پیش خواهد آمد و من در مقابل رفتار اوچه واکنشی از خود نشان خواهم داد.کسانی که در منزل بودند با هلهله و شادی،ما را به طرف منزل جدیدمان راهنمایی کردند.هنگامی که وارد آپارتمان شیک او شدم احساس عجیبی داشتم.خودم را درآن خانه زیبا غربه می دیدم و حسی که همه نوعروس ها نسبت به آشیانه عشقشان دارند را نداشتم.آقا هادی در لحظه آخر دست من را در دست پسرش گذاشت و گفت:
    -می دونم برای هر دوتون کوتاهی کردم ولی ازتون می خوام که همدیگه رو دوست داشته باشین و به همدیگه وفادر بمونین.با تفاهم و مهربانی از روزهای زندیگیتون لذت ببرین که این روزهای جوونی به سرعت سپری میشه و دیگه بر نمیگرده،پس قدرش رو بدونین!
    با تعجب به آقا هادی نگریستم.او که می دانست زندگی ما موقت است،پس چرا این نصیحت ها را می کرد؟شاید او هم امید داشت پسرش دست از لجبازی بردارد و به زندگی اش سروسامان دهد. دست مان در دست هم بود ولی کوچک ترین حرکتی در آن ها وجود نداشت.ولی نه،انگار لرزش من به دست های او هم منتقل شده بود. مادرش جلو آمد و با آن حال بیمار هر دوی ما را در آغوش گرفت و بوسید و برایمان آرزوی خوشبختی کرد.بعد از رفتن آن ها،فرهاد فوری دستم را رها کرد و پنجره را بست.لبخند تلخی روی لبهایم نشست.گمان کرده بود لرزش بدنم از سرماست! او روی مبل ولو شد و من همان طور گیج و مستاصل کنار در ایستاده بودم و به خانه ای که حتی یک تکه وسیله به عنوان جهاز من در آن وجود نداشت نگاه می کردم. متوجه شدم این آپارتمان فقط یک اتاق خواب دارد.با صدای فرهاد به خود آمدم. 
    -بیا بشین،چرا همون طور اون جا وایستادی؟
    روی مبل روبه روی او نشستم و خودم را با دیدن آشپزخانه مشغول کردم. نگاهش را روی چهره ام به خوبی احساس می کردم.وقتی نگاهمان با هم تلاقی کرد،گفت:
    -همین طور که می بینی این طبقه به خاطر داشتن بهار خواب بزرگ فقط یک اتاق خواب داره.تا زمانی که اینجا هستی تو از اتاق خواب استفاده می کنی و من روی همین کاناپه می خوابم. سرویس بهداشتی اون گوشه راهروئه.چمدون لباس ها و وسایل شخصی ات هم که مادرت فرستاده توی کمد دیواری اتاق خوابه،می تونی استفاده کنی. 
    تشکر کوتاه و زیر لبی کردم،از جایم برخاستم و به اتاق خواب رفتم.
    شنلم را از روی دوشم برداشتم و در آینه به ظاهرم نگاه کردم.از یادآوری اینکه او در اتاق عقد،مرا با این لباس دیده بود،خجالت کشیدم. البته ناگفته نماند که انتخاب لباس هم جزء نقشه ام بود تا او را دچار تزلزل و عطش خواستن کنم.
    سرویس خواب زیبایی در اتاق قرار داشت که فکر کنم توسط آقا هادی تهیه شده بود.کلا" تمام وسایل آپارتمان،نو و جدید به نظر می رسید.آقا هادی از پدر و مادرم خواست برای تهیه جهیزیه به زحمت نیفتد چون فرصتی برای این کار نبود.
    در کمد دیواری را باز کردم،چندین دست لباس جدید به همراه لباس های خودم و وسایل شخصی ام که قبلا" آورده شده بود به چشم می خورد.لباس راحتی برداشتم و جلوی آینه روی لبه ی تخت نشستم.به چهره ی خودم که بسیار ماهرانه آرایش شده بود نگریستم،حتی این چهره دلپذیر با این چشم های فریبنده نتوانسته بود او را به دام خود بکشد!دوباره در رویا فرو رفتم.تمام صحنه های روزی که گذشت مانند فیلم جلوی چشمهایم پدیدار شد.دلم می خواست باز هم حضورش را در کنارم احساس می کردم.مگر من همسر او نبودم؟ پس چرا این همه خوددار و سنگدل بود؟ شاید مهر دختر دیگری در دلش ریشه کرده و او اینچنین به او وفادار بود؟!
    پس از دقایقی طولانی که به همان حال در آینه به خودم زل زده بودم،از جایم بلند شدم.آه سردی کشیدم و شروع به در آوردن لباس عروسی از تنم کردم ولی هر کاری کردم زیپ پشت لباس را پائین بکشم امکان پذیر نبود.زیپ ازقسمت بالا کمی پائین آمده ولی همان وسط گیر کرده بود.هر چه دستم را از بالا و پائین به طرف زیپ بردم تا آن را پائین بکشم فایده ای نداشت.به نفس نفس افتادم.بدنم از تقلایی که کرده نمناک شده بود.نمی دانستم چه کار کنم. نمی تواستم که تا صبح با آن لباس بخوابم.خودم را پشت در پنهان کردم و او را صدا زدم:
    -می شه یه دقیقه بیائید؟
    در آشپزخانه مشغول نوشیدن آب بود و با شنیدن صدایم جلو آمد:
    -بله،چیزی احتیاج دارید؟
    از لابه لای در سرک کشیدم و گفتم:
    -می شه به فاطمه بگید بیاد بالا؟ کارش دارم.
    -فکر می کنم همه خواب باشن.می شه بگی چیکارش داری؟
    -یه مشکلی برام به وجود اومده،هر کاری می کنم نمی تونم زیپ لباسم رو پائین بکشم مثل اینکه گیر کرده.
    سکوتی بینمان حاکم شد.قلبم به تلاطم افتاده بود با اینکه سرم پائین بود نگاه خیره اش را احساس می کردم. با لحن خاصی که احساس کردم کمی هم خنده با آن مخلوط شده پرسید:
    -یعنی خودت نمی تونی زیپ رو بکشی پائین؟
    اخمهایم در هم رفت.با پرخاش گفتم:
    -اگه می تونستم که مزاحم کسی نمی شدم.مگه آزار دارم؟
    -پس اگه اجازه بدی من کمکت می کنم.
    هنوز خنده و تمسخر را لابه لای طنین گرم صدایش احساس می کردم.این بار با خشم دندان هایم را به هم سائیدم و جواب دادم:
    -لازم نکرده!اگه مجبور بشم تا صبح با این لباس بخوابم از تو کمک نمی گیرم.
    -پس لجبازهم بودی و من خبر نداشتم!
    -بله که بودم.خیلی چیزهای دیگه هم هست که شما در مورد من نمی دونید!
    -حالا وقت این حرف ها نیست.لجبازی نکن بزار بیام تو کمکت کنم.
    در دلد غوغایی برپا شده بود از این کشمکش لذت می بردم.دلم می خواست تا صبح حواس او را به کارهایم پرت کنم.عشوه دخترانه ای به صدایم دادم و گفتم: 
    اصلا من دلم می خواد تا صبح با این لباس ناراحت بخوابم به کمک شما هم احتیاج ندارم.
    اگه دلت واسه خودت نمی سوزه لااقل واسه لباس امانتی مردم بسوزه.
    دلم آتش گرفت.پایم را محکم به در کوبیدم و زیر لب غریدم:
    -از خود راضی،سنگدل لعنتی!
    فشار خفیفی به در وارد کردم تا آن را ببندم ولی فرهاد که انگار به خوبی صدای مرا شنیده بود با شدت به در فشار آورد و مقاومتم را شکست.وقتی روبه رویم ایستاد با چشم های گرد شده از تعجب سعی کردم خودم را پنهان کنم.فرهاد بازویم را گرفت و به شدت مرا برگرداند.از حرکاتش موجی از حرارت در رگهایم روان شد.به نفس نفس افتاده بودم.سرش را نزدیک گوشم پائین آورد.انگار ضربان قلبش را که به شدت می کوبید حس می کردم.با صدای گرم و دلپذیر آهسته نجوا کرد:
    -دختره ی لجباز،دیگه از این کارها با من نکن!
    حرکت دستش،کمی با خشونت همراه شد.آه خدای بزرگ در یک لحظه ی کوتاه،در یک ثانیه تکرار ناشدنی،در کسری از زمان که گویی در رویا سپری شد فقط افتادنم یک شئ سنگین بود و جیغ کوتاه من،نگاه مملو از شرم فرهاد و آهی از سینه اش خارج شد...دیگر انگار هیچ چیز نفهمیدم،هیچ چیز نمیدیدم،نه رفتن شتاب آلود او را و نه صدای کرکننده ضربان قلب خودم را،هیچ چیز و هیچ چیز.فقط وقتی به خودم آمدمکه متوجه شدم پاهایم بی حس شده اند.شاید حدود یک ربع به همان حالت ایستاده بودم.هنوز قلبم تند تند می کوبید و هنوز دست هایم صلیب وار...
    به لباس عروس که جلوی پایم روی زمین افتاده بود خیره شدم .صورتم داغ داغ بود زبانم را روی لبهایم کشیدم خنده ام گرفت،چه حادثه خنده دار ولی شیرینی!با قذدم های لرزان به سمت تخت رفتم،لباس راحتیم را پوشیدم و روی تخت افتادم.همان طوزر که نگاهم به سقف بود به یاذ چند لحظه قبل افتادم.تمام لحظات به سرعت از جلوی نگاهم گذشت چیزی در دلم فرو ریخت.باز خنده ام گرفت.بلند شدو و جلوی آینه نشستم باید موهایم را باز می کردم.تعداد زیادی گیره لابهلای موهایم بود که اذیتم می کردند.یکی یکی گیره ها را از موهایم جدا کردم،تافت زیادی که زده شده بود ناراحتم می کرد.باید حتما به حمام می رفتم و دوش می گرفتم.برخاستم آرام به کنار در رفتم و به حال نظر انداختم.از اینکه نگاهم به چشم ها ی او بیافتد وحشت داشتم.این درست که او شوهرم بود ولی شرایط ما با همه زن و شوهرها فرق داشت.فرهاد روی کاناپه دراز کشیده،ساعد دستش را روی پیشانی گذاشته و متفکرانه به سقف خیره شده بود.حتی لباس های راحتی اش را نپوشیده بود فقط،فقط کروات و کتش را در آورده بود.از کمد دیواری بالش و پتوئی را بیرون آوردم و از کمد لباس هایش که در مجاورت کمد من بود لباس راحتی اش را بیرون کشیدم.آنها را روی مبلی گذاشتم و خیلی آرام به طرف حمام راه افتادم.بعد از دوش گرفتن و مسواک زدن بیرون آممدم متوجا شدم کهلباسش را تغیر داده و از بالش و پتو نیز استفاده کرده است.خیلی نرم و بی صدا از کنارش گذشتم.تصمیم گرفتم قبل از داخل شدن به اتاق،چراغ هال را خاموش کنم ولی نمی دانستم کلید برق کجاست.منصرف شدم و به اتاقم رفتم.همین که وارد اتاق شدم،چراغ هال هم خاموش شد.پس او بیدار بود و منتظر تا من به اتاقم بروم بعد چراغ را خاموش کند.موهای خیس و بلندم آزارم میداد.ولی نمی توانستم از سشوار استفاده کنم.مدتی با حوله با موهایم ور رفتمتا کمی خشک شود.به کلی خواب از سرم پریده بود.به ساعت نگاه کردم چهار و نیم بامداد بود.به شدت احساس تشنگی می کردم.دلم هوای یک نوشیدنی خنک کرده بود.باید مدتی صبر می کردم تا حسابی خوابش ببرد بعد به آشپزخانه می رفتم.چراغ را خاموش کردم و مدتی همانطور بی حرکت روی تخت نشستم.به یاد جشن عروسی ام افتادم.به یاد حرکات او،تماس دستهایمان،گرمای وجودش،ضربان تند قلبش را که ادعا می کرد طبیتش با زن ها سازگار نیست،پس چرا دست هایش سرد نبود؟پس چرا به محض نزدیک شدن به من ضربان قلبش شدت می گرفت و دچار هیجان می شد؟اتفاقی که چند ساعت قبل افتاده بود،حرف های دلسرد کننده اش،همه و همه در سرم می چرخید و صدا می داد.سرم به دوران افتاده بود.به شدت خسته بودم.انگار خواب هم از من گریزان بود.آهسته در تاریکی راه افتادم تا به آشپزخانه بروم.تا به حال آشپزخانه را ندیده بودم،حتی جای کلید برق را نمی دانستم.از اینکه چراغ اتاق را خاموش کردم پشیمان شدم.تاریکی آنقدر غلیظ بود که چشمم هیچ چیز را نمی دید.از کنار کانتر رد شدم.دستم را روی دیوار کشیدم تا کلید برق را پیدا کنم که با برخورد دستم با شئ خنک و در پی آن صدای فرو افتادن و شکستن،خون در رگ هایم منجمد شد!بلافاصله چراغ هال روشن شد و فرهاد با موهای آشفته و چشم های قرمز که او را جذاب تر کرده بود،سراسیمه به آشپزخانه آمد.من همان طور میخکوب به قوری شکسته نگاه می کردم که کف آشپزختنه افتاده و چند تکه شده بود.با دلواپسی پرسید:
    -چی شده؟صدمه دیدی؟
    من من کنان و با شرم گفتم:
    -خیلی متاسفم.دنبال کلید برق می گشتم.مثل این که قوری روی سماور بوده...
    دولا شدم که شکسته های قوری را جمع کنم که گفت:
    -نه،نه دست نزن.اول بهتره بری صندلهات رو بپوشی بعد.
    اطاعت کردم و برای پوشیدن صندلهایم از آشپزخانه خارج شدم.وقتی برگشتم متوجه شدم که او تمام تکه های شکسته را جمع کرده است.از درون یخچال پارچ آبی به دستم داد و گفت:
    -این رو توی اتاقت بزار،لیوان هم توی کابینت پشت سرته.
    تشکر کردم و عذرخواستم که بیدارش کردم ولی او آرام گفت:
    -مهم نیست منم خواب نبودم.
    هنگامی که خواستم به اتاقم بروم دوباره مرا مخاطب قرار داد:
    -بهتره موهات رو خشک کنی،من بیدارم.از صدای سشوار ناراحت نمی شم.
    از توجهش نزدیک بود دیوانه شوم.خدایا!این دیگر چه موجودی بود؟یک لحظه به نظر شیفته و دلواپس به نظر می آمد و لحظه دیگر رفتار بی رحمانه اش قلب آدم را هدف قرار می داد.لیوان آب سرد را لاجرعه سر کشیدم و در حالی که مثل دختر بچه ها سرم را کج کرده بودم گفتم:
    -چشم!
    نمی دانم از حالت بچه گانه ام خنده اش گرفت با از چشمی که گفتم،چون به زحمت خنده اش را مهار کرد و از آشپزخانه بیرون رفت.من نیز به رختخوابم برگشتم.واقعا که دست و پاچافتی بودم.ولی تقصیر از من نبود!نمی دانستم کلید برق کجاست.از خشک کردن موهایم منصرف شدم،به بستر برگشتم و آنقدر با افکارم کلنجار رفتم که متوجا نشدم کی خوابم برد.
    صبح وقتی چشم باز کردم ساعت حدود ده بود. بی خوابی شب قبل علت این دیر بیدار شدنم بود. اولین روزی بود که باید در کنار خانواده شیرازی و فرهاد میگذراندم.امیدوار بودم روزهای خوبی در انتظارم باشد و یخ بی تفاوتی و لجاجت او هر چه سریع تر آب ذوب شود. شب گذشته به شدت امیدوار شدم که میتوانم توجه او را به خودم جلب کنم.با عجله جلوی آینه رفتم.موهایم را که شب گذشته نیمه خشک به حال خود رها کرده بودم، مرتب کردم. موهایم حالت دار شده بود و به صورت حلقه حلقه در آمده بود. شاید هم اثرات آرایش روز گذشته هنوزبرآن باقی مانده بود. به هال که سرک کشیدم فرهاد در خانه نبود. حدس زدم به پایین رفته است. از اینکه دیر بیدار شده بودم خجالت کشیدم . میدانستم که هنوز مهمان دارند. ترجیح دادم در خانه بمانم و پایین نروم.مستاصل وسط هال ایستاده بودم که ضربه ای به در خورد و مرا متوجه کرد. در را باز کردم، ابتدا با یک سینی مملو از خوراکی و سپس با چهره ی فاطمه روبه روشدم. 
    - سلام خانم صبح بخیر! با یه صبحانه جانانه به اضافه کاچی موافقی؟!
    خنده ام گرفت.
    - سلام به روی ماهت. بیا تو.
    نگاهی به موهایم انداخت.
    - موهاتو پیچیدی؟!
    - نه بابا، تازه از خواب بیدار شدم.
    - وای خیلی قشنگ شده، چقدر صورتت ناز و بانمک شده!
    - ممنونم.
    با نگاهی به ظرف کاچی، زدم زیر خنده:
    - حالا کاچی چرا باید بخورم؟
    - وا،یعنی...
    - آره بابا، اون که تو هال خوابید و منم توی اتاق خواب، مگه انتظار دیگه ای داشتی؟
    قیافه اش در هم رفت:
    - اَه اَه واقعا که چه داداش بی ذوقی دارم! به خدا گاهی تو مرد بودنش شک میکنم! آخه آدم عروس به این ملوسی داشته باشه بعد اینهمه شل و ول؟! شیطونه میگه برم همه چیز و به مامان بگم ها! ولی نه، اینطوری زودتر از دستش دق میکنه!
    - ای بابا تو چرا اینقدر شاکی شدی؟! خب قرار ما از اول همین بود. 
    - آره ولی گفتم شاید زیبایی تو روش اثر بذاره و از خر شیطون پایین بیاد.ولی باور کن این آقا دادش ما یه ایراد مردونه داره که ما نمیدونیم!
    از حالت بامزه چهره و صدایش به خنده افتادم. بعد با آب و تاب جریان لباس و شکستن قوری را برایش تعریف کردم. هر دو از خنده ریسه رفته بودیم. فاطمه در همان حالت گفت:
    - میدونی چیه؟ فکر کنم داداشم دیگه به دکتر روانشناس احتیاجی ندراه، چون تو خودت کم کم داری روی روانش می ری! وقتی اون لحظه رو مجسم میکنم می فهمم بیچاره تا صبح چی کشیده!
    خنده کنان گفتم:
    - حالا کجا هست؟!
    - پیش مامانه ،داشت داروهاش رو میداد. ولی نمیدونی چه صحنه خنده داری بود پایین! مامان به زور یه کاسه کاچی به خورد فرهاد داد! میگفت بخور مامان جان خیلی مقویه! با روغن کرمونشاهی درست کردم! اونم هی می خنددی و می خورد...
    باز زدیم زیر خنده و مشغول خوردن صبحانه مفصلی که آورده بود شدم.وقتی دوتایی به پایین رفتیم، فرهاد هنوز با مادرش صحبت میکرد و دستش را می بوسید. ثریا خانوم به محض دیدنم سعی کرد بنشیند و با رویی گشاده جواب احوالپرسی ام را داد.
    - صبح اولین روز زندگی مشترکتون رو تبریک میگم. انشاءا...درکنار هم خوشبخت بشید و عاشقانه زندگی کنین. راستی مادر جوان کاچی تو خوردی؟ مادرم زحمتش رو کشید. میگفت یه چیزای خیلی مقوی توش ریخته. به فرهاد هم یه کاسه دارم!
    یک لحظه نگاهمان در هم تلاقی کرد.انگار به زور جلوی خنده اش را میگرفت. من هم شرمنده سر به زیر انداختم:
    - بله مادر جون دست شما درد نکنه. خدارو شکر انگار امروز حالتون بهتره. 
    - آره دخترم . خودمم همین احساس رو دارم.انگار شما دوتا گل خوشگلم رو که می بینم، بهتر می شم.
    - خب خدا رو شکر . راستی مادر بزرگ کجا رفتن؟!
    - رفته شاه چراغ عزیزم. رفتن زیارت. بعد از ظهرم راهی تهران می شن.
    - چه زود برمیگردن!
    - خب دیگه کار و زندگی دارن.
    صدای صحبت سالار خان و همسرش ، یعنی مادر بزرگ فرهاد از اتاق نشیمن می آمد. مادر بزرگ به بیماری فشار خون مبتلا بود و پدر بزرگ دائما از او مراقبت میکرد. وارد اتاق که شدم. سالار خان با دیدنم گل از گلش شکفت.
    - سلام به روی ماهت عروس قشنگم، حالت خوبه بابا؟
    - ممنون، مادر چطورن؟
    - ای، بدک نیست. این زن ما هم که دائما پیچاش شل می شه و باید ببرمش دکتر تا اونا رو سفت کنه!
    کنار مادر نشستم و دستش را فشردم.
    - مادر جون چطورین؟ حال ندارین؟
    - نه مادر ،حالم خیلی خرابه ،سرم خیلی درد میکنه.
    - میخواین به فرهاد بگم ببردتون دکتر؟
    - نه عزیزم قرص خوردم، بهتر میشم.
    - انشاا... که زودتر خوب بشید.
    تشکر کردند و من دوباره به کنار ثریا خانم برگشتم. با آمدن من فرهاد به طرف مبل رفت و روی آن نشست. کنترل تلویزیون را به دست گرفت و بی توجه کانال ها را عوض کرد، این حرکت از چشم های تیزبین مادرش دور نماند. رو به من گفت:
    - دخترم امیدوارم ناراحت نشده باشی که به خاطر نامساعد بودن حالم مراسم پاتختی رو کنسل کردیم.
    بی تفاوت گفتم:
    - نه اصلا، من از این مراسم خوشم نمیاد.
    - البته بیشتر فامیل تو همون سالن هدیه هاشون رو تقدیم کردند.
    - دستشون درد نکنه.
    مادرم رو به فرهاد گفت:
    - پسرم میدونی که امشب باید بری مادرزن سلام، چه هدیه ای واسه مادرزنت تهیه کردی؟
    فرهاد با چشمهای متعجب گفت:
    - امشب؟
    - بله آقا امشب،اگه نخریدی زودتر پاشید یه سری به طلا فروشی بزنید و یه هدیه مناسب تهیه کنین.
    انگار در مقابل عمل انجام شده قرار گرفت:
    - باشه چشم. حالا دیر میشه، غروب می ریم.
    بعد از ظهر خانواده ام به دیدنم آمدند. هدیه ای برایم تهیه کرده بودند که اشکم را در آورد. اصلا انتظار چنین هدیه ای نداشتم. پدرم سوئیچ یک اتومبیل اوپل کورسا را به دستم داد. اتومبیلی که همیشه دوست داشتم و مورد علاقه ام بود. پدر از خوشحالی بیش از حدم شادمان شد و مرا به دیدن آن پایین برد.
    - وای پدر ، البالویی رنگه؟ خیلی خوشگله!
    به گردنش آویختم و بوسه بارانش کردم. پدر با اعتراض مرا از خودش جدا کرد.
    - پدر صلواتی خیسم کردی! قابل تو رو نداره که.
    فرهاد با نگاهی تحسین آمیز به اتومبیل، از پدر تشکر کرد.
    - اتفاقا لازمش میشد چون من ممکنه مدت زیادی توی تهران باشم. ممنون پدر جان.
    پدر که کمی از او دلخور بود جواب داد:
    - اینو واسه ش خریدم که اگه انشاا...دانشگاه قبول شد برای رفت و آمد مشکلی نداشته باشه.
    - بله ، متوجه ام.
    - راستی دخترم نتیجه دانشگاهت کی معلوم میشه؟
    - فکر کنم دو هفته دیگه.
    - انشاا...موفق باشی.
    - مرسی بابا، برام دعا کنید.
    وقتی بالا رفتیم مادر گفت:
    - دخترم وظیفه مون بود که برات جهیزیه تهیه کنیم ولی دیدی که نشد، وقتی با بابات مشورت کردم گفت اگه یه وسیله زیر پاش باشه بهتره.
    - واقعا لطف کردیم مامان جان. اگه هیچی هم نمی گرفتین باز به سرم منت داشتین و راضی بودم.
    - فدای تو بشم که اینقدر رئوف القلب و قانعی!
    به محض اینکه به آشپزخانه رفتم و تنها شدم، مادر به کنارم آمد و در مورد اتفاقات شب گذشته کنجکاوی کرد . خنده ام گرفت.
    - خیالتان راحت مامان جان، از یه زن بی آزار تره!
    مادر جا خورد:
    - وا! مرد اینجوری دیگه واقعا نوبره! تو دیروز اون قدر خوشگل شده بودی که فرشته های آسمون به حالت غبطه میخوردند.
    - مامان داری حکایت سوسکه رو میگی که به بچه اش میگفت قربون دست و پای بلوریت! شما که باید خوشحال باشی. فعلا که ازدواج ما موقته بهتره به همین منوال بگذره.
    مادر روی صندلی نشست:
    - اگر پدرت به این ازدواج رضایت داد به خاطر این بود که مطمئن بود مهر تو به زودی تو قلب پسره می شینه و ازدواجتون دائمی میشه.وگرنه من هنوزکه هنوزه ناراضی ام.
    جلو رفتم و صورتش را بوسیدم.
    - بابا دیشب هیچی نگفت؟
    - بیچاره تا صبح نخوابید. تو خونه راه می رفت و هی سیگار میکشید. هیچ حال خوشی نداشت، مثل من دائم خودخوری میکرد.ولی صداش در نمی اومد!
    به درون هال سرک کشیدم و به پدر نگریستم. از دیدن چجهره در هم و متفکرش قلبم در هم فشرده شد. آنها هر دو رو به روی هم ساکت نشسته بودند و مانند دو غریبه رفتار میکردند. همراه مادر بیرون آمدیم و کنار آنها نشستیم.مادر گفت:
    - راستی پدر بزرگ برای آخر هفته همه رو دعوت کرده ویلا، آقا فرهاد با مادر اینا هم خبر بدین که تشریف بیارن.
    - چشم ولی فکر نکنم حال مادر مساعد مهمونی رفتن باشه.
    - انشاا.. که حالشون بهتر بشه
    - انشاا....
    ساعتی بعد ما را ترک کردند و به منزلشان برگشتند.دلم همراهشان رفت. تازه می فهمیدم دوری از آنها چقدر برایم مشکل است.با این امید که شب به منزل شان می رویم خود را خوشدل کردم.روی مبل رو به روی فرهاد نشستم وگفتم:
    - خب کی بریم هدیه بخریم؟
    با نگاهی اخم الود گفت:
    - هدیه واسه چی؟
    با سادگی گفتم:
    - چه زود یادت رفت، هدیه مادر زن سلام دیگه!
    با حالتی تمسخر آمیز گفت:
    - و تو چه زود یادت رفت که این ها همه فیلمه، دختر خوب! اگه مامان این یادآوری ها رو میکنه از قضیه چیزی نمیدونه.چرا باید این حرف رو بزنی؟
    گفته ش آنقدر حقارت باز بود که دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید.به تندی از جایم برخاستم و به اتاقم رفتم.دیگر نمیتوانستم آنجا بنشینم و لحن سراسر تحقیرش را تحمل کنم.
    ساعتی بعد خواهرش فائزه بالا آمد و به او گفت که حال مادرش مساعد نیست. با عجله پایین رفتیم . ثریا خانم که معلوم بود دردهای شدیدی را تحمل میکند رو به فرهاد گفت:
    - نه مادر جان مزاحم شما نمی شم، صبر میکنم پدرت بیاد، فاطمه بهش زنگ زده الان تو راهه، برو به خریدت برس!
    فرهاد با عصبانیت گفت:
    - این حرفها چیه مامان؟ خرید مهمتره یا شما؟ من نمیتونم ببینم اینجوری درد بکشی و دائم به فکر ما باشی.تو رو خدا یه کن به فکر خودت باش.- نه عزیزم، گفتم که پدرت تو راهه، در ضمن اگه بیاد ببینه نیستم، دلواپس میشه. دوست ندارم این روزهای شیرین زندگیت رو تو بیمارستان بگذرونی.


    فرهاد کلافه و عصبی با کف دست به پیشانی اش زدو روی مبل افتاد. به طرف ثریا خانم رفتم و گفتم:
    - آخه مادر جون چطوری انتظاری دارین این روزها که شما دردمند و مریض هستین ما بی خیال و خوش باشیم؟ حالا امشب نشد، یه شب دیگه. آسمون که به زمین نمیاد!


    - فدای تو دختر فهمیدم بشم نمی...
    هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که ناگهان چهره اش از درد در هم فشرده شد. همگی دستپاچه شدیم.فرهاد او را بغل کرد و بلافاصله به ماشین منتقل کرد. من و فاطمه هم به سرعت آماده شدیم و باهم به بیمارستان رفتیم.بلافاصله او را در بخش مراقبت های ویژه بستری کردند. همگی نگران و مشوش در راه روی بیمارستان این سو و آن سو می رفتیم. روی نیمکتی نشستم و از فاطمه هم خواستم تا کنارم بنشیند.


    سرش را روی شانه ام گذاشت و آرام شروع به گریه کرد. در حالی که او را دلداری میدادم ،دلم برای فرهاد به شدت می سوخت. غم چهره اش وصف کردنی نبود. هراس از اینکه پرستار و یا دکتری بیرون بیاید و آب پاکی را روی دستش بریزد،به خوبی در صورتش نمایان بود. پس از گذشت لحظاتی، آقا هادی هم آشفته و مشوش به ما پیوست. کوهی از غم روی شانه هایش سنگینی میکرد. غصه بیماری همسرش او را بسیار شکسته و پیر کرده بود. لعنت به این بیماری که این چنین شیرازه زندگی آن ها را به هم ریخته بود. پرستاری از اتاق بیرون آمد . پدر به سرعت به سکتش رفت و حال مادر را پرسید. پرستار با مهربانی به آنها اطمینان داد حال مریض بهتر شده و جای نگرانی نیست.همگی نفس راحتی کشیدیم و اشک شوق ریختیم.

     

     

    سایر قسمت ها

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    شهر عشق

    دانلود رمان ,دانلود رمان عاشقانه

    کلمات کلیدی : رمان , دانلود رمان عاشقانه , چت روم , رمان عاشقانه , دانلود رمان , چت روم فارسي , شيراز چت , بابل چت , دانلود رمان جدید , مهسان چت , شهر عشق , عاشقانه , عشق , عکس عاشقانه , متن عاشقانه , اهنگ عاشقانه احساسی , love lovecity