close
تبلیغات در اینترنت
رمان قصه ی عشق من قسمت اول
سایت عاشقانه شهرعشق
بزرگترین سایت عاشقانه

شهر عشق

با سلام به سایت عاشقانه شهر عشق خوش آمدید .لطفا انتقادات و پیشنهادات خود را در نظرات مطرح نمایید.
ثبت نام در سایت
اینستاگـــرامشهرعشق را در
اینستگـــرام
دنبـــال کنیـــد
وایبرشهرعشق را در
فـیـسـبـوک
دنبـــال کنیـــد
برترین کاربر ماه
  • Admin
  • Admin
  • Admin
  • Admin
  • Admin
  • Admin
تبلیغات
جای تبلیغات شما
آمارگیر خصوصی


دسترسی اسان به مطالب


تبلیغات متنی
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
دانلود رمان
قالب وبلاگ
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 380
  • کل نظرات : 105
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 502
  • افراد آنلاین : 22
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 2,810
  • آی پی امروز : 988
  • بازدید دیروز : 3,135
  • آی پی دیروز : 1262
  • بازدید هفتگی : 13,170
  • بازدید ماهانه : 29,626
  • بازدید سالانه : 589,933
  • بازدید کل : 605,636
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 18 آذر 1395
  • آی پی شما : 50.16.125.253
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
بیشتر چه مطالبی در سایت قرار بگیرد





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آخرین نظرات

  • علی میگه:
    سلام قشنگهاگه میشه متنشو بزارید
    در تاریخ 1395/09/15

  • toraj میگه:
    خوب بود یعنی عالی بود ممنون از سایت خوبتون
    در تاریخ 1395/09/02

  • ادم میگه:
    واقعا که با این کاراتون و عضو بازی هاتون کسی دیگه به سایتتون نمیادحال ادمو بهم زدید با این کاراتون...اه اه
    در تاریخ 1395/08/25

  • زهرا میگه:
    سلام یه سوال دارم میشه بپرسم قسمن دوم این رمان نوشته شده یا نه
    در تاریخ 1395/07/22

  • kimia میگه:
    تو دیه پ عمه مرحومم؟:/#کیمیا
    در تاریخ 1395/06/16
دیگرامکانات
سایت عاشقانه شهر عشق


قابل توجه بازديد کنندگان عزيز

 
تمام مطالب بر اساس قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد...

♥ سایت عاشقانه شهر عشق ♥














˜”*°•.˜”*°• لیست کانال ها و گروه های تلگرام  •°*”˜.•°*”˜


رمان قصه ی عشق من قسمت اول
  • تعداد بازدید : 470
  •  

     

    رمان قصه عشق من 

     

     

     

    نویسنده:مریم حسینی

     

     

    قسمت اول 

     

    باران ریز ریز و آهسته روی نورگیر ساختمان فرود می آید و صدای دل انگیزی را ایجاد می کند.صدایی رخوت انگیز که همیشه دوست داشتنی است و از شنیدنش هرگز خسته نمی شوم،از اوایل شب باران پاییزی شروع به باریدن کرده و بوی رطوبت ونم خاک همه جا را گرفته است.به محض باز کردن پنجره،این بوی طرب انگیز را عمیقا بر مشام می کشم و به یاد خاطراتم با باران همراه می شوم.پسر دو ساله ام «کیارش» به پایم چسبیده و می خواهد که بلندش کنم تا او هم بتواند بیرون را ببیند.همسرم جلوی تلویزیون نشسته است و هرازگاهی با لبخند به ما نگاه می کند.همانطور که کیارش را از زمین بلند می کنم و با خودم می اندیشم که سال های عمر ما چطور بسان برق و باد می گذرد و جز تلی از خاطرات تخ و شیرین بجای نمی گذارند.گاهی با یاداوری انها،حسرت روزهای شاد از دست رفته را می خوریم و دم نمی زنیم.نگاهم در دوردست ها گم می شود و خاطرات در ذهنم جان می گیرد...
    دو سالی بود که دبیرستان را به اتمام رسانده بودم و تصمیم داشتم برای کنکور آماده شوم.پدرم پسر ارشد یکی از خان های بزرگ طوایف بختیاری بود.سال ها بود که در شیراز زندگی زندگی می کردیم ولی اکثر تابستان ها و ایام تعطیل را به ویلایی که در یکی از بهترین مناطق ییلاقی و خوش آب و هوای شیراز داشتیم می رفتیم.این خانه نزدیک منزل پدربزرگم که حاضر نشده بود به شهر کوچ کند وهمان منطقه را برای زندگی انتخاب کرده بود قرار داشت.پدربزرگم مرد مستبد و خودرایی بود و برای وادار کردن به اطاعت از دستورهایش از هیچ راهی دریغ نمی کرد.پدرم هم جز به صلاحدید پدرش حرفی نمی زد و مانند غلام حلقه به گوش،فرامینش را اجرا می کرد.از ما هم می خواست که اطاعت کنیم و وقتی با اعتراض ما مواجه می شد می گفت:
    -درست نیست دل پیرمرد رو بشکونیم.خب یه عمره اینجوری عادت کرده که دستور بده و امر کنه!کاریش نمی شه کرد!
    قرار بود آخر هفته به منزل پدربزرگ برویم و سری به او بزنیم.حسابی از کارگرهای خانه اش کار کشیده و سورساتی به راه انداخته بود که بیا و ببین!هرگاه بنا بود که به آنجا برویم پدربزرگ از خانواده عمه نسرین هم دعوت می کرد تا به آنجا بیایند.عمو محمود و دو قلوهای زیبایش که خداوند بعد از چند سال نذر و نیاز به او بخشیده بود با پدربزرگ در یک خانه زندگی می کردند.مادرم و زن عمو محمود رابطه خوبی با هم داشتند و هرگاه یکدیگر را می دیدند،مانند دوخواهر کنار یکدیگر می نشستند و درد دل می کردند.عمه نسرین هم که زن امروزی و خوش برخوردی بود با همسران برادرانش صمیمی بود.او سه پسر داشت.
    پوریا که پنج سال از من بزرگتر بود،پیمان که همسن و سال خودم بود و پیام که سیزده سال داشت.کیمیا تنها خواهر من هم دو سال از من کوچکتر بود و سال اخر دبیرستان را می گذراند.پدربزرگم همیشه برای شوهر دادن من و کیمیا عجله داشت و تا چشمش به ما می افتاد از پدرم می پرسید:


    -چرا دخترات رو شوهر نمی دی؟ماشاءالله الان باید دو تا بچه هم داشته باشن!نکنه خواستگار ندارن؟
    من و کیمیا که از حرفهای پدربزرگ هیچ خوشمان نمیامد،مجبور بودیم حرفهایش را بشنویم و به روی خودمان نیاوریم.آن روز هم قرعه به نام من افتاد و تا پدربزرگ چشمش به من افتاد گل از گلش شکفت و گفت:
    -به به،بیا جلو تا ماچت کنم دختر خوشگلم!واسه خودت خانومی شدی.کم کم باید مسئولیت زندگی رو قبول کنی و بری خونه شوهر تا سرد و گرم روزگار دستت بیاد.
    بعد روبه پدر گفت:
    -راستش رو بخوای می خوام دخترت رو خوشبخت کنم.واسه اش خیال هایی دارم!
    رنگ از رویم پرید.خدایا!چه خیال هایی برای من داشت؟چرا دست از سرم برنمی داشت؟نگران و دلواپس به مادرم چشم دوختم.می دانستم که پدربزرگ هر تصمیمی بگیرد،هیچکس جلودارش نیست.مادرم که به خوبی جوشش خون را در چهره ام حس کرده بود،چشمهایش را آهسته روی هم گذاشت و باز کرد و به این ترتیب مرا به ارامش دعوت کرد.همه به طور محسوسی از پدربزرگ حساب می بردیم.تنها چشم بر مساعدت مادر داشتم که در این کار یاری ام کند.مادرم همیشه حرفهای ما را به پدر می زد و او را قانع می کرد.همه به پدربزرگ خیره شده بودند تا صحبتهایش را ادامه دهد و او در حال چاق کردن چپقش ادامه داد:
    -اتفاقا چند شب پیش سالار خان مهمونم بود.مرد خیلی بزرگ و سرشناسیه.خیلی ها آرزوی فامیل شدن با این خانواده رو دارن.خلاصه کلی با هم گپ زدیم و درددل کردیم.انگاری چند بار شکیبا رو دیده بودن.هم خودش و هم زنش.خیلی اصرار کردن که دو ایل بزرگ وصلتی با هم داشته باشن و صمیمی تر بشن.راستش من هم از پیشنهادش بدم نیومد.شکیبا رو برای نوه اش آقا فرهاد می خواست.پسر هادی خان،دیدیش که،نه؟
    پدر لبخندی زد و خودش را کمی جلو کشید:
    -بله دیدمش.پسر رشید و برازنده ایه.مثل اینکه تو دانشگاه تهران تحصیل کرده.حالا هم که درسش تموم شده برگشته شیراز.
    پدربزرگ پک محکمی به چپقش زد و مقدار زیادی درد بیرون داد.
    -آفرین!تازه اومده.
    مادر به خاطر اینکه از من حمایتی کرده باشد با احتیاط گفت:
    -ای بابا،از کجا معلوم پسره دختر ما رو بپسنده؟خودش که هوز شکیبا رو ندیده.حالا برای این حرف ها زوده.
    پدربزرگ نگاهی زیرچشمی به مادر کرد:
    -حرفها می زنی عروس خانم؟لابد یه چیزی می دونم که می گم.پسر هادی خان درسش رو تموم کرده و داره آماده می شه برای تشکیل خانواده.چه کسی بهتر از پدربزرگ و پدرش صلاح اونو می دونن؟تازه مگه به تک بودن دخترت شک داری که این حرف رو می زنی؟باید خوشحال باشی که دخترت بره تو یه فامیل اصل و نصب دار!
    مادر بیچاره ام سکوت کرد و دیگر ادامه نداد.می ترسید با اصرارش مورد بی مهری پدربزرگ قرار بگیرد.من که دیگر تحمل حرف های زورگویانه او را نداشتم با ناراحتی،از اتاق بیرون آمدم و روی لبه ایوان نشستم.انگار یک باره همه غم عالم به دلم نشست.سرم را بین دست هایم پنهان کردم.ناخداگاه قطره اشکی روی صورتم چکید.به شدت برای آینده ام نگران شدم.چرا پدربزرگ اینطور فکر می کرد؟مگر ما در چه قرنی زندگی می کردیم؟چرا می خواستند بدون اینکه خواسته و تمایلات مرا بدانند به زور به کسی که تا به حال حتی یک بار هم ندیده بودمش شوهرم بدهند؟اصلا انها می دانستند که من از زندگی چه انتظاراتی دارم؟
    من همیشه دوست داشتم در زندگی،عشق را تجربه کنم و به همسرم عشق بورزم،نه اینکه با نفرت از او یاد کنم و همیشه از او گریزان باشم؟در ضمن دوست داشتم به درسم ادامه بدهم و وارد داشنگاه شوم.یعنی انتظار زیادی بود؟گرمای وجود مادر را کنارم احساس کردم،سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
    -به خدا قسم احترامش رو نگه داشتم و اِلا محکم می ایستادم و از خودم دفاع می کردم.آخه نمی شه که هرچی اون می گه همون بشه.چرا باید تو هرکاری دخالت کنه؟شیطونه می گه برم جلوی روشبلند بگم زندگی و آینده من به خودم مربوطه نه کس دیگه!
    مادر با نگرانی پنجه اش را به صورتش کشید:
    -ای وای خدا مرگم بده!این حرف ها رو نزنی ها.
    -اخه چرا مامان جان؟می ترسی چی بشه؟چرا اون باید برای من تصمیم بگیره؟اصلا چرا انقدر اصرار می کنه منو زود شوهر بده؟من تازه می خوام ادامه تحصیل بدم و برم دانشگاه.بابا به چه زبونی بگم نمی خوام شوهر کنم،نمی خوام عروس سالار خان بشم،نمی خوام با نظر اونا همسرم رو انتخاب کنم...
    مادر با مهربانی سرم را در آغوش گرفت:
    -اینقدر حرص نخور عزیزم.من با پدرت صحبت می کنم.حالا اونا یه حرفی زدن معلوم نیست که جدی بشه.پدربزرگ هم که همیشه از این حرفا می زنه.تازه من اصلا چشمم آب نمی خوره سالارخان بیاد خواستگاری.خب پسره تحصیل کرده اس،اونم قبول نمی کنه به خواستگاری کسی که اصلا ندیده و نمی شناسش بره.این پدربزرگ هان که نشستن پیش هم و یه قول های الکی بهم دادن!
    -خدا کنه حرف شما راست باشه مامان!
    -درسته عزیزم.حالا پاشو برو دست و صورتت رو بشور.فکر و خیال بی خودی هم نکن.انشاءا... همه کارها درست می شه.
    با حرفها و دلگرمی های مادر سعی کردم بحث ان روز را فراموش کنم.باید برنامه ریزی صحیحی می کردم و درس می خواندم.گاهی پدربزرگ از ازدواج و وصلت با سالارخان حرفهایی به میان می آورد ولی خدا رو شکر هنوز از طرف خانواده آنها صحبتی مبنی بر خواستگاری و ازدواج صورت نگرفته بود.اصلا دوست نداشتم برای یک بار هم که شده پسرشان را ببینم.فقط و فقط با جدیت تمام به درس و دانشگاه فکر می کردم و تمام حواسم را روی کتاب هایم متمرکز کرده بودم.

     


    آن سال پاییز و زمستان سردی را پشت سر گذاشتیم.پدربزرگ به خاطر کهولت سن و سرمای منطقه لیلاقی،به منزل ما در شیراز آمد و ماندگار شد.مادربزرگم سال ها قبل او را تنها گذاشته بود و از دنیا رفته بود.تنها برای او سه یادگار که دوتای آنها پسر و یکی دختر بود،بجا گذاشت.عمه نسرین روی پدربزرگ تاثیر بسزایی داشت چرا که شباهت عجیبی به مادربزرگ داشت.همیشه حرف هایی که می خواستیم به پدربزرگ تفهیم کنیم توسط عمه به او منتقل می شد.عمه و خانواده اش در شهر آباده زندگی می کردند.شوهر عمه-آقای عظیمی-مرد بسیار جدی ولی مهربانی بود که دغدغه ای بجز رفاه و آرامش زن و فرزندانش نداشت.
    پوریا پسر بزرگش هم در رشته الکترونیک تحصیل می کرد.گاهی اوقات که عمه و همسرش برای دیدن پدربزرگ به شیراز می آمدند،تنها پیام همراهشان بود و دو پسر دیگرش به بهانه درس و مشغله کاری از همراهی با آنها شانه خالی می کردند.آنها معمولا روزهای تعطیل و تابستان را در ییلاق پدربزرگ می گذراندند.
    زمستان با همه سختی و ابهتش،کم کم جای خود را به بهار سرسبز و پر شکوفه می داد؛بهاری که در مراتع و دشت های شیراز زیبایی اش را بیشتر به رخ بیننده می کشید.پرواز شادمانه چلچله ها در آسمان نوید گرم شدن هوا و بهار دل انگیز را می داد.فصل نو شکفتن و تازه شدن همه را به جنب و جوش غربی انداخته بود و من بیش از همه خوشحال بودم چرا که عاشق این فصل بودم.
    قرار بود برای ایام عید به ییلاق برویم.پدربزرگ که از ماندن در شیراز به شدت خسته و دلزده شده بود،لبخند از روی لبش محو نمی شد.خانواده عمو محمود هم بخاطر سرمای زیاد ییلاق به شیراز آمده بودند.پدربزرگ کارگرانی برای مرتب کردن ویلا به ییلاق فرستاده بود.چند روز مانده به عید همگی راهی شدیم.از اینکه پدربزرگ دیگر صحبتی از خانواده سالارخان پیش نمی کشید بسیار خوشحال بودم.انگار از طرف خانواده انها پیامی داده نشده بود.عمه هم همراه همسرش و پیام به ویلا آمدند و قرار بود بقیه نیر در ایام عید به ما بپیوندند.پیام پسر شیطان و سرزنده ای بود.با دوقلوهای عمو محمود که یکی می شدند،دنیا را روی سرشان می گذاشتند!
    دلم می خواست از همه فرصتهایم حداکثر استفاده را بکنم ولی با قیل و قال آنها مجالی برای درس خواندن نداشتم.البته ناگفته نماند که من هم گاهی بی خیال درس می شدم و مثل بچه ها در بازی های انها شرکت می کردم!عمو محمود با یک لاستیک بزرگ،تاب زیبایی به درخت سپیدار وسط حیاط بسته بود که حتی در دل بزرگترها هم وسوسه سوار شدن بر آن را بیدار می کرد!پدر هرچند که به روی خود نمی اورد ولی بخاطر حرف پدربزرگ،چند نفر از خواستگارهای پرو پاقرص و سرشناس مرا رد کرده و به شدت انتظار پیغامی از طرف خانواده سالارخان بود.البته من از این موقعیت خیلی خوشحال بودم،چون به خاطر نوه سالارخان هم که شده از جانب خواستگارهای دیگر در امان بودم و می توانستم با فراغ بال درسم را بخوانم.ولی شادمانی ام دوام زیادی نداشت چرا که همان روز اول عید،سالارخان و آقا هادی و همسرانشان،برای عید دیدنی به منزل پدربزرگ آمدند.حسابی دمغ و پریشان شده بودم وحال خودم را نمی فهمیدم.نمی دانم چرا احساس بدیختی می کردم!در آشپزخانه ایستاده بودم و از شدت ناراحتی،ناخن هایم را می جویدم!مادر به آشپزخانه آمد و با مهربانی خواست که چای را ببرم.با خشم گفتم که خودش یا کیمیا این کار را انجام دهد.من حتی نمی خواستم از نزدیک با آنها ملاقات کنم،ولی مادر گوشزد کرد که این دستور پدربزرگ است و نافرمانی از او یعنی حساب با کرام الکاتبین...
    با چهرهای گلگون و برافروخته سینی چای را بدست گرفتم وبه مهمان ها تعارف کردم.اشتیاقی که در نگاهشان بود و تعریف و تمجیدی که زبانشان را به جنبش انداخته بود،به دل همه نشست الا من که داشتم دیوانه می شدم!دوست داشتم سینی چای را وسط زمین و آسمان رها کنم و از آن فضا بگریزم،البته کاری از دستم برنیامد!ناچار نشستم و زیرچشمی به ارزیابی مهمناها پرداختم.باز جای شکرش باقی بود که پسرشان را همراه نیاورده بودند!سالار خان مردی بسیار قدبلند و چهارشانه با سیبیل هایی از بنا گوش در رفته بود.گاهی هم هنگام صحبت با تفاخر گوشه سیبیل هایش را تاب می داد.هرچند دقیقه یک بار هم چشمهای نافذش از زیر انبوه ابروهای سیاهش،سرتاپایم را به دقت می کاوید.همسرش هم زنی بود با صورت سبزه که بسیار مهربان بنظر می رسید.ظاهرا از ان دسته زنهایی بود که بحز رضایت شوهرش در زندگی،کاری دیگری انجام نمی داد و فقط به صلاحدید او حرف می زد.آقا هادی هم به پدرش رفته بود.مردی پرجذبه ولی مهربان و محبوب وبسیار کم حرف.او هم ظاهرا مانند پدر من در مقابل پدرش هرگز اساعه ادب نمی کرد و حرفی بالای حرف پدرش نمی زد.همسرش ثریا خانم زنی حدودا چهل ساله و خوش رو و متین و خوش پوش بود.از طرز صحبت کردنش کاملا مشخص بود محلی نیست.شاید اهل تهران ویا شهر دیگری بود.خیلی آداب دان و خوش مشرب بنظر می رسید.از آن دسته آدمهایی که اگر یک بار او را می دیدی هرگز فراموشش نمی کردی!
    هنگام صحبت کردن آقا هادی با عشق و علاقه خاصی به چهره همسرش خیره می شد.معلوم بود بعد از سالها زندگی زناشویی،هنوز هم عاشقانه همسرش را می پرستید.مدتی نشستم و سعی کردم ادب را رعایت کنم،ولی دیگر نمی توانستم نگاه های کنجکاوشان را روی خودم تحمل کنم.با یک عذرخواهی کوتاه به آشپزخانه پناه بردم.بغض راه گلویم را بسته بود و به شدت آزارم می داد.می ترسیدم با کوچترین تلنگری،صدای شکسته شدنش در گلو،رسوایم کند.عمه نسرین که کنار مادر نشسته بود از جایش برخواست و به آشپزخانه آمد.وقتی قیافه درهم مرا دید دست های سردم را فشرد و گفت:
    -چیه عمه جان؟چرا یخ کردی؟این چه قیافه اییه به خودت گرفتی؟
    با بغض جواب دادم:
    -هیچی دیگه عمه،تموم شد.از نگاهشون فهمیدم چه بلایی داره سرم میاد!
    عمه خنده اش گرفت:
    -اولا که اینا اومدن عید دیدنی نه خواستگاری،دوما معلومه دختر به این قشنگی رو باید بپسندن،اگر نپسندن خیلی بی سلیقه ان!
    با حرص جواب دادم:
    -کاش بی ریخت بودم!کاش خواستنی نبودم...اصلا نخواستم بابا!
    عمه با محبت در آغوشم کشید:
    -این حرف ها رو نزن عمه.زیبایی یکی از نعمت های یزرگ خداست که به هرکسی نداده.بعدش هم،زوری نیست که.فوقش اگر پسره رو دیدی و نپسندیدی خودم بابا رو راضی می کنم دست از سرت برداره ولی به یه شرط!
    -چه شرطی عمه جون؟
    -اینکه عروس خودم بشی!
    -عمه منو دست انداختی؟من و پویا مثل خواهر و برادریم.
    -شوخی کردم عزیزم.اینا هم که فعلا حرفی نزدن.
    با ناراحتی گفتم:
    -خب لابد خودشون اومدن ببینن و برن واسه پسرشون تعریف کنن!
    -نه بابا،این حرف ها مال جوونای قدیمه که به پدر و مادرشون می گفتن اگر شما دیدین و پسندیدین انگار ما دیدیم!الان جوونا باید چند بار همدیگرو ببینن و بشینن حسابی با هم صحبت کنن بعد ببینن تفاهم دارن یا نه!
    -می دونی عمه...می گم خوش به حال این پسرا!هروقت بخوان درس می خونن،دلشون نخواد می رن سربازی.کسی رو بخوان راحت می گن بریم خواستگاری،کسی رو هم نخوان راحت شونه خالی می کنن!هیچکس هم نمی تونه بهشون زور بگه.ولی خیلی از دخترای همشهری خودم رو می شناسم که بدون هیچ عشق و علاقه ای،به اجبار با اولین خواستگاری که پدرشون صلاح دیده ازدواج کردن و رفتن خونه بخت...
    -ولی عمه جان پسرا هم هزار تا مشکل و دردسر دارن.به همین راحتی هم نیست که!تو فکر کردی تو این دوره و زمونه خرج زن و بچه دادن آسونه؟یا همین سربازی،رفتنش واسه پسرا مثل اعمال شاقه اس!داشتن سرپناه با این قیمت ها و کرایه های بالا خیلی از پسرا رو از فکر ازدواج فراری داده.پسره می بینه با این شندرغاز حقوقی که می گیره از پس مخارج خودش بر نمیاد چه برسه به اینکه بخواد کسی رو هم تامین کنه.آره عمه جان!
    از حرف های عمه خنده ام گرفته بود.ظاهرا در این مدتی که ما مشغول بودیم،مهمانها هم خداحافظی کرده و رفته بودند.نفس راحتی کشیدم.در چهره بابا و پدربزرگ نشاط و وجد خاصی دیده می شد که مرا آزار می داد.تا چند روز در منزلمان ذکر خیر خانواده شیرازی و سالارخان بود.من هم هیچ اعتراضی نمی کردم.پس از گذشت یک هفته،پدربزرگ اعلام کرد که برای بازدید خانواده سالارخان به منزلشان می رویم.فورا از رفتن شانه خالی کردم ولی پدربزرگ به هیچ صراطی مستقیم نبود و از من خواست حتما با آنها همراه شوم.اگر زودتر از نیتشان خبردار شده بودم به هر ترتیبی که بود خودم را به ناخوشی می زدم و از رفتن امتناع می کردم.ولی آنها نیز مرا غافلگیر کردند!در حین گفتن و خندیدن با کیمیا بودم که این پیشنهاد را دادند.با دلی لبریز از غصه آماده شدم و به اتفاق بقیه راهی شدیم.زیر لب به هرچه عید و عیددیدنی بود بد و بیراه گفتم!بر عکس منزل ما که از منزل پدربزرگ جدا بود،سالارخان و فرزندانش در یک عمارت بسیار بزرگ زندگی می کردند.خانه سالارخان به سبک خانه های قدیمی قاجار ساخته شده بود.اتاق هایی بزرگ و زیبا که که هریک با فواصل منظم رو به ایوانی پهن با ستون های گچبری شده و زیبا ساخته شده بودند.بعضی از اتاق ها با دری بهم وصل بودند ولی بعضی دیگر مجزا و بصورت تالاری بزرگ،برای پذیرایی از مهمانها زیاد تعبیه شده بود.
    از زیبایی و سبک معماری آن جا بسیار متحیر شده بودم.مایه تعحب بود که در این عصر تکنولوژی و پیشرفت،چنین خانه ای با سبک قدیمی ولی امکانات و تجهیزات جدید و مدرن وجود داشت.بی دلیل نبود که پدربزرگ برای وصلت با این خانواده اصرار می کرد.این عمارت شیک وزیبا که بی شباهت به کاخی مجلل نبود،بجز منزل سالار خان،منزل دو پسرش آقا هادی و آقا مهدی نیز بود.البته هرکدام در ضلعی از حیاط و با سبکی خاص قرار داشت.
    با استقبال و تعارف صاحبخانه،به سالن مهمانخانه رفتیم؛سالنی بزرگ که با مبل های استیل شیک و سلطنتی و وسایل عتیقه و مجسمه های مفرغی تزیین شده بود.چند تخته قالی نفیس در جای جای سالن خودنمایی می کرد.لوسترهای کریستال و شیک،زیبایی خاصی به محیط بخشیده بود.ثروت و اشرافیت از جای جای زندگیشان می بارید.هنگام نشستن بی اراده چشمم بین حضار می چرخید تا زودتر پسرشان را ببینم.جوانی بیست و چهار پنج ساله کنار سالارخان نشسته بود که بسیار مودب و سربه زیر به نظر می رسید.پوستی سبزه داشت و لاغر اندام بود.حدس زدم آقا فرهاد او باشد ولی چند لحظه بعد فهمیدم در اشتباه بودم!او پسرعمویش علیرضا،پسر آقا هادی بود.انگیزه ای برای دیدنش نداشتم،فقط حس کنجکاویم تحریک شده بود!بالاخره پدربزرگ طاقت نیاورد و از سالارخان پرسید:
    -سالارخان پس نوه گلت کجاست؟فرهاد خان رو می گم.از موقعی که از تهران برگشته فقط یکبار دیدمش خیلی کم پیداست!
    سالارخان پسرش اقا هادی را چپ چپ نگاه کرد.
    -متاسفانه نمی دونست شما می آیید والا نمی رفت.همین پیش پای شما به شیراز رفت.مثل اینکه کار مهمی داشت.
    -انشاءا...تنش سالم باشه.وقت برای دیدنش بسیاره.دیگه واسه خودش مردی شده،ماشاءا... رشید و بلندبالا!خدا واستون نگه داره.
    -غلام شماست،سلامت باشید
    همسر و عروس سالارخان از هیچ پذیرایی دریغ نکردند.از انواع شیرینی و آجیل و تنقلاتی که وجود داشت به ما تعارف کردند،اما انگار راه گلوی من با سیمان بسته شده بود!هیچ چیزی نمی تواسنتم بخورم و بشقابم تلنبار شده بود از انواع خوراکی ها!به زور تعارف آنها مقداری چای نوشیدم که آن هم به گلویم پرید!انگار بدجوری به دل این خانواده نشسته بودم.نمی فهمم چرا اعتماد به نفسم را از دست داده بودم.بی اراده ابروهایم را هم کشیده و ساکت و اخمو به گوشه ای خیره مانده بودم.عمه دائما با نگاهش مرا دلداری می داد و گاهی با لبخند می خواست تا سگرمه هایم را باز کنم.فضای خانه با آن بزرگی برایم خفقان آور شده بود.ثریا خانم نزدیکم آمد و با خوشرویی گفت:
    -عزیزم بیا با دخترای من آشنا شو.فاطمه و فائزه هم سن و سال خودت هستن.برید تو حیاط یه کم قدم بزنید تا حوصله تون سر نره.
    -خیلی ممنون ثریا خانم،همینجا راحتم
    -غریبی نکن عزیزم،پاشو برو کنار استخر،خیلی لذت بخشه.پاشو دخترم.
    با اکراه برخواستم.هیچ خوشم نمیامد در آن خانه گشت و گزار کنم.ولی وقتی به حیاط رفتم با منظره دل پذیری روبرو شدم.چراغ های الوان و زیبا روی آب تمیز استخر و همچنین چمن های اطراف رنگ انداخته و زیبایی خاصی به محیط بخشیده بودند.محوطه چمن کاری دور استخر آدم را وسوسه می کرد تا روی آن ها دراز بکشد و به آسمان پرستاره زل بزند.
    از آنجا که تا زمان صرف شام فرصت زیادی باقی مانده بود،مادر و ثریا خانم و عمه نسرین هم به حیاط آمدند و روی نیمکت نشسته و مشغول گفتگو شدند.آنقدر اخم هایم درهم بود که دخترهای ثریا خانم،فاطمه و فائزه بیشتر با کیمیا همصحبت شدند.با خودم گفتم بهتر است روی خوش نشان ندهم تا از رفتارم پی به مخالفتم ببرند ولی بعد به خودم نهیب زدم،((این ها که هنوز صحبتی از وصلت و ازدواج نکردند!))پیام که برای خودش در راهروها و ایوان ها گشت و گزار می کرد،به سمت استخر آمد و به من که درحال قدم زدن بودم گفت:
    -شکیبا؟
    -جانم.
    -من یه کشف بزرگی کردم!
    با کنجکاوی نگاهش کردم و یکی از ابروهایم را بالا بردم:
    -چه کشفی کردی کارآگاه؟
    سکوت کرد و نگاهش را به اتاقی در طبقه دوم ساختمان دوخت.
    -خب بگو دیگه شرلوک هولمز!جون به لبم کردی!
    -می دونی چیه؟پسرشون تو خونه س و به شیراز نرفته!
    جا خوردم.
    -چی می گی؟مطمئنی؟
    -آره بابا،همینطوری داشتم تو راهرو ها گشت می زدم متوجه یه صدا شدم.اول اهمیتی ندادم ولی یه دفعه صدای خشمگین یه مرد کنجکاوم کرد.رفتم سمت اتاق و از گوشه شیشه که پرده ش کنار رفته بود سرک کشیدم.یه مرد جوون رو دیدم که روی مبل ولو شده بود و دستهاش رو گذاشته بود رو شقیقه هاش.آقا هادی هم بالا سرش ایستاده بود و باهاش جروبحث می کرد.می گفت زشته و باید بیاد پیش مهمونا.اونم شاکی شد و گفت،((اگه زیاد اصرار کنید و دست از سرم برندارید دوباره می ذارم می رم تهران!مثل این چند سالی که تنها زندگی کردم و دیگه هم بر نمی گردم شیراز!))آقا هادی بهش گفت،((آخه بچه جان ما که حرفی از زادواج نزدیم فقط می خوایم تو بین ما باشی))ولی اون باز ناراحت شد و گفت اصلا حوصله مهمون بازی نداره و همونجا راحته!
    با شنیدن حرفهای پیام،دهانم از تعجب باز ماند.پس حدسم درست بود.او هم مثل من با این وصلت تحمیلی مخالف بود و اینچنین دلخوری اش را نشان می داد.موجی از شادی در دلم ریخت.بی اراده خدا را شکر کردم.پس دیگر جای هیچ نگرانی و تشویشی نبود.ناخداگاه لبخندی رو لبهایم نشست.
    -پیام،تو مطمئنی؟
    -آره بابا،به جون خودم همه حرف هاشون همین بود.
    با خوشحالی از او جدا شدم و نزد دیگران رفتم.دیدن چهره شادم همه را متعجب کرد.عمه چشمکی زد و آهسته پرسید:
    -چی شده یه دفه از این رو به اون رو شدی ناقلا؟!
    -هیچی عمه،اتفاق خاصی نیفتاد.بعدا برات تعریف می کنم.
    سالارخان و پدربزرگ و مردهای دیگر گرم بحث بودند و مادر و ثریا خانم هم گل می گفتند و گل می شنیدند.دخترها هم همگی سرگرم گفتگو بودند.عمه با نگاهی به اطراف گفت:
    -هیچکس حواسش به ما نیست.بگو دیگه جونم رو بالا آوردی!
    -وای عمه جون خیلی خوشحالم!اینجوری که دستگیرم شده پسره هم منو نمی خواد و به این وصلت راضی نیست!
    عمه با تعجب پرسید:
    خودش گفت؟
    -وا عمه شوخیت گرفته؟من که هنوز اونو ندیدم.
    -پس از کجا فهمیدی؟
    -پیام واسم خبر آورد.می گفت دیده پسره خونه ست و به شیراز نرفته.ظاهرا این یه دروغ مصلحتی بوده!
    -وا...به حق چیزای ندیده!حالا چرا؟خیلی هم دلش بخواد!تو کل تهرون رو می گشت دختر به این نازی گیر نمیاورد!
    -ای بابا،این حرف ها چیه عمه جان؟مهم اینه که اون نمی خواد زورکی ازدواج کنه،درست مثل من!باور کن من از خدام بود.فقط تو رو خدا به بابابزرگ نگی پسره خونه بودها!والّا دیگه هیچی بهت نمی گم.بابابزرگ رو که می شناسی.
    -نه عمه جون،مگه می خوام خون به پا کنم؟حوصله داری ها!ولی این خیلی بی ادبیه،کار پسرشون خیلی زشت بود!
    لبخندی زدم و به فاطمه و فائزه که دوباره به طرفم می آمدند خیره شدم.هر دو زیبا بودند،با چشمهایی سیاه و شفاف در صورتهایی گندم گون و ابروهایی پر و بهم پیوسته.من که خیالم از جانب برادرشان آسوده شده بود،بدون ناراحتی سر صحبت را باز کردم و سه تایی گفتیم و خندیدیم.ظاهرا فاطمه همسن و سال خودم بود.او هم تصمیم داشت در کنکور شرکت کند و وارد دانشگاه شود.بیشتر صحبت های ما در همین باب دور می زد.البته در چشمهای تک تک اعضای خانواده آنها نگرانی عمیقی موج می زد و کلافگی از حرکاتشان هویدا بود که من به خوبی علت آن نگرانی را می دانستم.
    کم کم بساط شام مهیا شد.همه دور میز بزرگی که با زیبایی خاصی آراسته شده بود گرد آمدیم.روی میز پر بود از انواع غذاهای لذیذ و سالاد و ژله و مخلفات دیگر که همگی نشان از حسن سلیقه میزبان داشت.نمی دانم چرا احساس می کردم چند روز است که چیزی نخورده ام و قادرم تمام محتویات روی میز را قورت بدهم!گاهی نگاه های محبت آمیز ثریا خانم را روی خودم می دیدم و بی اراده لبخندی به این زن خوشرو می زدم.در نگاهش دریایی از مهربانی،عطوفت،آرزو و امید شناور بود.شاید وقتی به من لبخند می زد،مرا در لباس سفید عروسیفدر کنار تنها پسرش می دید!همه چیز اهمیت خود را برایم از دست داده بود و دیگر آسوده رفتار می کردم.آن شب بعد از شام هیچ صحبتی در باب وصلت دو خانواده،صورت نگرفت.حتی در چشمهای سالارخان هم نشویش موج می زد،اما در پایان مهمانی از پدربزرگ قول گرفت که برای روز سیزده بدر به باغ آنها برویم و آن روز را در کنار آنها بگذرانیم.از پذیرایی گرمشان تشکر کردیم و راهی منزل شدیم.دیگر حرص نمی خوردم و ناراحت نمی شدم.مسئله اصلا منتفی بود،پس دلیلی برای سرکشی و دلخوری وجود نداشت.در بین راه،پدربزرگ بالاخره طاقت نیاورد و سر صحبت را باز کرد:
    -خیلی عجیبه،سالارخان هیچ حرفی درمورد بچه نزد.انگار یه خبرایی بود!
    از هوش و ذکاوت پدربزرگ لجم می گرفت ولی سکوت کردم.
    -این چه حرفیه پدرجان؟ما که نباید منتظر باشیم اونا حرفی بزنن.مگه خدای نکرده دخترم رو دستم مونده؟ماشاءا...روزی نیست که شکیبا خواستگار سرشناس نداشته باشه.خودم نمی خوام شوهرش بدم.
    از حمایت پدرم خوشم آمد.پدربزرگ با ناراحتی کلاهش را جابجا کرد و گفت:
    -موضوع این نیست که.آخه تا قبل از این سالارخان هردفه که منو می دید سراغ دخترت رو می گرفت ولی حالا اصلا هیچ حرفی نمی زنه.البته زیادم مهم نیست.به قول تو دخترمون رو دستمون که نمونده.این همه فامیل سرشناس داریم که براش سرو دست می شکنن!
    انگار داشت به خیر می گذشت.آن شب آسوده ترین خواب دنیا مال من بود!

    از دیدن پسرهای عمه نسرین که تازه از راه رسیده بودند تعجب کردم.به نظرم پویا و پیمان هردو بلندقد و بزرگتر شده بودند.مدتی بود حسابی خودشان را سرگرم کرده بودند و کمتر می دیدمشان.مادر با لحنی گلایه آمیز گفت:
    -حالا ما هیچی،غریبه!حداقل به داییتون سر می زدین!
    پوریا با خجالت سرش را پایین انداخت:
    -شما حق داری زن دایی. ما رو ببخشید،به خدا این درس ها اونقدر سنگین و فشرده شده که وقت سرخاروندن نداریم!
    -عیب نداره زن دایی،انشاءا... هرجا هستین سلامت باشین
    -ممنون...
    بعد رو به من پرسید:
    -راستی شکیبا شنیدم امسال می خوای تو کنکور شرکت کنی.
    سر تکان دادم و گفتم:
    -ای بابا،اگر بذارن!فعلا که همگی کمر همت بستن تا شوهرم بدن!
    خنده اش گرفت.
    -کیا؟
    -پدربزرگ دیگه.شانس آوردی که دختر نشدی و الّا تا حالا چند تا بچه قد و نیم قد هم دورت بود!واقعا که خوش به حالت پوریا،به جای اینکه محیط خونه رو طوری مهیا کنن که ارامش داشته باشم،همه ش شده استرس و فکر و خیال!می دونم که قبول نمی شم.
    -امیدوار باش و تلاشت رو بکن.شما دخترا که کاری ندارین جز درس خوندن.
    -وا چه پررو!مگه جنابعالی کاری غیر از درس خوندن داری؟
    باز به خنده افتاد:
    -ای بابا،ما پسرای بیچاره در حین درس خوندن به هزارتا بدبختی دیگه هم باید فکر کنیم؛سربازی،بی کاری،تشکیل خانواده و خرج و مخارج زندگی...
    مادر گفت:
    -آفرین!معلومه که پسر مستقلی هستی و به فکر آینده تی.
    -چه کار کنیم زن دایی جان،ما جوونا باید به فکر خودمون باشیم.خدا برکت بده به دخترها!می شینن تو خونه و دستور می دن مهریه انقدر باشه،شیربها اونقدر باشه،فلان وسیله زیرپاش باشه و هزار تا بهانه دیگه.
    با اعتراض گفتم:
    -ولی همه دخترا که اینطوری نیستن!
    -اکثرشون که هستن!
    -نخیر خیلی ها با عشق ازدواج می کنن و باهم توی همه چیز تفاهم دارن.
    -خب بله،یه درصد کمی!
    -من که هرچی می گم باز تو حرف خودتو می زنی؟
    از جایم برخاستم تا اتاق را ترک کنم که پوریا با خنده گفت:
    -چیه...کم آوردی؟
    -نه خیر درس دارم.می رم تو اتاقم یه ذره بخونم.
    0راستی چند تا کتاب تست خوب برات آوردم،صبر کن اینا رو هم ببر.کتاب ها رو به دستم داد و با محبت گفت:
    -فرصت زیادی نداری،اگه می خوای موفق بشی باید خیلی تلاش کنی.
    تشکر کردم و به اتاقم رفتم.در این چند روزی که پوریا و پیمان به آنجا آمده بودند کمتر فرصت درس خواندن داشتم.یا با آنها برای گردش به بیرون می رفتم یا مهمان به خانه مان می آمد و سرمان شلوغ بود.به دلم امید می دادم که حتما بعد از ایام عید شروع کنم.البته پوریا هم قول داده بود که در درس ها کمکم کند.صبح یکی از روزهای بهاری که هوا مناسب گردش و تفریح بود،پوریا و پیمان پیشنهاد یک پیاده روی را دادند.اول بهانه آوردم ولی هوا به قدری مطلوب و دلپذیر بود که حیفم آمد در خانه بمانم.همگی حاضر شدیم و به دشت رفتیم.مزارع پهناور گندم،سبز سبز،در قطعه بندی های زیبا چشم را نوازش می داد و عطر گلهای بهاری در فضا رایحه دل انگیزی را می پراکند.جعبه های رنگارنگی که زنبورداران در جای جای دشت قرار داده بودند،حکایت از وجود گل های وحشی و زیبا داشت.من و کیمیا مشتاقانه به دنبال گل های منحصر به فرد نگاهمان در تمام زوایای دشت می چرخید.هنگام گردش در دشت هرازگاهی صدای پای اسبی به گوش می رسید و من کنجکاوانه به دنبال این صدا سرم را می چرخاندم تا آن را ببینم.روزهای قبل هم چندین بار در این حوالی،آن اسب و سوارکارش را از دور دیده بودم،ولی اینبار از نزدیک شاهد سوارکاری آن جوان بودم.او سوار بر اسبی قهوه ای رنگ و زیبا در دشت و صحرا می تاخت.من که از چهارده سالگی با اسبهای پدربزرگ در این دشت ها سواری یاد گرفته بودم و بهترین سرگرمی ام آن زمان سوارکاری بود،با دیدن آن اسب سوار خاطرات دوران کودکی در ذهنم زنده می شد.چند لحظه بعد نزدیک شد و با سرعت از کنارمان گذشت.از دیدن آن جوان خوش چهره و زیبا،تپشی بی امان قلبم را به تلاطم انداخت.احساس می کردم هر لحظه صورتم سرخ و سرخ تر می شود.نگاهم بی اراده تا دقایقی به دنبال او روانه شد.پوریا که متوجه نگاه خیره ام به آن جوان شده بود گفت:
    -به چی اینطوری زل زدی و نگاه می کنی؟
    فورا چشم از آن جوان خوش سیما برداشتم و با شرم گفتم:
    -هیچی،چیزی نیست
    چند لحظه بعد ملتمسانه نگاهش کردم:
    -پوریا می شه یه خواهش ازت بکنم؟
    -امر بفرمایید خانم!
    -می شه به اون آقا بگی اسبش رو چند دقیقه به من بده تا سوارش بشم؟
    ابروهایش را درهم کشید و با اخم گفت:
    -نه بابا،دیگه چی؟ما که نمی دونیم این یارو کیه.شاید خوشش نیاد کسی سوار اسبش بشه.نمی بینی با چه غروری اسب سواری می کنه؟تازه تو الان چند ساله که اسب سوار نشدی،یه وقت میفتی کار دستمون می دی!
    دلخور شدم.
    -امکان نداره از روی اسب بیفتم.مگه یادت رفته با چه تبحری اسب سواری می کردم؟
    -یادمه ولی فکر می کنم یه شیش هفت سالی گذشته.
    -خب بگذره برای من هیچ فرقی نداره.کاشکی پدربزرگ اسباش رو نمی فروخت.آخه چرا یه دفعه تصمیم گرفت همه رو بفروشه؟
    -فکر کردی نگه داری از اسب آسونه؟
    -می دونم سخته ولی پدربزرگ که نمی خواست خودش از اسب ها نگهداری کنه.
    -من یادمه دایی محمود مجبورش کرد همه رو بفروشه.آخه اون سال یه بیماری بدی توی حیوونا افتاده بود.
    -خیلی حیف شد.حالا می ری از اون سوارکار خواهش کنی یا نه؟
    دوباره اخم کرد و با تحکم گفت:
    -گفتم که نخیر،نمی شه!
    -خیلی بدجنسی،اصلا خودم بهش می گم.
    -تو حق نداری این کارو بکنی.لجبازی نکن بچه!
    -بچه خودتی!
    این را گفتم و با حالت قهر از او فاصله گرفتم.خودش را به من رساند و با نرمش گفت:
    -باشه بچه من!حالا تو هم قهر نکن.اگر اومد این طرف ازش خواهش می کنم اسبش رو بده.خوبه؟
    -وای ممنون پوریا،تو خیلی خوبی.
    خنده اش گرفت.
    -تا یه دقیقه پیش که بدجنس و خبیث بودم!
    از شانس بد من،سوارکار دیگر به طرفمان نیامد و از ما دور و دورتر شد.با دلخوری راهی خانه شدیم.آن شب وقتی به بستر رفتم،با یادآوری چهره دلنشین آن جوان،لبخند روی لب هایم نشست و باز قلبم به تلاطم افتاد.آن همه غرور و زیبایی در وجود او ستودنی بود.او حتی در خواب هم با من همراه بود و در کنار هم سوارکاری می کردیم.
    دو سه روز بعد مدام باران می بارید و همه را خانه نشین کرد.من که عاشق باریدن باران بودم،فورا لباسی به تن کردم و در باغ خانه قدم زدم.مادر دائما غر می زد که سرما می خورم ولی من گوشم بدهکار نبود.ما به ندرت شاهد باران بودیم،بنابراین باید از این نعمت الهی که در شهر ما کمیاب است حداکثر استفاده را می بردیم.در خانه بحث روز سیزدهم فروردین داغ داغ بود.پدربزرگ با افتخار از دعوت سالارخان حرف می زد و دعا می کرد آن روز هوا بارانی نباشد.
    صبح روز سیزده بدر آفتاب درخشان وسط آسمان جلوه گری می کرد.آسمان بدون لکه ای ابر،خبر از روزی گرم و شاد برای مردم می داد.گاهی پوریا سربه سرم می گذاشت و با ((عروس خانم))گفتنش حرص مرا در می آورد.مادامی که او در خانه مان بود،با طعنه هایش مرا عصبی می کرد.درک نمی کردم ازاینکه صدای مرا درآورد و فریادم را به آسمان برساند،چه منظوری دارد!همگی حاضر شدیم و به منزل پدربزرگ رفتیم.چون هوا به شدت گرم بود و آفتاب مستقیم می تابید،هم من و هم کیمیا کلاه و عینک آفتابیمان را برداشتیم.با یک مانتو کوتاه سفید و شلوار جین ظاهرم را کامل کردم.وقتی بیرون رفتیم پوریا که مشغول ور رفتن با ماشین پدرش بود،به محض دیدنم سوتی زد و گفت:
    -به به,عروس خانم چه تیپی زدن!مطمئنم امروز مورد پسند شادوماد واقع می شی!
    با حرص گفتم:
    -می خوام صد سال سیاه نپسنده!کسی واسه اون تیپ نزده!
    -اگه نپسنده که واقعا بی سلیقه اس!حتما می پسنده!
    شکلکی براش درآوردم:
    -اصلا تو چه کار داری تو همه چیز دخالت می کنی؟
    دستش را روی سینه اش گذاشت و کمی دولا شد:
    -آخه یخورده فضولم!شما به بزرگی خودتون ببخشید!
    -پوریا اول صبح شروع نکن واِلّا...
    -واِلّا چی؟
    -حالا می بینی،بعدا معلوم می شه!
    خنده بلندی سر داد.
    -تهدید می کنی؟
    -حالا می بینی دیگه صبر کن.
    سرش را تکان داد و از هم جدا شدیم.
    هرسه ماشین با هم راه افتادیم.وقتی به باغ سالارخان رسیدیم با منطقه وسیع و سرسبزی روبرو شدیم که قسمتی از آنرا باغی باصفا تشکیل داده بود.تمام مراتع و زمین های آن منطقه متعلق به سالارخان بود.وجود نهر پرآبی که از وسط این مراتع می گذشت جذابیت آنجا را صدچندان کرده بود.در امتداد نهر،درختان نارون و تبریزی،با شاخه های نورسته و سبزشان سایبان مناسبی را بوجود آورده و خانواده سالارخان هم از همین سایه ها بهره برده بودند.به محض دیدن ما به استقبالمان آمدند.تعدادی دختر و پسر،کمی آن طرف تر در حال بازی و گردش بودند.با همه سلام و علیک کردیم و نشستیم.مریم خانم،عروس دیگر سالارخان همچنین فاطمه و فائزه هم به ما خوش آمد گفتند و کنارمان نشستند.به دختر و پسرهایی که مشغول بازی بودند نگریستیم.به جز چهره علیرضا و خواهرش نرگس که آن شب در خانه سالارخان آنها را دیده بودم،بقیه برایم ناآشنا بودند.حتما یکی از آن پسرهای جوان فرهاد بود.با ناراحتی سرم را برگرداندم و به ثریا خانم که مرا می نگریست،لبخند زدم.او هم جوابم را با لبخندی شیرین داد و رو به فاطمه گفت:
    -پس چرا نشستین؟شما هم برید با جوونا بازی کنید دیگه.
    -باشه مامان جان.شکیبا جون میای بریم؟
    -حتما،اون تابی که به درخت بستید،بدجوری وسوسه م می کنه.بریم اونجا
    -پسرها شما هم برید پیش بچه ها.غریبی نکنید عزیزای من.
    ثریا خانم این را گفت و پوریا با گفتن ((چشم)) همه را به جمع بازی کشاند.پیش از آنکه به سرف تاب برویم فاطمه زحمت مراسم معارفه را کشید.علیرضا بعد از خوش آمد گویی رو به فاطمه گفت:
    -راستی داداشت کو؟هیچ معلوم هست کجاست؟می گفتی یه امروز رو افتخار بده با ما باشه!
    اخم های فاطمه درهم رفت.
    -رفته جایی.کار مهمی داشت.شاید تا ظهر برگرده.
    متوجه شدم فرهاد در میان جوانان نیست و خیالم آسوده شد.وقتی مشغول تاب سواری بودیم فاطمه گفت:
    -اون پسره که بلوز سفید پوشیده رو می بینی؟اسمش صادقه اون دو تا دخترم که کنارش ایستادن خواهراش،سحر و سامیه ان...وای وای اگه بدونی چه شخصیتی داره این سامیه!علیرضا و نرگسم که خودت می شناختی.اون دو تا دخترم که شال روشن سرشونه دختردایی های منن!اون دو تا پسر دیگه هم برادراشونن،فرزین و فرشید.ما هرسال سیزده بدر دسته جمعی اینجا جمع میشیم
    -حق دارید.آخه اینجا خیلی زیبا و قشنگه.راستی می تونم یه سوالی بپرسم؟شما همیشه تو اون کاخ بزرگ زندگی می کنید؟
    خنده اش گرفت.
    -نه،دبیرستان منو فاطمه نزدیک خونه مون توی شیرازه.ما اونجا زندگی می کنیم.فقط تعطیلات میایم اینجا.
    -اِ،درست مثل ما،چه جالب!
    -حالا موافقی بریم پیش بچه ها و وسطی بازی کنیم؟
    -اره حتما
    من در دسته مقابل دسته پوریا قرار گرفتم.اولین توپی که بدستم رسید با ضرب به پوریا که خیلی مانور می داد،کوبیدم و او را از بازی بیرون انداختم.با دلخوری گفت:
    -ای خائن آدم فروش!اول باید منو می زدی؟
    خنده بلندی سر دادم:
    -بهت گفته بودم که تلافی میکنم!
    با بدجنسی زیر گوشم زمزمه کرد:
    -اِ...راستی داماد فراری کجاست؟نمی بینمش!انگار هیچ جوری از عروس ملوس ما خوشش نمیاد!
    دستم را به سینه اش زدم و به عقب هولش دادم.
    -همون بهتر که خوشش نمیاد!برو خوصله ندارم ها!


    با خنده بلند پوریا،همه سرها به طرفمان برگشت.شرمگین و سه به زیر خود را مشغول بازی کردم.نگاه های مشتاق و عاشقانه علیرضا بر روی چهره فاطمه خبر از دلدادگی اش می داد و این کشف بزرگ و سرگرم کننده من در آن روز بود!البته ناگفته نماند که نگاه های پرمعنی و گاه مشتاقانه پسرهای فامیل آن ها نیز مرا حسابی دستپاچه و معذب می کرد،تا جایی که وقتی نوبت ما رسید تا در وسط زمین بازی کنیم،به خوبی حس می کردم که وقتی توپ به دست پسرها می افتد،فقط مرا نشانه گیری می کنند!بالاخره هم صادق توپ سنگینی حواله ام کرد که البته با اقبال خوبی مواجه شدم و آن را با دست گرفتم.فائزه که با این توپ داخل بازی شده بود،زبونش را برای او بیرون آورد و مرا به خنده انداخت،ولی ظاهرا صادق قانع نشده بود چرا که ناجوانمردانه با ضربه سنگینی مرا از بازی خارج کرد.گوشه ای نشستم و نفس زنان به بازی آن ها نگاه کردم که دوباره پوریا به کنارم آمد:
    -چی شد؟عروس خانم رو بیرون کردن؟


    -ببین پوریا،اگر بخوای هی عروس و دوماد کنی بدون رودروایستی می ذارم می رم خونه.
    -خیلی خب بابا شوخی کردم
    -می دونم قصدت شوخیه ولی این شوخی بی مزه تو داره منو آزار می ده.امیدوارم که متوجه باشی...
    هنوز جمله ام را کامل نکرده بودم که صدای پای اسبی توجه ام را به خود جلب کرد.حتی از دور هم آن اسب بلند قد شرابی رنگ را شناختم.دلم هری ریخت پایین!در حالی که او نزدیک و نزدیک تر می شد با خود گفتم:
    -پس اون سوارکار با سالارخان فامیل بوده که به املاک اونها اومده!
    بی اختیار از جایم برخواستم و محو تماشای اسب شدم.سامیه وسحر به پیشواز سوارکار رفتند.با نزدیک تر شدنش دریافتم که اسب همان اسب است ولی سوارکارش آقا مهدی،عموی فاطمه است.حسابی جا خوردم.
    از حال خودم خنده ام گرفت.انگار این تپیدن های بی امان قلبم می گفت که در انتظار دیدن شخص دیگری ست!با این حال نزدیک اسب رفتم و به گردن و یالش دست کشیدم.
    -وای چقدر قشنگه!چه یال زیبایی داره.عجب پوست صاف و براق و خوش رنگی داره...
    با نوازش های پی در پی من،اسب سرش را بالا و پایین می آورد.شکلاتی را که در جیبم داشتم در دهانش گذاشتم و به نوازشش ادامه دادم.
    آقا مهدی با لبخند گفت:
    -نه،مثل اینکه ت رو دوست داره شکیبا خانم!اسمش عقیقه
    -عقیق...چه اسم زیبایی!خیلی بهش میاد
    -آره،زیبا و سرکش و مغرور!
    صادق جلو آمد و گفت:


    -خب مثل صاحبشه دیگه!
    با تعجب به فاطمه نگاه کردم.به یاد جوان زیبای سوارکار افتادم.
    فاطمه خندید و گفت:
    -داداش منو می گه.آخه این اسب مال اونه
    برق از سرم پرید!انگار در بدنم حتی یک قطره خون هم وجود نداشت.از تعجب خشکم زده بود.سوارکاری که با چندبار دیدنش دل و دینم را ربوده بود،نوه سالارخان بود؟!همان کسی که ندیده و نشناخته از او بیزار بودم؟عجب حکایتی شده بود!پوریا رو به فاطمه گفت:
    -ما چند باری برادرت رو موقع سوارکاری توی دشت دیدیم.خیلی وارد و مسلطه.مگه نه شکیبا؟
    -آره همینطوره.
    فاطمه با غروری خواهرانه گفت:
    -بهترین سرگرمی داداشک همین اسبه،اگر عقیق نباشه دیوونه می شه.فداش بشم الهی!وقتی سوار اسب می شه درست مثل شاهزاده هاست!
    پوریا می خواست ادامه دهد که با چشم غره من ساکت شد.می دانستم می خواهد برای فاطمه تعریف کند که چقدر التماس کردم تا فرهاد خواهش کند سوار اسبش بشوم.آقا مهدی رو به جوان ها گفت:
    -هرکی می خواد سوار شه بسم الله.
    در میان پسرها همه داوطلب شدند ولی از دخترها فقط انگشت من بالا بود!آقا مهدی با تعجب به من نگاه کرد.
    -شما می تونی سوارکاری کنی؟مطمئن مطمئن؟!
    -بله می تونم می خواید از پدرم بپرسید.
    فاطمه با تعجب گفت:
    -ولی شکیبا جان این اسب خیلی بلنده.
    -مهم نیست من قبلا سوارکار ماهری بودم،باور کن!
    همه لبخند زدند و آقا مهدی گفت:
    -بسیار خب،اگر مطمئنی سوار شو.مواظب باش نخوری زمین طوریت بشه!خجالتش واسه ما می مونه.
    -نگران نباشید،نمی افتم.
    بلافاصله پایم را روی رکاب گذاشتم و خیلی مسلط و سریع خودم را بالا کشیدم و روی اسب نشستم.همگی با حیرت نگاهم می کردند.باز صدای آقا مهدی بلند شد:
    -ماشاءا...اولش رو که خوب اومدی،حالا تا بقیه ش.آماده ای؟
    -بله.
    آرام دستی به پشت اسب زد و عقیق آهسته شروع به حرکت کرد.پوریا همانطور که کنارم قدم می زد به حرف آمد:
    -مواظب باش نخوری زمین آبرومونو ببری با این همه کرکری که خوندی!
    -چه حرف ها می زنی،من کی این کار رو کردم؟
    -خیلی خب بابا،حالا لابد از همون بالا می خوای با من دعوا کنی!
    -الان داره حسودیت می شه،نه؟!
    -آره خیلی.دیوونه!
    کمی سرعتم را بیشتر کردم.همه اعضای خانواده سالا ر خان متوجهمن بودند.
    ثریا خانم با صدای بلند گفت:
    -دخترم مواظب خودت باش.
    سرم را تکان دادم و دور شدم.از اینکه به این زودی به آرزویم رسیده بودم،خوشحال شدم.فکر می کردم در آسمان ها سیر می کنم.صدای پاهای اسب مانند آهنگی دلنواز در وجودم می پیجید و غرور خاصی را در رگهایم می دواند.تصمیم گرفتم بیشتر بتازم.آرام به زیر شکم اسب لگد زدم،سرعتش زیاد شد.یک چرخ کامل دور دشت زدم.نسیم خنک به صورتم می خورد و بوی سبزه های با طراوت مشامم را نوازش می داد.همانطور که درحال و هوای خودم بودم و با اسب می تاختم،ناگهان اتومبیلی سیاه رنگ جلویم ظاهر شد.راننده محکم روی ترمز زد و اسب قبل از برخورد با اتومبیل،دو دستش را بالا برد و شیهه کشید.دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و درحالی که فریا می زدم،از پشت اسب محکم به زمین خوردم و دیگر چیزی نفهمیدم.
    با ضربه های آرام و محتاطانه ای که به صورتم می خورد،آهسته چشمهایم را باز کردم.چهره محو و نامعلوم جوانی را که به صورتم ضربه می زد نشناختم.اشعه های خورشید از روی شانه های ستبر و عضلانی اش سرک می کشید و چشمهایم را آزار می داد.با پاشیده شدن قطرات خنک آب به صورتم،دوباره پلک هایم را گشودم.کمی دقیق تر به چهره غریبه ای که سعی در بهوش آوردنم داشت خیره شدم.احساس کردم برایم آشناست.آری،خودش بود!سوارکاری که چندین بار در دشت و صحرا نگاه مرا به دنبال خودش کشیده بود.قلبم از جا کنده شد.خدای بزرگ!چطور این اتفاقات را باور کنم؟چقدر چهره اش جذاب و دوست داشتنی بود.این چشم های درشت و نگران که دریایی از دلواپسی در انها موج می زد و با حالی مات و خیره نگاهم می کرد،تپش های قلبم را تند و تند تر کرده بود!در تمام بدنمرخوتی خاص پخش شده بود.خواستم بنشینم که درد شدیدی در پای چپ و کمرم پیچید.او با حالتی نگران و شگفت زده به سمتم نیم خیز شد.احساس کردم نفس در سینه ام حبس شده است.دستم را روی گلویم گذاشتم و به زحمت چند نفس عمیق کشیدم.فورا مقدای آب در گلویم ریخت که حس کردم حالم بهتر شد.با احتیاط کمکم کرد تا در جایم بنشینم.هنوز سرم گیج می رفت.عرق شرم بر روی صورتم دانه دانه هویدا بود.انگار پوست بدنم در همان قسمت آتش گرفته بود!گویی خدا دعایم را خیلی زود مستجاب کرد.با لحنی پر از دلواپسی پرسید:
    -حالتون چطوره خانوم؟بهتر شدید؟
    هنوز در اوهام خودم به سر می بردم.انگار لکنت زبان گرفته بودم!پس نوه سالارخان این جوان بود؟همان سوارکاری که دل مرا ربوده بود!ما هردو همیشه از دیدن یکدیگر منزجر بودیم و حالا...دوباره پرسید:
    -کجای بدنتون درد می کنه؟خواهش می کنم حرف بزنین!
    بی اراده از دهانم پرید:
    -چه جوری امکان داره که شما من و این اسب رو ندیده باشین؟!
    دستپاچه شد و با مِن مِن گفت:
    -خیلی شرمنده م خانوم!از بس تعجب کرده بودم حواسم پرت شد
    -می شه بپرسم از چی اینقدر تجب کردین که این بلا رو سر من آوردین؟!
    -آخه...آخه...شما رو روی اسب خودم دیدم.این اولین باریه که شما رو می بینم.بنظرتون تعجب آور نیست؟
    قلبم داشت از حلقومم بیرون می پرید!
    دستم را سایبان چشمهایم کردم و با درد زیادی که داشتم گفتم:
    -شاید!می شه لطف کنید و کلاهم رو برام بیارین؟
    بلافاصله بلند شد تا کلاهم را که کمی ان طرف تر افتاده بود برایم بیاورد.با دقت برانداش کردم.مانند پدربزرگ و پدرش درشت هیکل و قدبلند بود.با موهای نسبتا بلند و مواج و مشکی کهوزش نسیم صحرا،آن ها را به این سو و آن سو می کشاند.هنگام دادن کلاه،هنوز همان تعجب در نگاهش موج می زد.نمی دانم چرا نمی توانستم مستقیم به چشمهایش نگاه کنم،انگار بدنم را رعشه می گرفت.
    -راستی شما نمی خواین خودتون رو معرفی کنین؟
    این را که گفت به خودم تکانی دادم تا از جا برخیزم ولی پایم به شدت درد گرفت و استخوانش سوخت.از شدت درد به خودم پیچیدم و با هر دو دست مچ پایم را گرفتم.او فورا به محلی که دستم را گذاشته بودم اشاره کرد و گفت:
    -اینجاست؟
    با سر جواب مثبت دادم.اشک در چشمهایم حلقه زد.
    -خدا کنه نشکسته باشه!
    چند قدم آن طرف تر چوبی پیدا کرد و سعی کرد پایم را آتل بندی کند.رنگ دلواپسی که در صدایش بود احساساتم را قلقلک می داد.فارغ از هر نگرانی بودم که از دور صدای بچه ها بلند شد.ظاهرا متوجه غیبتم شده و بدنبالم آمده بودند.با اشاره به آنها با ناله گفتم:
    -گروه کمکی داره میاد!
    با نگاه به آنها،به طرفشان رفت.علیرضا و فاطمه و پوریا جلوتر از همه می دویدند.از همان فاصله دیدم که فرهاد بلافاصله فاطمه را کنار کشید و سوالاتی از او پرسید.بعد از چند لحظه با چشمهای گرد شده و بهت و ناباوری نگاهم کرد.پوریا زودتر از همه رسید.
    -دیدی گفتم با این کله شقی هات کار دست خودت می دی!حالا چی شده؟
    -الکی شلوغش نکن.تقصیر من نبود.این آقا مقصره.
    فاطمه نزدیکم شد و با چشمهای اشک آلود گفت:
    -بمیرم الهی...چی شده؟پات شکسته؟
    با حالتی مچاله و لبریز از درد گفتم:
    -خدا نکنه عزیزم،ولی فکر کنم بدجوری شکسته
    -به عمو گفتم بدکاری کردی اسب رو اوردی،حالا چه کار کنیم؟خیلی درد می کنه؟
    -مهم نیست،اتفاقه دیگه پیش میاد.
    فرهاد با دیدن اشک هایم رو به فاطمه گفت:
    -کمکشون کن تو ماشین بشینن،باید بریم بیمارستان!
    با کمک فاطمه و پوریا در ماشین نشستم.علیرضا اسب را به طرف خانه برد.ما هم با فاصله چند دقیقه به آنجا رسیدیم.ثریا خانم و مادر که مقداری از راه را امده بودند،با دیدن من در اتومبیل و فهمیدن موضوع بسیار ناراحت شدند.ثریا خانم که از شنیدن تصادف من و پسرش به شدت حیرت کرده بود،مدام او را سرزنش می کرد.وای از دست گریه زاری های مادر که کلافه ام کرده بود.به هیچ طریقی آرام نمی گرفت.بالاخره با همراهی پدرو فرهاد به بیمارستان رفتیم.بعد از بیرون آمدن از بیمارستان،پایم در گچی سنگین گرفتار شده بود.پدرم پیشنهاد کرد برای استراحت به خانه برگردیم ولی من قبول نکردم.دوست نداشتم به خاطر من تفریح دیگران تلخ شود.در فاصله ای که با فرهاد به بیمارستان رفتیم و برگشتیم،او به طرز غریب و مرموزی ساکت و درخود فرو رفته بود.سنگینی رفتاری برایم تعجب آور و در عین حال توهین آمیز بود.او را مسبب این اتفاق ناگوار می دانستم و ازاینکه زحمت یک عذرخواهی را هم به خود نداده بود،ناراحت و دلگیر بودم.با خودم گفتم شاید تصور می کرد ما بی صبرانه منتظر خواستگاریش هستیم که این طور با رفتار غرورآمیزش می خواست این خیال را از سرمان دور کند!
    وقتی به بقیه پیوستیم همه دورم جمع شدند و حالم را پرسیدند.حتی ثریا خانم و آقا مهدی چندین بار از این اتفاق اظهار تاسف کردند.سعی کردم طوری وانمود کنم که فرهاد متوجه شود کمترین اهمیتی به حضورش نمی دهم.دلم می خواست مقابله به مثل کنم تا متوجه رفتار توهین آمیزش بشود.طوری رفتار می کردم که انگار او در جمع نیست ولی دورادور و زیرچشمی نگاهش می کردم.به درختی تکیه زده بود و با قیافه ای غم انگیز و غرق در افکار خود،به دوردست ها نگاه می کرد.سالارخان و پدربزرگ در حین کشیدن قلیان،دائم از نحسی سیزده بدر می گفتند که بالاخره یک طوری خود را نشان می دهد.با اینکه دو ساعتی از ظهر گذشته بود،هنوز نهار نخورده بودند.جوجه کباب،کباب بره و ماهی قزل آلا بویی راه انداخته بود که ناخداگاه اشتهای همه را تحریک می کرد.از تاثیر مسکن های قوی که به من تزریق شده بود،حال بهتری داشتم.در حین غذا خوردن چندین بار نگاهم به او افتاد.آرام و متین،بدون اینکه به کسی توجه داشته باشد،مشغول غذا خوردن بود.در خود فرو رفته و غمگین!گویی در این دنیا تنهای تنهاست.رفتارش بسیار مرموز و عجیب و بود.بعد از صرف غذا و جمع آوری سفره،دوباره جوان های پر شر و شور از جا برخاستند و فعالیتشان را از سر گرفتند.قیافه غم انگیر فرهاد برایم معمایی شده بود حل ناشدنی!مادرش کنارم نشست:
    -عزیزم جای دیگه ت ضرب ندیده،درد نمی کنه؟
    -نه،خوشبختانه آسیب دیگه ای ندیدم،نگران نباشید فقط پام بود.
    -اگه بدونی چقدر نارحتم ک این اتفاق افتاد.اون همیشه با دقت رانندگی می کنه.نمی دونم چطور شده که این همه حواس پرت شده.فکر کنم چشم خوردی عزیزم!
    خنده ام گرفت:
    -این حرف ها چیه ثریا خانم؟شما خودتونو ناراحت نکنین.خدا رو شکر که به خیر گذشت.
    ثریا خانم را دوست داشتم.زن بسیار مهربان و خوش برخوردی بود.می دیدم که با چه عشقی به تنها پسرش نگاه می کند.گاهی هم در پی این نگاه ها،آهی سرد از دلش بیرون می آمد.انگار او را در تحقق آرزوهایش،که همان عروسی اش بود،سرد و ساکت می دید.ثریا خانم رو به مادر گفت:
    -خدا واسه تون نگه داره.ماشاءا...دخترای گلتون از خانومی و زیبایی حرف ندارن.
    مادر با فروتنی تشکر کرد:
    -ماشاءا...به دخترا و شاخ شمشاد شما نمی رسن.خدا سایه شما ر از سرشون کم نکنه.
    ثریا خانم با تاسف سر تکان داد و گفت:
    -چه فایده خواهر!پسر به این رشیدی و رعنایی با این درس و دانشگاهی که خونده،با این ثروت و مکنتی که داره،آرزوی دامادی و ازدواجش رو به دل مون گذاشته و هیچ جوری زیر بار نمیره.بیست و نه سالشه ولی هیچ خیال زن گرفتن نداره.هرچی دخترخانم خوشگل تو فامیل و آشنا بهش پیشنهاد می کنیم حرف ما رو پس می زنه،بهش می گیم اگه خودت کسی رو می خوای یا تو دانشگاهت دختری رو پسندیدی بگو،می گه ((اصلا حرفش رو هم نزنید!من نه کسی رو پسندیدم نه فکر و خیال ازدواج دارم.شما هم این خیال ها رو تو سر نپرورونید که فایده ای نداره.من می خوام تا آخر عمر مجرد بمونم.این طوری راحت ترم.حوصله دردسر زن و بچه رو ندارم.هرچی اصرار کنید فقط خودتون رو خسته کردین!))ولی من یه مادرم.می دونم که اینا همه ش یه بهانه اس.همیشه غمگین و ناراحته.نمی دونم چه اتفاقی براش افتاده که اینطوری شده.قبلا خیلی سرحال و سرخوش بود ولی نمی دونم چه موضوعی اینقدر رنجش می ده و به ما هم چیزی نمی گه.از غصه این بچه دارم پیر می شم.از شما چه پنهون از بس که فکر و خیال می کنم اعصابم بهم ریخته و حالم خوش نیست.دائم تو بدنم ضعف دارم و گاهی حسابی بهم می ریزم.هر دکتری هم که می رم می گن مال اعصابه.از بس که واسه این پسر غصه می خورم.به خدا چقدر نذر و نیاز کردم که از خر شیطون بیاد پایین و یه دختری رو بپسنده.می ترسم بمیرم و آرزوی عروسیش به دلم بمونه.
    -این حرف ها چیه ثریا خانم؟نگید تورو خدا.شاید هنوز موقعش نرسیده،وقتش که برسه راضی می شه.قسمت رو خدا تعیین می کنه.نگران نباشین.
    -آخه ما همین یه پسرو داریم،اینم که واسه ما ناز می کنه.هرچی سنش بره بالاتر دیگه تو کتش نمی ره که زن بگیره.
    دوباره نگاهم به طرفش پر کشید.در این روز مفرح و شاد که جوان ها سرشار از انرژی سرکش جوانی،با شوخی و خنده های مستانه گوش اطرافیان را کر کرده بودند،او چه افسرده و غمگین به این شادی ها می نگریست.مادرم در حال دلداری دادن ثریا خانم بود و او را از فکر و خیال بی هوده منع می کرد و من در فکر نگاه های پریشان و مشتاق او هنگام تصادف بودم که مادر گفت:
    -خدا می دونه،اونجایی که قسمت باشه بدون اینکه خودش یا شما خبردار بشین می افته تو دام!لابد هنوز دلش جایی گیر نکرده.تا اون روز باید صبر کنید.
    آنقدر مجذوب صحبت های آن ها بودم که ذوق ذوق پایم را به کلی فراموش کردم.بعد از شنیدن حرفهای مادرش با احساسی متفاوت به او نگریستم.از اینکه او خواهان هیچ دختری نیست،حسی داغ و رخوت انگیز به تنم حجوم آورد و وسوسه انتخاب شدن از جانبش دغدغه ذهنم شد.من که به هر طرف نگاه می کردم نگاه های عاشقانه و دزدانه پسرها را روی خودم می دیدم،از آن همه بی توجهی او کلافه شدم.با خودم گفتم شاید دل به مهر دختر سنگدلی داده که به او بی وفایی کرده است و او هنوز اینطور واله و شیدای اوست.حس غربی بر دلم چنگ زد.حسی شبیه به حسادت!دائم خیال های مسموم پیش رویم ترسیم می شد و مرا به فکر می انداخت.در دریای خیالم غوطه ور بودم که صدای پای اسب رشته افکارم را پاره کرد.او را دیدم که با قدرت سوار اسب بود و یورتمه می رفت.موهای لختش با هر حرکت بالا و پایین می رفت و او را ستودنی می کرد.متوجه نگاه دختر های فامیل شان شدم که با حسرت آمیخته بود.این حسرت و توجه در نگاه دخرعمه اش سامیه از دیگران نمود می کرد.حتما آنها هم دل در گرو این سوارکار سنگدل داشتند.او اسبش را می تازاند و به تاخت می رفت.به یاد حرفهای خواهرش افتادم:((بهترین سرگرمیش همین اسبه!))
    پوریا کنارم آمد و احوال پایم را پرسید.
    -ای بدک نیست.یه کم ذوق ذوق می کنه
    -خب طبیعیه،درد داره دیگه،می رفتی خونه استراحت می کردی بهتر نبود؟
    -نمی خواستم این روز رو به کام همه تلخ کنم
    -حیف شد!تازه می خواستم تو وسطی تلافی سرت در بیارم!
    بی اختیار نگاهم به او که داشت با اسبش از تپه بالا می رفت افتاد.وقتی که به ان بالا رسید دهانه اسب را کشید.اسب دو دستش را بالا اورد و شیهه بلندی سر داد.همه محو تماشای او بودند که من بی اراه گفتم ((زورو))!شلیک خنده اطرافیان به هوا برخاست.از شرم سرخ شدم.انگار افکارم را زیادی بلند بر زبان آورده بودم!سرم را پایین انداختم.پوریا زیر گوشم گفت:
    -چه عروس شیطونی!واه واه خدا به دور!
    چشم غره ای رفتم که کار خود را کرد و ساکت شد.آن روز تا غروب،دایره افکارم حول شخصیت منحصر به فرد فرهاد می گشت.آن همه بی اعتنایی و جذبه که مرا به سوی خود می کشید،برایم جالب بود.وقتی مادرش برایش تعریف کرد که من به او لقب زورو داده ام،فقط برای یک لحظه،نگاه خندانش با همان برق اشتیاق و تمنا که هنگام به هوش آوردنم در آن موج می زد،به من افتاد و سراپایم را لرزاند.انگار در کوره می سوختم.پس من اشتباه نکرده بودم!
    آن روز هم با همه تلخی ها و شیرینی هایش به پایان رسید.همه از یکدیگر خداحافظی کرده و روانه منزل شدند.عمه نسرین هنگام بازگشتن گفت:
    -بیا،می گن سیزده بدر نحسه راست می گن دیگه.دخترمون سالم رفت،پاشکسته برگشت!
    -خیلی بی انصافی مامان!به روزی که اینقدر خوش می گذرونید و شادی می کنید می گید نحس؟!سیزدهم هم یکی از روزهای خداست.چه فرقی می کنه؟حالا دختر شما می خواست پز بده و چهارنعل سواری کنه،سیزدهم بیچاره چه تقصیری داره؟!تازه مگه تولد حضرت عیسی سیزهم رجب نیست؟مگه دیوار خونه خدا سیزدهم متر نیست؟آخه این حرفای خرافاتی چیه مامان جان؟!
    نطقش که تمام شد عصبانی نگاهش کردم و گفتم:
    -من می خواستم پز بدم؟
    -آره دیگه می خواستی هنر نمایی کنی!
    -که چی بشه مثلا؟!
    -که تو رو به کنیزی قبول کنن!
    این را گفت و شکلکی برایم درآورد و قهقهه زنان پا به فرار گذاشت.همه به خنده افتادند و من با حرص گفتم:
    -پوریا اگه پام اینطوری نشده بود،بلایی به سرت میاوردم اون سرش ناپیدا!
    مادرم با خنده گفت:
    -بچه م رو اذیت نکن زندایی جان،نمی تونه دنبالت کنه حرص می خوره،راستی از اطلاعات خوبی که بهمون دادی ممنون!
    -خواهش می کنم.

    شب , هنگام خواب دوباره به یاد او افتادم؛ به یاد خداحافظی اش , هنگامی که نزدیکم آمد و بار دیگر از این برخورد اظهار تأسف و ناراحتی کرد. مادرش قول داد در شیراز هر روز به دیدنم بیاید و جویای احوالم باشد شاید این حادثه خالی از لطف نبود, چرا که می توانستم هر روز او را ببینم. از اینکه مرا به او پیشنهاد کرده بودند خوشحال شدم و حسی گرم دلم را به لرزه انداخت. به یاد چشم های متعجبش به هنگام معرفی ام افتادم. از اینکه بعد از این ماجرا او مرا نخواهد دلم آشوب می شد. صحنه های تصادف با او لحظه ای از مقبل چشمم کنار نمی رفت. آنقدر فکرهای شیرین و خوشایند در ذهنم چرخید و چرخید تا خوابم برد.
    صبح روز بعد به طرف شیراز راه افتادیم . من از چوب دستی های پدربزرگ که قبلا پایش شکسته بود, استفاده می کردم. راحت و سبک بود. عمه نسرین و خانواده اش همان شب به طرف آباده حرکت کردند. ما در محله مالی آباد شیراز زندگی می کردیم. نمی دانستم منزل انها در شیراز چقدر با ما فاصله دارد. دیگر هر چیزی که به نوعی با آنها پیوند می خورد برایم مهم شده بود.دوست داشتم از تمام جزئیات زندگی شان سر درآورم. وقتی به یادش می افتادم در رگ هایم رخوت و نشاط عجیبی احسلس می کردم . وای خدای بزرگ! یعنی به او علاقه مند شده بودم؟! علاقه به کسی که در این مدت دائما با تنفر از او یاد می کردم و آوردن نامش کافی بود تا شادی ام مختل شود! باور کردنی نبود. خدایا!چقدر رئوف و بزرگی که سرنشت انسان ها را این گونه به یکدیگر مرتبط می سازی! دنیایی از آرزوها و رویاهای شیرین پیش چشم هایم گشوده شده بود ولی هر بار او را از خود دورتر و دورتر حس میکردم. دور از دسترس و محال! مخصوصا وقتی که خانواده اش برای اولین بار به منزلمان در شیراز آمدند تا جویای حال من شوند و او با انها نیامد, ترسم بیشتر شد که دیدن او برایم یک آرزوی شیرین و دست نیافتنی شود! آن طور که مادرش می گفت برای کاری چند روزه به تهران رفته بود. در دلم غوغایی بر پا شده بود ناگفتنی! گاهی خودم را سرزنش می کردم و از فکر و خیال واهی بر حذر می داشتم, ولی باز دوباره به خود نوید می دادم که پایان شب سیه سپید اسـت!
    وبالاخره بعد از چند روز انتظار آمد! به همراه خانواده اش به دیدارم آمدند ولی باز همان طور سرد و بی اعتنا. انگار به اصرار پدر و مادرش به این ملاقات آمده بود. اکراه و عذاب در چهره اش موج می زد. نمی دان شاید مادرش گمان می کرد بعد از چندین بار دیدن مهرم را به دل گیرد و دست از لجاجت بردارد. احساس سرخوردگی می کردم. گاهی به دلم امید می دادم که شاید در دیدار بعدی موج نگاهش تغییر کندع ولی زهی خیال باطل! این دیدارها بیشتر موجب رنجش و عذاب من می شد. گاهی تا صبح با خودم حرف می زدم, اشک می ریختم و دلیل و بهان می آوردم. افکار ضد و نقیضی که احاطه ام کرده بود , مثل تارهای عنکبوت به دست و پایم می پیچید و کلافه ام می کرد. گاهی با خودم می گفتم شاید او هم مرا دوست دارد ولی از سر غرور و خود خواهی قدم پیش نمی گذارد و حرفی نمی زند. گاهی به خود نهیب می زدم که شاید اصلا شخص دیگری مورد پسند او است و شاید خواسته ها و ایده آل هایش را در فردی مثل من نمی بیند. گاهی به شدت مأیوس و درمانده می شدم و تصمیم می گرفتم به روی تمام علایقم خط بطلان بکشم ولی باز غمگین و درمانده دست به دامان خدا می شدم تا راهی جلوی پایم بگذارد. در نهایت به این نتیجه رسیدم که دست از فکر های بیهوده بردارم و همه چیز را به خدا و تقدیر بسپارم.
    کمتر از یک ماه تا کنکور زمان داشتم و نمی خواستم این فرصت را از دست بدهم. نمی خواستم قلبم با قبول عشقی یک طرفه دچار شوریدگی شود و زحماتی که در این ماه ها کشیده بودم هدر رود. ولی این امر, سخت تر از آنی بود که فکرش را می کردم. انگار به فکر کردن به او معتاد شده بودم ! گاهی با حسرت به روز سیزده به در فکر می کردم ؛ روزی که بیشتر لحظاتش در کنار او سپری شد...
    عاقبت به سختی توانستم بر احساسات درونی ام فائق آیم و خیال او را به نهنخانه دلم بسپارم. با سعی و تلاش مستمر بالاخره به سر جلسه امتحان رفتم و بعد از کلی کلنجار رفتن , بر استرس و اضطرابم غلبه کردم و مشغول جوابگویی به تست هاشدم . به نظرم سوال ها کمی سخت بود , اما به هر زحمتی بود امتحان را به پایان رساندم و با دلشوره بیرون آمدم. مادرم که بیرون در سالن انتظارم را می کشید , بغلم کرد و پرسید:
    _ چی شد دخترم , شیری یا روباه؟!
    _نمی دونم مامان, جان بعدا معلوم می شه.
    چند روز بعد گچ پایم را باز کردم. وقتی که خانواده شیرازی متوجه این موضوع شدند, با گل و شیرینی به عیادتم آمدند. فرهاد هم همراهشان بود. خیلی عادی از اینکه پایم از گچ خارج شده بود, اظهار خوشحالی کرد. مانند اظهار خوشحالی دیگران, نه بیشتر نه کمتر! مثل همیشه سرد و نفوذ ناپذیر. در این دیدار ها واضح ترین چیزی که احساس می شد تحلیل رفتن ثریا خان و پریدگی رنگش بود که نشان از بیماری اش داشت. هر بار که او را می دیدم ضعیف تر و رنجور تر از دفعه قبل به نظر می رسید. اصلا دوست نداشتم این زن مهربان و رئوف را نزار و پریشان ببینم. بعد از امتحان کنکور به ویلا برگشتیم. خوشحال بودم که باز می توانستم برای رفع خستگی و پژمردگی در مراتع سرسبز و زیبا چیاده روی کنم, بوی گل و بیشه هار ا به جان بکشم و غصه ها و دل آزردگی هایم را بیرون بریزم . گاهی برای پیاده روی با دو قلوهای عمو محمود همراه می شدم . هر دو در کلاس سوم راهنمایی تحصیل می کردند. پسر هایی شیطان و با مزه که هر وقت مرا می دیدند از سر و کولم بالا می رفتند. هنگام گشت و گذار مدام نگاهم به دنبال سوار کار رویا هایم به این سو و آن سو می چرخید , ولی حتی یک بار هم او را در آن اطراف ندیدم . شاید به تهران بازگشته بود. یک ماهی می شد که از خانواده آنها خبر نداشتیم.
    یک روز سر سفره نشسته بودیم که پدربزرگ رو به مادرم کرد و گفت:
    _عروس خانوم تازگی ها سراغی از زن هادی خان گرفتی ؟
    مادر لقمه ای که در دهان داشت قورت داد و گفت:
    _ نه آقا جون , خبر ندارم , یه ماهی هست که ندیدمشون, چطور مگه؟
    _بهتره یه سری بهش بزنی , شنیدم خیلی مریض احواله.
    _بنده خدا, اون که چیزیش نبود!
    _دیروز سالار خان رو دیدم. خیلی ناراحت بود. می گفت روز به روز حالش بدتر میشه.
    _خوب شد گفتین, حتما می رم دیدنش. شکیبا چطوره همین امروز بعد از ظهر بریم خونشون؟
    برخلاف گذشته با اغوش باز از این پیشنهاد استقبال کردم و با اشتیاق گفتم :
    _موافقم مامان جون.
    با شادی زایدالوصفی از سفره کنار کشیدم , به این امید که در این دیدار او را هم ملاقات کنم. به اتاقم رفتم و به صورتم دقیق شدم. شوقی که از تصور دیدار او زیر پوستم دویده بود, گونه هایم را به رنگ صورتی درآورده بود.در چشم های عسلی رنگم رگه های سبزی دیده می شد که بر زیبایی چشم هایم می افزود. گاهی که هیجان زده می شدم این رگه ها تیره تر به نظر می رسید. حال و هوای عجیبی داشتم . چنان اشتیاقی برای رفتن داشتم که به نظرم آمد عقربه های ساعت کند تر از معمول حرکت می کنند . ساعتی بعد به همراه مادر م در منزل آنها بودیم. احساس کردم او هم از قیافه هیجان زده من متعجب است. نمی دانم چرا به هیچ طریقی نمی توانستم نشاطم را پنهان کنم, ولی وقتی به منزل آنها وارد شدیم و ثریا خانم را دیدیم,همه نشاط و اشتیاقم فروکش کرد.ناباورانه به صورت تکیده و زرد ثریا خانم چشم دوختم. فرهاد را هنگام دادن دارو های مادرش افسرده و غمگین تر از همیشه دیدم. بدون توجه به اطرافیان, فقط با غصه به مادرش می نگریست و دم نمی زد. فاطمه و فائزه هر کدام با کوهی از غم و هاله سیاهی که زیر چشم هایشان خود نمایی می کرد,پذیرایی از ما پرداختند.انگار در ودیوار خانه را ماتم گرفته بود. در همان احوال ناگهان حال ثریا خانم بد شد و به خود پیچید. معلوم بود دردهای شدیدی را تحمل می کند. بچه ها مانند پروانه دور بسترش می چرخیدند و اشک می ریختند ولی هیچ کاری از دستشان بر نمی امد. حالت بد ثریا خانم تا لحظاتی ادامه یافت و کم کم با ماسک اکسیژنی که بر دهان و بینی اش گذاشتند,آرام گرفت و به خواب رفت. ما نیز از جایمان برخواستیم و قصد رفتن کردیم. بی اختیار از دیدن این صحنه به گریه افتادم و وقتی از اتاق بیرون آمدیم گریه ام به هق هق تبدیل شد. فاطمه مرا در آغوش گرفت و بغضش را از بیماری مادر,روی شانه هایم خالی کرد.یک لحظه چشمم به فرهاد افتاد که کناری تکیه زده بود و با حالتی غمگین ما را می نگریست. مادر رو به مریم خانم همسر آقا مهدی گفت:
    _دکتر ها چی تشخیص دادن؟
    _متأسفانه می گن سرطان بدخیم کبده؟
    _با توکل به خدا برای عمل تو بیمارستان بستری بشه ... براش دعا کنید.
    من ومادر, بهت زده از شنیدن خبر سرطان ثریا خانم, با غمی مضاعف منزلشان را ترک کردیم. وقتی به خانه برگشتیم هر دو ساعتی ساکت بودیم و در غم هایمان غوطه ور. شب در ایوام,کنار مادر نشسته بودم و به قرص کامل ماه نگاه می کردم. صدای جیر جیرک ها و نسیم خنکی که می وزید روحم را به آرامش دعوت می کرد.صدای مادر رشته افکارم را پاره کرد:
    _طفلکی روز سیزده بدر چه حرف هایی زد.وقتی یادم می افته دلم آتیش می گیره,انگار یه جورایی فهمیده بود زیاد حالش خوش نیست. یادته در مورد پسرش چه آرزوهایی داشت؟واقعا حیفه زن به این نازنینی اتفاقی براش بیافته.
    _مامان خدا نکنه,انشاءالله عمل که بکنه خوب میشه. خیلی ها بعد از عمل سلامتی شون رو بدست آوردن.
    _امیدوارم.توکل به خدا,من که همه اش دعا می کنم.

     

    سایر قسمت ها

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    شهر عشق

    دانلود رمان ,دانلود رمان عاشقانه

    کلمات کلیدی : رمان , دانلود رمان عاشقانه , چت روم , رمان عاشقانه , دانلود رمان , چت روم فارسي , شيراز چت , بابل چت , دانلود رمان جدید , مهسان چت , شهر عشق , عاشقانه , عشق , عکس عاشقانه , متن عاشقانه , اهنگ عاشقانه احساسی , love lovecity